دوشنبه 2 آذر 1383
دوشنبه 2 آذر 1383
کتاب مستطاب لطائف الطوائف از مهم ترین آثار طنز زبان فارسی است. این کتاب در قرن دهم توسط مولانا فخرالدین علی صفی نوشته یا به عبارتی گردآوری شده است. این کتاب مجموعه ای از لطایفی است که از قرنها قبل باقی مانده و به اشکال مختلف در میان ناقلان حکایات طنز روایت شده است. من این حکایات را به فارسی امروز در آوردم. برخی از حکایات را که بیشتر صورت نصیحت داشت حذف کردم و این مجموعه را شش سال قبل در ایران چاپ کردم. گزیده ای از این کتاب را در اینجا می توانید بخوانید.
هر چه عاشق كند ملامت نيست
مطربي كه صداي بدي داشت با آهنگي دلخراش و نازيبا، مرتب اين مصرع را تكرار ميكرد: «هر چه عاشق كند ملامت نيست». حاضران از اين صدا و تكرار او خسته شده بودند، ظريفي شوخطبع آنجا بود. بلند شد و شلوارش را باز كرد و به سر تا پاي او ادرار كرد، او فحش دادن را آغاز كرد ظريف گفت: مرا به خاطر اين كار سرزنش نكن، من به همان چه تو گفتي عمل كردم. به خدا كه عاشق دختر همسايهام هستم، پس ملامتم نكن و عذرم را بپذير.
شما چرا فرياد ميكشيد
جوحي كنار رود دجله آمد، تعدادي از نابينايان را ديد كه ميخواستند از آب عبور كنند. گفت چرا اينجا جمع شدهايد؟ گفتند: ميخواهيم از آب عبور كنيم. گفت: اگر راهنماي شما بشوم چه ميدهيد؟ گفت براي هر نفر ده گردو. گفت: دستتان را به هم بدهيد تا شما را از آب عبور بدهم. دست اولين نفر آنان را گرفت و وارد آب شد. موج تندي آمد و يكي از نابينايان را با خود برد، نابينايان فرياد زدند: اي راهنما يكي از دوستان ما را آب برد، او گفت: حيف از ده گردوي من، در اين حين، يكي ديگر را آب برد، فرياد زدند: يكي ديگر را هم آب برد، گفت: حيف از 20 گردو. ناگهان يكي ديگر را آب با خود برد. دوباره فرياد زدند و او گفت: حيف از 30 گردو. يك دفعه فرياد زدند: اي نادان اين چه حرفي است كه ميگويي و اين چه راهي است كه ميروي؟ از راهي ميروي كه همه را آب برد. گفت: شما چرا ناراحتيد؟ من ضرر ميكنم، از هر يك نفري از شما كه كم بشود، ده گردو را از دست ميدهم و با وجود اين چيزي نميگويم. شما چرا فرياد ميكشيد؟
نماز با گيوه
مردي از اهالي شيراز با گيوه نماز ميخواند، دزدي كمين نشسته بود و ميخواست گيوة او را ببرد، وقتي سلام نماز را داد، به او گفت: با گيوه نماز خواندن درست نيست. دوباره بخوان كه نماز نداري، او در جواب گفت: اگر نماز ندارم گيوه دارم.
فرار از مسجد
مؤذني تكبير گفت، مردم با عجله به سمت مسجد آمدند و براي صف بستن از يكديگر پيشي گرفتند. ظريفي در مسجد بود، گفت: به خدا سوگند اگر، مؤذن به جاي حيعلي الصلوة، حيعلي الزكوة ميگفت مردم براي فرار از مسجد از هم پيشي ميگرفتند.
غذاهاي سنگين
پزشكي، مرد شوخطبعي را ديد كه دو نوع خوراكي سنگين را با هم ميخورد، به او گفت: اين دو خوراكي با هم سازگاري ندارند. فرداي آن روز با خبر شد كه آن شخص بيمار شده است، به بالين او رفت و گفت: نگفتم اين دو با هم نميسازند؟ و او در جواب گفت: اكنون با هم ساختهاند كه مرا از ميان بردارند.
باد مرد بدبخت
مردي خوشبخت دچار بدبختي شد، در دوران بدبختي، عطسهاي زد، عدهاي كه نزديك او بودند فكر كردند كه بادي از او خارج شده است. به او فحش و ناسزا گفتند، خودش خنديد و گفت: عجب روزگاري است. در ايام خوشبختي اگر بادي از من خارج ميشد، مردم آن را عطسه به حساب ميآوردند و رحمكالله ميگفتند و حال كه در بدبختي به سر ميبرم، عطسة مرا باد ميدانند و لعنكالله ميگويند.
شهادت دروغ
به يكي از بزرگان بغداد گفتند: بيني بزرگ نشاندهندة بزرگي آلت تناسلي مرد است. در آن نزديكيها ظريفي بود كه بيني بزرگي داشت، او را به حرمسرا بردند ] ... [ اما عكس قضيه ثابت شد. صبح بيني او را بريدند و از خانه بيرونش كردند تا ديگري فريب نخورد، مردم از او پرسيدند: بينيات چه شده؟ گفت: شهادت دروغ داد، آن را بريدند.
رابطة ريش و گناه
فيلسوفي از گناهاني كه مرتكب شده بود توبه كرد و همان زمان هم ريش خود را تراشيد. به او گفتند: چرا اينكار را كردي؟ گفت: براي آنكه اين ريش در دوران گناهكاريام در آمده بود.
