پنجشنبه 10 دی 1383

در تار عنکبوت، نوشته ای از مسعود بهنود

نوشته مسعود بهنود را درباره آنچه دیروز نوشتم و در گویا و دوم دام خواندید، خواندم و از این نوشته ممنونم، هم بخاطر خودم، هم بخاطر دیگران، در متن نوشته خودم نیز نام پیام فضلی نژاد را حذف کردم، راست می گوید مسعود، شاید روزی گزارشس دیگر را از او بشنویم و شرمنده آنچه نوشتیم بشویم. نوشته بهنود را حتما بخوانید.

در تار عنکبوت
می خواهم از شما دعوت کنم که نوشته انسانی و مانند گلاب اما تلخ ابراهيم نبوی را بخوانيد که بار ديگر جدی اما با طنز سياه نشان می دهد وضعيت دشوار آدمی را وقتی که در تارعنکبوت آقايان گرفتارست. درست نوشته است داور. ما بايد دائم به خودمان و هر که با اين موقعيت دشوار مخالف است نصيحت کنيم و هشدار دهيم که با قضاوتی تند ناخواسته به دام نيفتد. از ياد نبريم که دشمن مشترکمان قدرت پنهانی است که در زير قدرت طلبی آشکار لانه می کند و لعنتی از خشم ما به هم لذتی می برد که حيوانی است، حال آن که کسانی به دامش گرفتار می شوند که آدميانند. راست نوشته است نبوی، بهتر بود جناب ابطحی قضاوتی در نوشتارش درباره بچه های ما – مقصودم اميد، شهرام، روزبه است – نمی کردند که از آن گمان رود که دارند رنج و درد آن ها را ناديده می گيرند

نبوی خودش به ياد دارد که وقتی به بند بوديم. بازجوی محترم به من می گفت شما آدم محترمی هستيد و هرگز گرد سياست نگشته ايد ولی نمی دانيد که شمس در لبنان چه کارها کرده است. اين قدر بی خودی خودتان را با او هم پرونده و دوست نکنيد. همين آدم به شمس گفته بود ما مسلمان ها حرف هم را می فهميم شما خطا کرديد آدمی شرابخواره و نامسلمان مثل بهنود را وارد ماجرا کرديد. باز نبوی يادش هست که من و او زيدآبادی را از بند های مختلف به بازجوئی برده بودند و آن آقای شيک پوش گفت "پريروز فرموده اند ما مانند شوروی عمل نمی کنيم و گوش يلتسين را می گيريم و به جائی می اندازيم که عرب نی انداخت." بعد هم با آن قيافه متفکر به من گفت می دانيد که يلتسين کيست. البته لازم هم نبود بعد با قيد قسم بگويد "رييس جمهور را همين جا می نشانيم که نشسته ايد" تا ما معنای يلتسين را بدانيم. خودمان قهميده بوديم. بعد يک ماه بودن در سلول انفرادی بی روزنامه و تلويزيون و خبر گمان کرديم که واقعا آن جمله را "فرموده اند". در بازجوئی از من درباره رابطه نامشروعم با خانواده بزرگان و روحانيون می پرسيد و همين را در گفتگو با اکبر گنجی به عنوان واقعيتی به آن اقرار کرده ام او منتقل می کرد.

