دوشنبه 30 مرداد 1385
دوشنبه 30 مرداد 1385
این مقاله در امتداد تحقیقات طنز من است. تحقیقاتی که دو مجلد آن در کاوشی در طنز ایران( جلد اول و دوم) در معرض استفاده خوانندگان قرار گرفته است. این مقاله را، در کنار هشت مقاله دیگر درباره «انقلاب مشروطه و وضع طنز در این دوران» در بی بی سی منتشر کرده ام.
محمد تقی بهار، در سال 1304 هجری قمری در خانواده ای که جد اندر جد شاعر بودند به دنیا آمد. پدرش ملک الشعرای ناصرالدین شاه بود و مادرش از مسیحیان مهاجر قفقاز که به ایران آمده و مسلمان شده بود. مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می گوید که پدرش ترجمه های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می خواند و چون خسته می شد، مادرش خواندن را ادامه می داد...
مرگ پدر، پیش از آنکه شاعر تاجر شود
از پنج سالگی خواندن و نوشتن را آغاز کرد. و مدتی نیز دروس دینی خواند. از هفت سالگی متاثر از اشعاری که می خواند شعر می گفت. وقتی پانزده ساله شد، اوضاع کشور یعنی مرگ ناصرالدین شاه و روی کار آمدن مظفرالدین شاه چنان بود که پدرش به این نتیجه رسید که با تغییر اوضاع دیگر کسی به شاعران اعتنایی نخواهد کرد و تقریبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد. اما این تلاش به دو دلیل به نتیجه نرسید، نخست اینکه محمدتقی بهار چندان علاقه ای به تجارت نداشت و دوم اینکه پدرش در سن 18 سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگیرد. بهار نیز به سرودن شعر و انتشار آن ادامه می داد، البته در مشهد تا مدتها همه گمان می کردند که اشعاری که از سوی وی منتشر می شود، در حقیقت آثار پدر اوست.
شاعر انقلابی می شود و نوبهار سر می رسد
بهار تصمیم گرفت به فرنگستان برود و احتمالا به تحصیل علم بپردازد، اما از یک سو سرپرستی خانواده پس از مرگ پدر و از سوی دیگر وقوع انقلاب مشروطه پای او را در مشهد بند کرد. خودش می گوید:« در سال 1324، به سن بیست سالگی در شمار مشروطه خواهان خراسان جای گزیدم. من و رفقای دیگر، عضو مراکز انقلابی بودیم. و روزنامه خراسان را به طریق پنهانی طبع و به اسم رئیس الطلاب موهوم منتشر می کردیم. و اولین آثار ادبی من در ترویج آزادی در آن روزنامه منتشر شد. مشهورترین آنها قصیده مستزادی بود که در سال 1325 در عهد استبداد صغیر محمد علی شاه، گفته شد و در حینی که مردم در سفارتخانه پناهنده شده بودند در مشهد و تهران انتشار یافت.:
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست کار ایران با خداست
سالهای خطر و سختی
از این به بعد بهار وارد فعالیت های انقلابی شد. و پس از قدرت گرفتن حزب دموکرات یکی از اعضای فعال کمیته مرکزی حزب در مشهد شد و از سوی این حزب نشریه «نوبهار» را منتشر می کرد. بهار پس از این مدتی نیز با حبل المتین همکاری می کرد. و در هر روزنامه ای که بود بیشتر به خطر بازگشت ارتجاع و مداخله روسیه تزاری در امور ایران می پرداخت. به زودی این خطر جدی شد و با التیماتوم روس مجلس دوم بسته شد و دیکتاتوری ناصرالملک نایب السلطنه آغاز شد.
در سال 1330 قمری به دستور صریح کنسول روس، روزنامه نوبهار توقیف شد و به دنبال آن روزنامه تازه بهار نیز توقیف و بهار همراه با نه نفر از اعضای حزب دموکرات دستگیر و به تهران فرستاده شدند. هشت ماهی در تبعید بود تا در اواخر 1330 قمری به مشهد بازگشت و نوبهار را مجددا منتشر کرد. در بازگشت به مشهد می گوید: « یک سال کار کردم، تکفیرم کردند، آزارم دادند. تا جنگ بین الملل افق جهان را با برق ششلول یک نفر صربی، قرمز رنگ ساخت.»
دوران فعالیت سیاسی در حزب و مجلس
از این پس بهار در کنار فعالیت های ادبی و روزنامه نگاری اش وارد فعالیت سیاسی در کنار حزب دموکرات می شود. اما این فعالیت ها همزمان است با دورانی که بی قدرتی پس از مشروطه ایران را دچار بلاتکلیفی کرده و وضع نابسامانی برای اداره کشور بوجود آورده. شاید از این پس است که محمد تقی بهار به این نتیجه می رسد که « باید حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطه اتکاء به دست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد.» در این دوره محمد تقی بهار در گروه اقلیت مجلس شورای ملی در کنار مدرس قرار دارد و از سران اقلیت است.