ستارهشناس ماهر
جوحي گفت: من و مادرم هر دو ستارهشناسهاي ماهري هستيم و در حكمي كه ميدهيم هيچ وقت خطا نميشود. گفتند: اين ادعاي خيلي بزرگي است، از كجا چنين چيزي را ميگويي؟ گفت: از آنجا كه وقتي ابري ميآيد، من ميگويم: باران ميبارد و مادرم ميگويد: نميبارد. البته يا آنچه من گفتم ميشود و يا آنچه مادرم گفت.
پيش از ديگران
از جوحي پرسيدند كه تا به حال براي هيچ كاري از كسي ديگر پيشي گرفتهاي، گفت: هميشه در بيرون آمدن از مسجد، از ديگران پيشتازم چون من هميشه آخر از همة آنان وارد مجلس ميشوم.
آخرين خنده
شوخطبعي مدام در مجالس به شوخي و خنده مشغول بود. زاهدي به او گفت: همة عمرت را به بيهودگي و مسخرگي گذراندي، اين كار را نكن كه روز قيامت تو را وارونه در جهنم آويزان ميكنند. گفت: اين هم خندهدار است.
پيش از من و تو...
مجدهمگر، زني بسيار پير و مسن داشت، روزي با هم دعوايشان شد پيرزن گفت: پيش از من و تو هم ليل و نهاري بوده است، مجد در
پاسخ گفت: شايد پيش از من بوده باشد اما پيش از تو نبوده
است.
مردن از خوشي
مردي نزد ابوالعينا رفت و گفت زني بداخلاق و زشت و پير و بيمار دارم و ده سال است كه اينطور است. گفت: دوست داري بميرد و خبر مرگش را به تو بدهند؟ گفت: به خدا قسم، نميخواهم. ابوالعينا با تعجب گفت: چرا نميخواهي؟ گفت: ميترسم از فرط خوشحالي بميرم.
شوهر هفتم
ظريفي زني بدقدم داشت كه تا آن موقع پنج شوهرش مرده بودند. ناگهان ظريف نيز در بستر مرگ افتاد. وقتي آخرين لحظات زندگيش را ميگذراند، زن بر بالينش گريه ميكرد و ميگفت: اي همسرم، تو كه بميري مرا براي كه ميگذاري؟ گفت: براي شوهر هفتم.
محل عزاداري
زن درويشي به خانة همساية خود رفت كه دچار مصيبتي شده بود. درويش گفت: كجا ميروي؟ زن گفت: عزاداري. درويش گفت: در خانه براي بچهها چه گذاشتهاي تا بخورند؟ زن گفت: در خانه نه آرد داريم، نه نمك و نه هيزم. چه چيزي درست كنم و چه چيزي بگذارم؟ درويش گفت: پس عزاداري در خانة ماست، تو كجا ميروي؟
كشف حجاب
ظريفي زني داشت بسيار زشت و بدچهره. زن گفت: برادران و قوم و خويش تو زيادند، به من بگو كه در برابر كدامشان ظاهر شوم و چهرهام را به كدامشان نشان دهم؟ گفت: تو خودت را به من نشان نده و پيش من نيا، پيش هر كس كه ميخواهي برو و چهرهات را به هر كس كه ميخواهي نشان بده.
اگر نميري چه كنم؟
زني زشت و بداخلاق بيمار شد، به شوهر گفت: اگر من بميرم، تو بدون من چگونه زندگي ميكني؟ گفت: اگر نميري چگونه زندگي كنم؟
اگر هميشگي باشد
خسروپرويز، به محبوب و همسر خود شيرين گفت: پادشاهي چيز خوبي است اگر هميشگي باشد، شيرين گفت: اگر چنين بود كه به تو نميرسيد.
صابران و شاكران
يكي از بزرگان عرب كه به زشتي چهره و كريهمنظري معروف بود، زني بسيار زيبا و خوشاخلاق داشت، روزي زن به او گفت: مطمئنم كه من و تو هر دو اهل بهشت هستيم. گفت: از كجا ميداني؟ گفت: از آنجا كه تو چهرة زيباي مرا ميبيني و سپاس ميگويي و من چهرة زشت تو را ميبينم و صبر ميكنم و صابران و شاكران هر دو اهل بهشت هستند.
بار سنگين
مردي كه بيني بزرگي داشت، به خواستگاري زني رفت و در تعريف خود گفت: من مردي هستم صبور و باركش. زن گفت: راست ميگويي، اگر صبور و باركش نبودي، اين بيني را چهل سال تحمل نميكردي.
عذاب اليم
جوحي خيلي زشت بود، حكايت ميكند: روزي سر بازار ايستاده بودم. زني جلو آمد و به چهرة من نگاه كرد. وقتي به اين كار ادامه داد، گفتم: چه كار داري كه اينطور نگاهم ميكني و خيره شدهاي؟ گفت: چشم من گناهي بزرگ كرده بود. خواستم او را با چيزي كه از آن بدتر نباشد عذاب دهم، هيچ عذابي سختتر از آن نديدم كه به چهرة زشت تو نگاه كنم.
