دوشنبه 25 آبان 1383

ته باغ له له: یک داستان بسیار کوتاه

وسوسه نوشتن داستان با گویش های محلی ایرانی را مدتها داشته ام. ته باغ له له داستانی کوتاه است که با گویش مردم کرمان نوشته شده است، یک خاطره است از سی و چند سال قبل، خواندن داستان برای کسانی که گویش کرمان را نمی شناسند شاید دشوار باشد، شاید فایل صدای داستان را هم بگذارم برای شنیدن، شاید.
قرار بود ته باغ له له(lele) در مجموعه داستان اتاق شماره سیزده منتشر شود. می شود.

ته باغ له له

ووی سیده بیدم سر کوچه، جلو هیئت امام حسین که فاطه لو اومد و رد شد. خود همو چشا سیایش، خود همو مودا بلندش. همطو آب دهنم خشکید، دلم رمبید. پسر چووش ماشالله اوور کوچه ووی سیده بید، دهنش اومد و گفت: مل حریره! عروس ننه م می شی؟ دخترو نگایش نکرد و تندی رفت. غیظم گرفت. رفتم جلویش، گفتم: اوی خلوشو! گا خوردی ور دختر مردم فاش دادی. گفت: فاش ندادم، اگر هم دادم دلم خواسته. گفتم: دلت خواسته؟ گفت: ها، دلم خواسته. گفتم: مگر از خودت خوار مادر نداری؟ غیظش گرفت. گفت: ور خوار مادر من حرف می زنی؟ گفتم: خودت ور دخترو مردم می گی هچی نیسته؟
همطو از جاش جکید، با مشت گذوشت ور شاکولم، شاکولم گزگز کرد. منم با لقد گذوشتم ور چارشاخش. قاره کشید و کفتاش باد کرد. گفتمش ور دخترو مردم فاش می دی؟ یه لقدی هم گذوشتم ور شقزش. افتید ور زمین. گفت: یا امام حسین، یا صاب الزمان! گفتم: امام حسین بزنه ور کمرت. یه دفعه برادرش در خونه شونه واکرد و جکید بیرون. از او خلوشا ته باغ له له یه، اشش ترسیدم. بدو فرار کردم. دنبال سرم گذوشت. مث سگی می دوید. تا سر کوچه صنعتی که دویدم خسته شد و ووی سید. فاش داد ور مادرم. اگر ووی سیده بیدم کتکم زده بود. دیدم که نمی آیه آسته آسته رفتم. فاطه لو هنو در خونه شون نرسیده بود. سر لوله فشاری ووی سیدم، تلمبه زدم. آب اومد، مودام با آب خیس کردم و تندی پشت سر فاطه لو رفتم. بشش رسیدم. دکمه بالا پیرهنم وا کردم. هشکی تو کوچه نبود. فاطه لو پیچید تو کوچه صنعتی، ور مغازه مسگرو. منم پیچیدم. ووی سید و نگایم کرد. گفت: ور خاطر چی دنبال سر من می آیی؟ گفتم: هچی. گفت: همطو دنبال سر من می آیی اووخ هچی؟ گفتم: پسر چاووش ماشالله فاشت داد، منم زدمش. گفت: او غلط کرد، تو مم غلط کردی. گفتم: اوی فاطه لو، هر کی فاشت داد بگو خودم می زنمش. گفت: مگر من خوار تویم؟ خودم پنش تا برادر دارم بششون بگم سر پسر چاووش ماشالله یه می برن. تو مم دنبال من بلی به برادرم می گم. هچی نگفتم. اومدم خونه. فرداش پسر چاووش ماشالله با برادراش رختن سرم، ای قد زدن که یه هفته خونه خوابیدم. فاطه لو مم یه ماه بعدش شد زن یدالله پاسبان.

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/21

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:ته باغ له له: یک داستان بسیار کوتاه:

» texas holdem from texas holdem
Life is tragic simply because the earth turns and the sun inexorably rises and sets, and one day, for each of us, the sun will go down for the last, last time. Perhaps the whole root of our trouble, t [Read More]

Tracked on February 21, 2005 11:15 AM