شاعر به بن بست سیاسی می رسد
انتخاب برای مجلس پنجم برای بهار به معنی تعطیل روزنامه نگاری بود. از سوی دیگر خودش می گوید« حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به کوچه بن بست رسیده بود.» ورود رضا شاه به صحنه سیاسی ایران همه چیز را به هم ریخت، بهار مدتها در مقابل او مقاومت کرد. جمهوری رضاخانی را « مایه ننگ و عامل جنگ» خواند. اما رضاخان نیامده بود که برود، آنقدر ایستاد و ایستاد تا همه مخالفانش را خسته کرد، بهار نیز از سال 1307 خانه نشین و منزوی شد. این انزوای طولانی که همراه با چند بار زندان و تبعید تا سال 1313 بود، به یک باره با سرودن یک ترجیع بند در مدح رضاشاه تمام شد. بهار به عضویت پیوسته فرهنگستان در آمد و از سال 1314 تا پایان حکومت رضاشاه در همانجا بود.
خوش شانسی های ناخواسته
شاید بزرگترین شانس ملک الشعرای بهار، همان انزوای اجباری بود که او را از قید روزمرگی سیاسی به تحقیقات بزرگ ادبی کشاند و حاصلش دهها کتابی است که بهار آنها را زنده کرد.
ویژگی شعر بهار
بهار بی شک یکی از بزرگترین شاعر دوران معاصر، از مشروطه تا کنون است. او در هر شیوه ای شعر گفته است، قصیده و غزل و رباعی جزو علائق اوست، از سویی دیگر از مدیحه گفتن برای پادشاهان تا سرودن اشعار میهنی را در کارنامه اش دارد. او علاوه بر شعر در نثر نیز توانا و بزرگ بود و به سیاق نویسندگان مشروطه ساده نویسی را نیز تجربه کرد. می گوید: « من در نثر کلاسیک هم مانند شعر، ابتدا سبک تاریخ بیهقی را انتخاب کرده بودم. اما علل سیاسی و احتیاج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نویسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و یک باره از مراجعه به سبک قدیم منصرف گردیدم.»
برای آشنایی بیشتر با ملک الشعرای بهار، نمونه و یا بخشی از بهترین کارهایش را در طنز سرایی آورده ایم:
کار ایران با خداست
با شه ایران سخن گفتن ز آزادی خطاست کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست کار ایران با خداست
هر دم از دریای استبداد آید بر فراز موجهای جانگداز
زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و، استبداد خس ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی نشین با ناخداست کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بی گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستم ها کی رواست؟ کار ایران با خداست
شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست زان که طینت پاک نیست
دیده خفاش از خورشید در رنج و عناست کار ایران با خداست
باش تا آگه کند شه را از این نابخردی انتقام ایزدی
انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست کار ایران با خداست
سنگر شه چون به دوشان تپه رفت از باغ شاه تازه تر شد داغ شاه
روزدیگر سنگرش در سرحد ملک فناست کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان حضرت ستارخان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشور گشاست کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان حراب
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست کار ایران با خداست
الحمدالله، الحمدالله
بعد از حاکم شدن مشروطه خواهان در تهران و فرار محمد علی شاه و استحکام مبانی مشروطه ، جشن ها برگزار شد. این ترجیع بند در شب بشارت فتح تهران در سال 1287 شمسی در مشهد سروده شد:
می ده که طی شد، دوران جانکاه
آسوده شد ملک، الملک لله
شد شاه نو را اقبال همراه
کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه
شد صبح طالع، طی شد شبانگاه
الحمدالله، الحمدالله
آنان که ما را کشتند و بستند
قلب وطن را از کینه خستند
از کج نهادی پیمان شکستند
از چنگ ملت آخر نجستند
از حضرت شیخ تا حضرت شاه
الحمدالله، الحمدالله
آنان که با جور منسوب گشتند
در پیکر ملک میکروب گشتند
آخر به ملت مغضوب گشتند
از ساحت ملک جاروب گشتند
پیران جاهل، شیخان گمراه
الحمدالله، الحمدالله
امان از من و تو
امان از من و تو، شعری است به طنز در انتقاد از رفتار سیاسی ایرانیان، گویی که این شعر را در هر سالی از این یکصد سال می توانیم بخوانیم.