ميهماني خسيسان
دو خسيس كه يكي اهل كوفه بود و ديگري اهل بغداد با هم دوست بودند، روزي خسيس بغدادي به كوفه سفر كرد و به ميهماني دوست خود رفت. كوفي براي او يك تخممرغ آورد و گفت: ميل كن كه اين، مادة وجود مرغي است كه از آن صدهزار تخممرغ به وجود ميآيد و درون هر تخم، مرغي بالقوه وجود دارد كه اگر آنها را تربيت كنند از هر كدام مرغي به دنيا ميآيد. پس در واقع من تو را به صدهزار مرغ كوفي ميهمان كردهام، بغدادي تخممرغ را خورد و گفت: وقتي به شهر ما آمدي، ما نيز خدمت شايسته كنيم و آنچه رسم است به جاي آوريم. از دوست كوفي خود خداحافظي كرد و رفت. پس از مدتي، كوفي به هواي پذيرايي دوست خود به بغداد سفر كرد و به خانة او وارد شد. بغدادي دنبلاني را كباب كرده و جلوي او گذاشت. كوفي به آن نگاه ميكرد و دست به آن نميزد. بغدادي گفت: ميل كن كه اين، مادة نسل صدهزار گوسفند است. پس در واقع من تو را به صدهزار گوسفند ميهمان كردهام. كوفي گفت: آفرين. گواهي ميدهم كه تو از من بخشندهتري، زيرا من تو را به صدهزار مرغ ميهمان كردم و تو مرا به صدهزار گوسفند ميهمان كردي.
خسيس حرفهاي
خسيسي اهل كوفه شنيد كه در بصره خسيسي زندگي ميكند كه در خساست همتا ندارد. به بصره رفت تا با او صحبت كند و ميزان بخل او را بسنجد. وقتي او را ملاقات كرد، گفت اي دوست عزيز، من از شهري دور به عشق صحبت با تو آمدهام و ميخواهم از تو كه در اين خصلت مشهور عالم هستي چيزي ياد بگيرم. بخيل گفت: چون از راه دور آمدهاي، بر من واجب هست كه تو را ميهمان كنم. بگو كه چه غذايي دوست داري و دلت چه ميخواهد تا برايت بياورم؟ كوفي گفت: مدتهاست كه دلم پنير تازه ميخواهد. بصري بلند شد و ظرفي را برداشت و به بازار رفت تا براي ميهمانش پنير بگيرد. به دكان پنير فروش رفت و گفت: براي من از كوفه ميهمان عزيزي رسيده است و از من پنير تازه ميخواهد، ميخواهم يك درهم پنير تازة خوب بدهي. گفت: به تو پنير بدهم مثل سرشير. گفت: پس سرشير بهتر از پنير است. شرط جوانمردي آن است كه آنچه را بهتر است براي ميهمان خود بگيرم. پنيرفروش را گذاشت و به دكان سرشيرفروش رفت و گفت: سرشير خوب ميخواهم. سرشيرفروش گفت: سرشيري بدهم كه از روغنزيتون صافتر باشد، گفت: پس روغنزيتون بهتر از سرشير است. سرشيرفروش را گذاشت و به دكان روغنفروش رفت و گفت: روغنزيتون خوب ميخواهم، گفت به تو روغني بدهم كه مثل آب زلال باشد. بصري گفت: پس آب زلال بهتر از روغنزيتون است. روغنفروش را گذاشت و گفت: در خانة خودم آب زلال دارم. به خانه آمد و يك كاسه پر آب زلال جلوي ميهمان خود گذاشت و گفت: تمام بازار بصره را گشتم و بهتر از آب چيزي پيدا نكردم و جريان را از ابتدا تا انتها براي او تعريف كرد. كوفي دست او را بوسيد و گفت: گواهي ميدهم كه تو در اين فن از من حرفهايتر هستي.
شجاعترين خسيس
از خسيسي پرسيدند كه شجاعترين مردم چه كسي است؟ گفت: كسي كه صداي دهانهايي را بشنود كه در خانة او چيزي ميخورند و زهرهاش هم نتركد.
عدالت و خسّت
درويشي پيش خواجهاي خسيس رفت و گفت: «آدم» پدر من و تو است و «حوا» مادر ماست. پس ما با هم برادر هستيم. تو اين همه ثروت داري، ميخواهم برادرانه سهم من را هم بدهي. خواجه به غلام خود گفت: يك فلوس (سكه) سياه به او بده. درويش گفت: اي خواجه چرا در تقسيم، برابري را رعايت نميكني؟ گفت: ساكت باش كه اگر برادران ديگر باخبر شوند اين قدر نيز به تو نميرسد.
ياد يار خسيس
شخصي به خسيسي گفت: انگشترت را به من بده تا هرگاه به آن نگاه كنم ياد تو بيفتم و به اين دليل هميشه در ياد من باشي، گفت: هر وقت بخواهي كه مرا به يادآوري، به اين فكر كن كه وقتي از فلان كس انگشتري خواستم، به من نداد.
وقتي نخواهد بدهد
عربي بياباني از كنار معاويه عبور كرد، دو سگ، يكي سياه و ديگري سفيد را كه قلاده انداخته بود، ميكشيد. معاويه گفت: اي بياباني از اين دو سگ يكي را به من بده، گفت هر كدام را كه ميخواهي بيدريغ به تو ميدهم. گفت: سگ سفيد را ميخواهم، گفت: اين سگ را بيشتر دوست دارم، گفت: سياه را بده، گفت او قدرت گيرندگياش بيشتر است.