صدها نشانه دارند هر کس که به دام درافتاده که تکرار نبايد کرد. وقتی در آن اتوبوس لعنتی ارمنستان بيست و يک نفرمان را سنگی از مرگ نجات داد، بهت زده و واقعا بهت زده در روی اسفالت گردنه حيران گرد آمده بوديم و کسی معنای رفتار خود نمی دانست تا ساعتی. فرج آمد کنار من و گفت فلانی بچه ها می گويند ما تصور می کرديم که بهنود به هزار جا بسته است ولی... بماند. وقتی طفلک فرج در فاصله ای از گرفتاريش به تارعنکبوت بيرون آمد بود و از ديوار می ترسيد و زير سقف احساس امنيت نمی کرد، دست و پايش مانند پيرمردان گرفتار پارکينسون و لقوه به رعشه افتاده بود در گوشم گفت در وضعيت خطرناکی هستيد آقا. گفتم چطور. گفت مرا می زدند و به من می گفتند تو چه می گوئی بچه چريک فريب خورده فلانی می خواهد واسلاو هاول شود و هر روز کراوات می زند و در شهر می گردد و شما را آلت دست کرده است. فرج از اين اشاره به اين نتيجه رسيده بود که وضع من دشوارترين است. من خنديدم و گفتم آن قدر خر نيستند که ندانند من را چه به واسلاو هاول، ايران را چه به چک اسلواکی. اما چه در سرش کرده بودند که اين برادر زجر ديده من وقتی که از بند ازاد شد تازه کتابی نوشت [ ياس و داس] که مرا مربوط به هاشمی رفسنجانی و دستگاه قدرت معرفی کند. در کتابش به کينه ای که در او رشد داده بودند نه دستگاه جهنمی ساواک رژيم پادشاهی که او را، در نوجوانی برای سال ها به زندان اوين انداخت، نه اين دستگاه جهنمی امروزی که به مرگش رسانده بود بلکه بيژن جزنی دشمن شد و مسعود بهنود. در همان زمان شخص سعيد امامی به گرفتار شدگان کانون نويسندگان گفته بودند شما آلت دست فرج سرکوهی شده ايد که خودش اقرار کرده که پارسال رفته فرنگ با مهدی سامع ديدار کرده و با مجاهدين ارتباط دارد. کدام کس بود که در تهران زندگی کند و از کسی که با مجاهدين راهی جسته تبری نجويد. به اين شيوه فرج را زمانی تابوی روشنفکران ايران کرده بودند تا بتوانند به راحتی سرش را زير آب کنند.

اين کاری است که قدرت دندان زرد می کند وقتی که پشت قدرت ظاهر شيک يا متدين پنهان می شود و امان می يابد.

راست نوشته است داور. و اين ها همه جزئيات است و کسانی که به سرنوشت کشور فکر می کنند حق دارند که از اين جزئيات خسته شوند اما دردی است که نهفتنش هم هميشه ممکن نيست.


حضرات در تاريکی نشسته ما همگی را در روشنائی نشانده اند و به ريشمان می خندند. مثلا حنيف زندان است و پدرش افشاگری می کند و نه تنها برای حنيف که برای بقيه بچه ها هم نامه می نويسد و تلاش می کند و به هر در می زند. چنان که ما هم برايمان بين حنيف و روزبه و اميد و شهرام فرقی نبود و نيست. وقتی که مزروعی همه جا زد و زنگ ها را به صدا درآورد و به شهادت نوشته روزنامه ها همه جا هم از همه گرفتاران گفت و خودش را در نقش رييس انجمن روزنامه نگاران قرار داد به درست، دوستان در تاريکی نشسته با هم گفتند حاجی چه بايد کرد. آن گاه حنيف را آزاد کردند و آن آزادی چند روز زودتر حنيف را مجازات آقای مرزوعی و حنيف قرار دادند چرا که به بقيه گفتند چرا مزروعی فقط به فکر بچه خودش بوده است. و اين کينه را آب دادند تا در شو تلويزيونی شنيديم که چه در دهان آن ها گذاشتند. انگار غلام تميمی مدعی مزروعی است. حالا هم با تقسيم بندی "بريده" و "پشيمان " بين بچه ها انگار ما هم داريم همان سناريو را تکرار می کنيم. اين ايراد به نوشته جناب ابطحی وارد است و بايد همديگر را نقد کنيم و اصلاح کنيم. اين کاری است که نبوی کرده است.

اين همه نوشتم که بگويم بايد داستان را به روزگاران نوشت و گفت و در اين فاصله از ياد نبرد که همه قربانی ها هستيم در درجه های مختلف. ابطحی و مزروعی و حنيف و شهرام و اميد و روزبه و فرج و داور و من کمترين. و چه می دانم شايد آن لعنتی فضلی نژاد هم. به هم خشم نگيريم و تندی نکنيم. و من از نوشته نبوی اين را می فهمم که درست و به جاست.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/76