هیچ دانی که چه کردیم به مادر من و تو؟
یا چه کردیم به هم، جان برادر من و تو؟
سعی کردیم به ویرانی کشور من و تو
رو، که اف بر تو و من باشد و تف بر من و تو
هر دومان مایه ننگیم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگیم، امان از من و تو
از همان اول، ما و تو به هم رنگ زدیم
وز سر جهل به هم حیله و نیرنگ زدیم
سنگ برداشته بر کله هم سنگ زدیم
گاه تریاک کشیدیم و گهی بنگ زدیم
من و تو بس که دبنگیم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگیم، امان از من و تو
مستبد گشتم و تو باز مساوات شدی
یا که من صاحب ثروت شده تو لات شدی
اعتدالی شده مخلص، تو دموکرات شدی
الغرض من چو تو لات و تو چو من لات شدی
باز هم بر سر جنگیم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگیم، امان از من و تو
من به عنوان وکالت، تو به عنوان دگر
جلب کردیم بسی فایده زین مردم خر
نشد از ما و تو حاصل به کسی غیر ضرر
بلکه گشت ایران از روز نخستین بدتر
ما هم افتاده و لنگیم، امان از من و تو
من و تو خیلی جفنگیم، امان از من و تو
ای برادر تو خری، من ز تو خرتر بالله
بهتر از ما و تو دانی چه بود؟ خر، بالله
خر به چاله ننهد پای مکرر بالله
زین خریت ها ویران شده کشور بالله
ما به فکر خر لنگیم، امان از من و تو
من و تو خیلی جفنگیم، امان از من و تو
دوز و کلک انتخابات
در سال 1289 شمسی که انتخابات دوره سوم مجلس شورای ملی در مشهد آغاز شد، بند و بست های سیاسی نیز شروع شد. بهار که در روزنامه نوبهار مشهد می نوشت، انتخابات را به باد انتقاد گرفت...
ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد
انتخابات دگر باز شروعیدن کرد
شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد
حقه و دوز و کلک باز شیوعیدن کرد
وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
صاحب الرایا! رو صبح نشین روی خرک
رایها پیش نه و داد بزن های جگرک
پوت قند آید از بهر تو و توپ برک
می دود پیشتر و می دهدت بیشترک
هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.
این وکالت نه به آزادی و خوش تعلیمی است
نه به دانستن تاریخ و حقوق و شیمی است
بلکه در تنبلی و کم دلی و پر بیمی است
یا به پوتین و کلاه و فکل و تعلیمی است
یا به تسبیح و به عمامه و تحت الحنک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.
داد از دست عوام
در سال 1291 خورشیدی عوام الناس نوشته ها و اشعار تجددخواهانه بهار را به باد انتقاد می گرفتند و به او تهمت های تند و جاهلانه می زدند. مستزاد « داد از دست عوام» را بهار در پاسخ به این مسائل منتشر کرد.
از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام
کار اسلام ز غوغای عوام است تمام داد از دست عوام
دل من خون شد در آرزوی فهم درست ای جگر نوبت تست
جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام داد از دست عوام
غم دل با که بگویم که دلم خون نکند غمم افزون نکند
سر فرو برد به چاه و غم دل گفت، امام داد از دست عوام
در نبوت نگرفتند ره نوح نبی داد از این بی ادبی
در خدایی بنمودند به گوساله سلام داد از دست عوام
به هوای نفسی جمله نمایند عقود آه از این قوم عنود
به طنین مگسی جمله نمایند قیام داد از دست عوام
عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان نام این بی ادبان
که در این قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام داد از دست عوام
نه بر این قوم نماید نفس عیسی کار نه مقالات بهار
نه نسیم سحری بگذرد از سنگ رخام داد از دست عوام
پیش جهال ز دانش مسرائید سخن پند گیرید ز من
که حرام است، حرام است، حرام است، حرام داد از دست عوام
از ماست که بر ماست
در اوایل مشروطیت ایران که هنوز ملت در بستر جهل خفته بود و از فرهنگ جهان متمدن می هراسید و صاحبان افکار تازه با چماق تکفیر ملایان دست به گریبان بودند، این مستزاد در مشهد سروده شد و انتشار یافت
این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی نه تعدی ز کلیساست از ماست که بر ماست
گوئیم که بیدار شدیم، این چه خیال است؟ بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست
از شیمی و جغرافی و تاریخ، نفوریم از فلسفه دوریم
وز قال و ان قلت، به هر مدرسه غوغاست از ماست که بر ماست
گویند بهار از دل و جان عاشق غربی است یا کافر حربی است
ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست از ماست که بر ماست
یا مرگ یا تجدد
این قصیده در سال 1293 خورشیدی در جنگ بین الملل اول، در تهران گفته شده و مفاسد کشور را برای شاه بیان کرده است.