هرگز از من چيزي نخواه
درويشي نزد شمامه - كه در خسيسي مشهور بود - رفت و از او حاجتي خواست. شمامه گفت: تو اول يك نياز من را برآورده كن تا من هر نيازي كه تو داري برآورده كنم. درويش گفت: بگو، گفت: اينكه هرگز از من چيزي نخواهي.
دعاي چشم زخم
خسيسي تكه زري را كه روي يك طرف آن كلمة «شهادت» و طرف ديگرش دو سه آيه نوشته بود، داخل دستمالي گذاشت و گره زد. گفتند: بخشندگان زر را در بند نميكنند، گفت: اين زر نيست، دعاي چشم زخم است، اين دعا را بايد نگاه داشت و نبايد مصرف كرد.
سخاوت بينظير
عدّهاي نزد خواجه خسيس رفتند و گفتند: از خاندانِ بخشندگان هستي و ما جمعي از فقيران به اميدي به درِ خانة تو آمدهايم و از تو دو حاجت داريم. ميخواهيم كه نااميد از اين در باز نگرديم. خواجه گفت: آنچه از دست من برآيد انجام ميدهم. آن دو حاجت كدام است؟ گفتند: حاجت اول آن است كه هزار دينار به رسم قرض به اين مرد بدهي كه مشكلي بزرگ براي او پيش آمده است و با هزار دينار حل ميشود و ما همه ضامن ميشويم. پرسيد: حاجت دوم كدام است؟ گفتند: آن است كه يكسال به او مهلت دهي قرضش را بدهد زيرا اداي اين قرض پيش از يكسال امكانپذير نيست. خواجه گفت: اگر كسي از دو حاجت كهاز او ميخواهند يكي را برآورد، جوانمردي كرده است؟ گفتند: بله. گفت: از اين دو حاجت كه شما بر من عرض كرديد، حاجت دوم را كه مهلت است بر آوردم و قبول كردم. شما از من مهلت يكساله خواستيد، من به او ده سال مهلت ميدهم. اكنون برويد و حاجت اول را از كس ديگري طلب كنيد كه من بيش از اين نميتوانم سخاوت كنم.
عسّليكم
شكمويي به مجلسي وارد شد، ديد عدهاي مشغول خوردن عسل هستند. وقتي چشمش به عسل افتاد حالش عوض شد. خواست بگويد: السلام عليكم، گفت: عسَّليكم.
چهار نان
از شكمويي پرسيدند: دو، دوتا چندتاست؟ گفت: چهارتا نان.
همه چيز
عدّة زيادي در محلي نشسته بودند، شكمويي به گمان اينكه آنجا غذايي هست به آنجا رفت. آنان به او گفتند: ما همه گرسنهايم و هر كدام ميل به غذايي داريم، بگو تو چه چيزي دوست داري؟ گفت: همه خوردنيهايي كه شما دوست داريد.
پنج انگشتي
شكمويي با حرص و ولع زياد غذا ميخورد و با پنج انگشت لقمه را در دهان ميگذاشت. گفتند: چرا با پنج انگشت غذا ميخوري؟ گفت: چون شش انگشت ندارم.
دلايل قوي بايد و معنوي
روزي هارونالرشيد از قاضي ابويوسف پرسيد: بين حلواي مغز بادام و فالوده كدام بهتر است؟ قاضي گفت: من قاضي هستم، برچيزي كه غايب باشد حكم نميكنم. هارون دستور داد هر دو خوراكي را آوردند، قاضي كمي از اين و كمي از آن ميخورد و هيچ نميگفت. هارون گفت: چرا حكم نميكني؟ گفت: هرگز دو دشمن به اين سرسختي نديده بودم، هر وقت براي يكي حكمي را در نظر ميگيرم، ديگري دليلي ميآورد كه در ميمانم.
درغگوي سادهدل
روزي اشعب - كه به طمعكاري و همچنين شوخطبعي مشهور بود - از كوچهاي عبور ميكرد. چند بچه بازي ميكردند. گفت: چرا اينجا ايستادهايد؟ سر چارسو شخصي يك خروار سيب سرخ و سفيد آورده و بخشش ميكند. كودكان با شنيدن اين جمله بازي را رها كردند و به سمت چارسو دويدند، از دويدن آنان اشعب هم به طمع افتاد و شروع به دويدن كرد. به او گفتند: براي خبر دروغي كه خودت ساختهاي چرا ميدوي؟ گفت: دويدن كودكان مرا به طمع انداخت كه نكند قضيه واقعي باشد و من محروم بمانم.
خريد و فروش عادلانه
دزدي لباس كسي را دزديد و به بازار برد و به دست دلال داد كه
بفروشد. لباس را از دلال دزديدند و دزد دست خالي نزد دوستانش
برگشت. گفتند: لباس را چند فروختي؟ گفت: به همان قيمت كه خريده
بودم.
دزد كيست؟
دزدي به خانهاي رفت و هيچ چيز نيافت، ناگهان در گوشة خانه كمي آهك ديد و گمان برد آرد است، دستارش را وسط خانه پهن كرد و رفت تا آرد بياورد و در دستار بريزد. صاحب خانه آنجا بود و دستار دزد را دزيد. دزد وقتي فهميد آنچه ديده است آهك است و نه آرد، برگشت كه دستارش را بردارد ديد كه دستار را بردهاند. گداي حرفهاي از خانه بيرون آمد كه صاحبخانه فرياد زد
دزد را بگيريد. دزد رويش را برگرداند و گفت: خودت انصاف بده كه دزد
كيست؟
گداي حرفهاي
عباس دوس از گدايان مشهور عرب است. روزي در حمام بود كه درويشي نزد او رفت و گفت: اي استاد من ذوق گدايي دارم، ميخواهم چند روزي در خدمت تو باشم و ياد بگيرم. عباس گفت: اي درويش به همراهي نيازي نيست، گدايي سه اصل دارد، اگر بداني و به كار ببندي گداي كامل هستي. من آن اصول را به تو ميگويم تا ياد بگيري و دنبال كارت بروي. درويش او را دعا كرد و گفت: بفرما. عباس گفت: اول: سؤال كني، هر جا كه باشد. دوم: سؤال كني از هر كه باشد. سوم: بگيري هر چه باشد. درويش دست عباس را بوسيد و به گوشهاي رفت. عباس از سرتراش، مويتراش خواست و به دستشويي رفت تا سنّت بهجاي بياورد. درويش در برابر عباس آمد و گفت: شَياًلله. عباس سرش را بالا كرد و گفت: اي درويش، حمام و گدايي؟ درويش گفت: هر جا باشد. گفت از عباس دوس هم؟ گفت: از هر كه باشد، گفت: چند موي از ] ... [ ، گفت: هر چه باشد. عباس گفت: آفرين به شاگرد كاملي كه با يك آموزش، كارش را بهتر از استاد انجام داد.
به تو حواله كرد
روزي گدايي از عبدالملك مروان چيزي خواست. گفت: از خدا بخواه. گفت: خواستم اما به تو حواله كرد.
فردا بيا
درويشي به درِ خانة خسيسي رفت و در زد. خسيس از درون خانه با صداي بلند گفت: اي درويش فردا بيا كه تعدادي از دوستانم ميهمانم هستند و ميتوانم به تو سهم كامل بدهم، درويش گفت: امروز آنقدر نان بده تا فردا برسم.
كسي خانه نيست
درويشي به در خانة خسيسي رفت و در زد. خسيس از درون خانه گفت: اي درويش عذر ما را بپذير كه كسي خانه نيست. درويش گفت: من از تو كمي نان خواستم نه مباشرت اهل خانه را.
مرا بدون كفن دفن كنيد
درويشي بيسر و پا به خواجهاي گفت: اگر من در خانة تو بميرم با من چه ميكني؟ خواجه گفت: كفن ميكنم و به گور ميسپارمت، گفت: امروز در زندگيام به من پيراهن بده و وقتي مردم بدون كفن خاكم كن.
غلط اندر غلط
خروسي را كنار لوچي بسته بودند. به او گفتند: هيچ ميداني مردم لوچ، يكي را دو تا ميبينند؟ گفت: اين حرف كاملاً غلط است، اگر چنين بود بايد من هم اين دو خروس را چهارتا ميديدم.
پزشك لوچ
مردي لوچ نزد پزشك رفت و گفت: من يكي را دو تا ميبينم، چشم مرا معالجه كن كه به اين خاطر زياد اشتباه ميكنم و نگرانم. پزشك سرش را بلند كرد و گفت هر چهار نفر شما كه پيش من آمدهايد همين بيماري را داريد؟ لوچ گفت: واويلا، من بايد به فكر پزشك ديگري باشم زيرا اگر من يكي را دوتا ميبينم او يكي را چهارتا ميبيند.
سعادت نديدن
شخصي به سيار اعمي از كوران مشهور عرب گفت: خداوند از هر كه چيزي بگيرد به او عوض آن را ميدهد. چشم تو را گرفت عوض آن چه چيز داد؟ گفت: اين سعادت كه روي شوم تو را نميبينم.
كاش زيبايي مرا ميديدي
نابينايي زني زشت داشت. روزي زن به او گفت، اي كاش تو چشم داشتي تا زيبايي مرا ميديدي. نابينا گفت: ساكت باش كه اگر تو زيبا بودي به دست نابينايي چون من نميافتادي.
گفتمان!
ناشنوايي يك خروار گندم به آسيا ميبرد. به لب آبي رسيد و ميخواست گندم را از آب بگذراند، ناگهان سواري از دور پيدا شد، ناشنوا با خود گفت: وقتي اين سوار برسد، اول سلام ميكند، بعد ميپرسد: بلندي آب چه قدر است؟ بعد ميپرسد: اين گندم چند من است؟ وقتي سوار رسيد، پرسيد: اي مردك بلندي آب چقدر است؟ ناشنوا گفت: و عليكالسلام و رحمةالله و بركاته. سوار خنديد و گفت: سرت بريده شود. گفت: تا به گردن. سوار گفت: خاكت به دهن، گفت: هشتاد من.
گفتمان دوّم
ناشنوايي به عيادت بيماري رفت. در راه با خود گفت: وقتي بر سر بالين او بنشينم و بگويم حالت چطور است؟ ميگويد: بهترم. ميپرسم غذا چه ميخوري؟ ميگويد: فلان چيز. ميپرسم: پزشك تو كيست؟ ميگويد: فلان. پس بر بالين بيمار رسيد. اتفاقاً بيمار از او قهر كرده بود: ناشنوا گفت: حالت چطور است؟ گفت: حال مرگ. گفت: الحمدالله. پرسيد: غذا چه ميخوري؟ گفت: زهر و زقوم. گفت: نوش جانت. پرسيد: پزشك تو چه كسي است. گفت: ملكالموت. گفت: قدمش مبارك باشد.