هر کاو در اضطراب وطن نیست آشفته و نژند چو من نیست
فرتوت گشت کشور و او را بایسته تر ز گور و کفن نیست
یا مرگ یا تجدد و اصلاح راهی جز این دو، پیش وطن نیست
ایران کهن شده سراپای درمانش جز به تازه شدن نیست
عقل کهن به مغز جوان است عقل جوان به مغز کهن نیست
ز اصلاح اگر جوان نشود ملک گر مرد جای سوگ و حزن نیست
ویرانه ایست کشور ایران ویرانه را بها و ثمن نیست
امروز حال ملک خراب است بر من مجال شبهت و ظن نیست
اخلاق مرد و زن همه فاسد جز مفسدت به سر و علن نیست
خویشی میان پور و پدر نه یاری میان شوهر و زن نیست
کشور تباه گشت و وزیران گوئی زبان شان به دهن نیست
ای مردم ایران
این مسمط مستزاد را بهار در تهران، در بحبوحه جنگ بین الملل به سال 1294 خورشیدی، هنگامی که اوضاع کشور در هم و رجال هر یک سرگرم حفظ منافع خود بودند و مسوولین امور نیز هرکدام وظیفه خطیر کشورداری را به یکدیگر حواله می دادند. و مردم بیچاره و سرگردان امیدی به جایی و اتکایی به مقامی نداشتند. این شعر از معدود اشعار بهار است که به زبان عامیانه سروده شده است.
ای مردم ایران همگی تند زبانید خوش نطق و بیانید
هنگام سخن گفتن برنده سنانید بگسسته عنانید
در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید از بس که جفنگید، از بس که جبانید
گفتن بلدید اما کردن نتوانید
هنگام سخن پادشه چین و ختائید ارباب عقولید
در فلسفه اهل کره را راهنمائید با رد و قبولید
هنگام فداکاری در زیر عبائید از بس که فضولید، از بس که جهولید
از بس چو خروس سحری هرزه درائید
گر روی زمین را همگی آب بگیرد ای ملت هشیار
دانم که شما را همگی خواب بگیرد ای مردم بی کار
ور این کره را دانش و آداب بگیرد بر این تن بی عار، هرگز نکند کار
کی راست شود چوب اگر تاب بگیرد؟
گر روی زمین پر ز جدل گشته، به ما چه؟ ملت به شما چه؟
ور موقع خذلان دول گشته، به ما چه دولت به شما چه؟
عالم همه پرکید و دغل گشته به ما چه آقا به شما چه، مولا به شما چه!
ور بین دو کس رد و بدل گشته، به ما چه؟
گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه جان بود به تن چه
گشتاسب سر پادشهان بود، به من چه دندان به دهن چه
ور توسن شاپور جهان بود، به من چه شاپور چنان بود، بر کلب حسن چه
جانا، تو چه هستی؟ اگر آن بود، به من چه
ای مفتخوران، مفتخوری تا کی و تا چند؟ کو حس و حمیت؟
ای رنجبران، دربدری تا کی و تا چند؟ بیچاره رعیت!
ای هموطنان، کینه وری تا کی و تا چند؟ کو عرق نژادی؟ کو آن عصبیت؟
این مزرعه خشکید، خری تا کی و تا چند؟
خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند هنگام مکافات
از بهر نگهداری این خاک دلیرند پیش صف آفات
چون جان به لب آید همه از جان شده سیرند یک باره بشویند اوراق خرافات
اوراق بشویند و بمانند و نمیرند
ماجرای واگون
در سال 1298 خورشیدی وسیله نقلیه عمومی تهران منحصر بود به واگون اسبی که صدایی گوش خراش و منظره ای زشت و ناهنجار داشت و موجب زحمت و تاسف خردمندان بود. بهار این اشعار را در وصف واگون اسبی گفته است:
هوشم ز سر پریده، از ماجرای واگون
از دنگ و دنگ واگون، از های های واگون
از جالسان واگون راحت تر است صد بار
آن کس که جان سپارد در زیر پای واگون
زاسرار قبر و محشر آگه شود به یک بار
آن کس که از جهالت شد مبتلای واگون
آدم به روی آدم، حیوان به روی حیوان
این است یک اشارت از تنگنای واگون
سوهان مرگ گوئی در استخوان تراشی است
چون روی ریل غلتد عراده های واگون
باشد به رنگ و نکهت چون دستگاه سلاخ
آن تخته ها که نصب است اندر فضای واگون
با گاری شکسته، کز کوهپایه غلتد
یکسان بود به واقع سیر و صدای واگون
اصحاب را به مقصد نزدیکتر رساند
گر چاروای لنگی باشد به جای واگون
با راکبان واگون، هم ره رسد به خانه
افتد اگر چلاقی اندر قفای واگون
در پایتخت ایران این بوالعجب که نبود
زآثار علم و عمران چیزی سوای واگون
آن هم به این فضاحت، آن هم به این کثافت
از ابتدای واگون، تا انتهای واگون
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/83