تفاهم خانوادگي
مرد ناشنوايي زني، دختري و كنيزي داشت كه همه ناشنوا بودند. روزي مرد به خانه آمد و به زن گفت: خيلي گرسنهام، اگر غذايي داري زود بياور، زن گفت: عجب است كه مهربان شدي، من از تو به لباس پنبهاي هم راضي بودم حالا كه تو اطلس ارغواني خريدهاي و به خياط دادهاي و آستر كتان زده است، چگونه از تو راضي نباشم؟ خدا از تو راضي باشد. مرد هم تصور كرد كه غذا آماده است. زن بلند شد و نزد دخترش رفت و گفت: هيچ خبرداري؟ پدرت با من مهربان شده و لباس اطلسِ ارغوانيِ آستر كتاني برايم خريده و به خياط داده است تا بدوزد. دختر گفت: خدا به عمر شما بركت دهد. اگر مرا به عقد غلامي گوش بريده هم در آوري، اختيار با شماست. پس با خوشحالي بلند شد و نزد كنيزك آمد و گفت: خبر داري كه بخت به من روي آورده است و خواجهزادهاي ثروتمند، زيبا خوشاخلاق به خواستگاري من آمده است و امشب مرا با او عقد ميكنند؟ كنيزك گفت: همان طور كه تو به من مژدة آزاديام را دادي، فرشته به تو مژده دهد و همانطور كه پدر و مادر تو مرا آزاد كردند، خداوند آنان را از آتش دوزخ آزاد كند.
پسري چون من
ابوالعينا ميگويد: در برابر هيچكس بيپاسخ نماندم مگر پسري خردسالي به نام عبدالرحمن بن ابيالرجاء، روزي به او گفتم: آيا پدرت تو را به من ميفروشد تا پسري مثل تو داشته باشم؟ گفت: فروختن من غيرممكن است اما اگر ميخواهي، پدرم را پيش زن خودت ببر تا براي تو پسري مثل من بكارد.
عقل با كيست؟
كودكي از اهالي بنيهاشم نسبت به يكي از بزرگان بيادبي كرد. از او به عمويش شكايت كردند و از او خواستند كودك را ادب كند. گفت: اي عمو، آنچه را انجام دادم به دليل آن بود كه عقل با من نبود. اكنون تو كاري را كه قصد انجام آن را داري، نكن چون عقل با تو هست.
فقيه گدا
روزي اعمش از خانه بيرون آمد و ميخنديد، شاگردانش سبب خندهاش را پرسيدند. گفت: وقتي از خانه بيرون ميآمدم، دخترك چهارسالهام جلويم را گرفت و يك درهم خواست. گفتم: ندارم. رو كرد به مادرش و گفت: در همة دنيا هيچ كس نبود كه زن او شوي؟ نميدانم چگونه زن اين فقيه گدا
شدي؟
ظرافت كودكانه
ابوالعصر از ظريفان عرب، از كودكي خوشطبع و نكتهسنج بود. روزي پدرش او را به بازار فرستاد تا كلة پخته بخرد و بياورد. رفت و كلهاي خريد و گوشهاي نشست و تمام پوست و گوشت و مغز آن را خورد و استخوان خالياش را در نان پيچيد و به خانه برد. پدر كه نان را باز كرد، استخواني خالي از گوشت ديد، از او پرسيد: چشمهايش كجاست؟ گفت: كور بود، گفت: گوشهايش، گفت: كر بود. گفت: زبانش، گفت: لال بود. گفت: اينها درست، مغز او چه شد؟ گفت: پيش از آنكه كر و لال و كور شود، معلم گوسفندان بود و مغز سرش را براي بچههاي گوسفندان خالي كرده بود. پدرش گفت اين كله را ببر و به كلهپز بده كه من كله نميخواهم. ابوالعصر گفت: از من پس نميگيرد، چون آن را با همة عيبهايش به من فروخت.
به خانة ما ميآورند
روزي جوحي در خانة خود نشسته بود و دخترك چهارسالهاش هم پيش او بود. ناگهان جنازهاي از دور پيدا شد كه دخترك تا آن زمان نديده بود. گفت: اين چيست؟ گفت: آدمي مرده است. گفت: او را به كجا ميبرند؟ گفت: جايي كه نه شمع و چراغ است، نه فرش و روشنايي، نه نور و صفا، نه خورش و پوشش، نه آب و نان، گفت: پس به خانة ما ميآورند.
مثلث و مربع
عطاري براي خواجهاي بخوري مركب از عود و عنبر و صندل درست كرده بود و به اين دليل به آن مثلث ميگفت. روزي خواجه كه قصد داشت به ميهماني برود به كنيز خود گفت آتشداني درست كن و از مثلث بخوري زير لباسم بسوزان تا لباسهايم خوشبو شود، كنيز آتشداني آورد و زير دامن خواجه گذاشت و گلولة كوچكي از مثلث را روي آتش انداخت، در اين موقع خواجه دفع نفخي كرد و بوي بد آن به مشام خودش رسيد. گفت: اين مثلث را بد ساختهاند كه بوي بدي دارد، كنيز گفت: اي خواجه اين بخور تا مثلث بود خوب بود وقتي آن را مربع كردي بد شد.
باز از قفس پريد
بازي از دست بكاربن عبدالملكبن مروان كه به احمق بودن مشهور است پرواز كرد. به نوكرانش گفت: به تاخت برويد و به دروازهبانان بگوييد تا زود دروازهها را ببندند تا باز از شهر بيرون نرود، چرا كه اگر از شهر بيرون رود، ديگر نميتوانم او را بگيرم.
باز هم قاضي نادان
در قزوين قاضي دانشمند و دينداري فوت كرد. از او پسري نادان و
درس نخوانده برجاي ماند. براي ملاحظة حقوق پدر، پسرش را قاضي
كردند. از او كلمات عاميانه و يا حركتهاي جاهلانه سر ميزد، بعضي
از نزديكان قاضي براي رفع اين مشكل تصميم گرفتند برايش معلمي
بگيرند تا مقدمات عربي را نزد او بياموزد. معلم گفت: اين تركيب را ياد
بگير: «ضرب زيد عمروا»، ضرب فعل است، زيد فاعل، عمرو مفعول و
معني آن اين است كه «زد زيد عمرو را»، قاضيزاده گفت: چرا زيد عمرو را
زد؟ مگر عمرو گناهي كرده بود و حدي بر او لازم بود؟ معلم گفت: نه. زدن واقعي كه نيست، اين مثالي در علم نحو است تا به وسيلة آن قاعده را نشان دهند. قاضيزاده گفت: وكلا را بخواهيد تا بروند و زيد را بياورند كه مردي عالم و صالح شهادت ميدهد كه او عمرو را زده است. فوراً وكلا حاضر شدند، باز معلم گفت: اي قاضيزاده، اين زيد را خدا نيافريده، اين عمرو از مادر نزاده است. قاضيزاده عصباني شد و گفت: تو از اين زيد رشوه گرفتهاي و ميخواهي قضيه را بپيچاني، من نميگذارم كه در دوران من چنين ظلمهايي به كسي شود. به نوكرانش گفت: اين كاسب علم را به زندان بياندازيد تا من در اين باره تحقيق كنم. دوستان قاضي رنج بسيار كشيدند تا او را از دست قاضيزاده خلاص كردند.
يكسال بعد
از معلمي پرسيدند كه تو بزرگتري يا برادرت؟ گفت: من بزرگترم اما يكسال ديگر سن برادرم برابر سن من ميشود.
غسّال بياوريد
پسر معلمي بيمار شد و نزديك به مرگ بود كه معلم گفت: غسال بياوريد تا پسرم را بشويد. گفتند: هنوز نمرده است، گفت: اشكالي ندارد تا آن زمان كه غسل او تمام شود، ميميرد.
كفن كهنه
معلمي نزديك به مرگ بود گفت: بگرديد ببينيد كفن كهنه پيدا ميكنيد؟ گفتند: براي چه؟ گفت: براي آن كه پس از مرگ مرا در آن بپيچند و در گور بگذارند. گفتند: به چه دليل؟ گفت: وقتي منكر و نكير بيايند و كفن كهنه را ببينند، گمان ميكنند كه اين مرده قديمي است و ديگر سؤال و جواب نميكنند.
شكم روش
مردي نزد پزشك ابلهي رفت و گفت: به من دارويي بده تا شكم من كار كند، پزشك به او دانهاي داد و بيمار آن را خورد و صدبار شكمش كار كرد و بعد از آن مرد. خانوادة او آمدند و پزشك را گرفتند و نزد قاضي بردند و گفتند: دارويي به او داده كه صدبار شكمش كار كرده و بعد مرده است. طبيب گفت: گناه از خودش بود، اگر نميمرد، 200 بار هم شكمش كار ميكرد.
عرض طناب
روزي پزشكي به پسر ابله خود گفت: برو بازار و طنابي براي چاه بخر كه طولش 20 متر باشد. پسر رفت و بعد از مدتي برگشت كه اي پدر طول طناب را گفتي ولي عرض آن را نگفتي. گفت: عرضش همين قدر بس كه به بلاي ابلهي مثل تو گرفتار شدهام.
آزمايش ادرار
ابلهي پسر چهاردهسالهاش بيمار شد، ادرار او را گرفت تا نزد پزشك ببرد. در راه چند تن از دوستانش را ديد. آنان او را به شرابخانه بردند، سه شبانهروز آنجا ماند، بعد شنيد كه همان روز اول پسرش فوت كرده است. ادرار را با عجله نزد پزشك برد، پزشك ادرار را ديد و گفت چند روز است كه پسرت بيمار است؟ گفت: سه روز است كه مرده است.
بز نر رسيده
ابلهي نزد ستارهشناسي رفت و گفت: طالع مرا ببين. گفت: ستارهات چيست تا براساس آن طالعت را بگويم؟ گفت: تَيس يعني بز نر رسيده. ستارهشناس گفت: چنين برجي در فلك نيست. گفت: ده سال پيش ستارهشناسي به من گفت: برج تو جدي است يعني بزغاله، بنابراين بعد از ده سال بايد بزرگ شده باشد و به بز نر رسيده تبديل شده باشد.
جستجوي مفيد
ابلهي سوزني را در خانهاش گم كرده بود و در كوچه به دنبالش ميگشت. گفتند: دنبال چه هستي؟ گفت: دنبال سوزني كه در خانه گم كردهام. گفتند: اي ابله چيزي را كه در خانه گم كردهاي در كوچه جستوجو ميكني؟ گفت: چه كنم كه خانه تاريك است و چراغ ندارم.
نكند گزيده باشد
روزي زنبوري بر گردن ابلهي نشسته بود. اما خودش نفهميد بلكه دوستانش به او گفتند. با آستينش زنبور را از خود دور كرد. بعد به تكتك آنان گفت: مرا نگاه كنيد نكند مرا گزيده باشد.
شبيخون
سواري ابله در ميان لشكري بود، نيمشب به آن لشكر شبيخون زدند و ابله چنان ترسيد كه وقتي خواست بر سر اسب لگام بزند، به اشتباه لگام را به سمت كفل و دم اسب آورد و با تعجب گفت: گيرم كه سر تو بزرگ و پيشاني تو پهن شده است، موي پيشانيات چرا اينقدر دراز شده است؟
چندان هم نر نبود
مردي خراساني در كارواني خرش را گم كرده بود، خر ديگري را گرفت و بار زد. صاحب خر آمد و گردن خر خودش را گرفت و بارش را به زمين انداخت. خراساني ابتدا سر و صدا كرد، مردم به او گفتند خر تو نر بود يا ماده؟ گفت: نر، گفتند: اين خر ماده است. خراساني گفت: خر من چندان هم نر نبود.
درغگوي با صداقت
از دروغگويي پرسيدند: تا به حال راست گفتهاي؟ گفت: اگر بگويم بله، دروغ گفتهام.
ادعاي آهنگري
شخصي نزد پادشاهي رفت و گفت: من پيامبر خدا هستم به من ايمان بياور. پادشاه گفت: معجزة تو چيست؟ گفت: هر چه بخواهي. پادشاه قفل مشكلگشايي جلوي او گذاشت و گفت: اگر راست ميگويي، اين قفل را بدون كليد باز كن. گفت: من ادعاي پيغمبري دارم نه ادعاي آهنگري.
همين جا خوب است
در زمان يكي از خليفههاي بغداد، شخصي كه از سر بدبختي عقلش را از دست داده بود، ادعاي پيامبري كرد. او را نزد خليفه بردند. پرسيد: چه ميگويي؟ گفت: جبرئيل هر سه روز يك بار به من نازل ميشود، خليفه گفت: معجزهات چيست؟ گفت: از نفسم بوي مشك خالص ميآيد. خليفه به او رحم كرد و گفت: مغزش آسيب ديده است، او را به آشپزخانه ببريد و هر روز به او آب زعفران خوشبو بدهيد كه با مرغ فربهاي پخته شده باشد و صبح و شب نيز به او شربتهاي خوشبو بدهيد. بعد از ده روز او را خواست. گفت: اي درويش حالت چطور است؟ گفت: به لطف پادشاه بهترم. گفت: جبرئيل بر تو نازل ميشود؟ گفت: قبلاً هر سه روز يك بار نازل ميشد، اما اين روزها هر روز سه بار ميآيد. گفت: چه پيغامي دارد؟ گفت: ميگويد جاي خوبي پيدا كردهاي، حواست باشد كه تكان نخوري و از اينجا بيرون نروي كه هيچ كجا چنين جايي پيدا نميكني.
چهار روز مهلت
شخصي نزد خليفة بغداد رفت و گفت: من پيغمبرم. خليفه گفت: معجزة تو چيست؟ گفت: هر چه اراده كني. گفت: تخم خربزه را پيش من بكار تا فوراً سبز شود و گل دهد و خربزه شود و برسد. گفت: به من چهار روز مهلت بده. گفت: مهلت دادني نيست. گفت: اي بيانصاف، به خداي عزوجل با وجود قدرت كاملش چهارماه مهلت ميدهي تا خربزه برساند، به من چهارروز مهلت نميدهي؟
ديوانهكشان
روزي هارونالرشيد از كنار گورستان عبور ميكرد، بهلول و عليان مجنون را ديد كه با هم نشستهاند و حرف ميزنند. خواست با آنان شوخي كند، دستور داد هر دو را آوردند. گفت: من امروز ديوانه ميكشم، جلاد را صدا كنيد. جلاد همراه با شمشير حاضر شد. عليان را نشاند تا گردن بزند، گفت: اي هارون چه ميكني؟ گفت: امروز ديوانه ميكشم. گفت: پناه بر خدا، ما در اين شهر دو ديوانه بوديم و تو ديوانة سوم شدي. اگر تو ما را بكشي چه كسي تو را بكشد.
دوستي نسيه نميشود
هارونالرشيد از بهلول پرسيد: بهترين دوست تو چه كسي است؟ گفت: كسي كه شكم مرا سير كند. گفت: اگر من شكم تو را سير كنم، مرا دوست داري؟ گفت: دوستي نسيه نميشود.
زيردست
روزي وزير خليفه به بهلول گفت: دلت را خوش كن كه خليفه تو را تربيت كرده و بر خوك و خرس حاكم كرده است. بهلول گفت: پس از اين پس مواظب رفتارت باش و از دستور من سرپيچي نكن كه زير دست من هستي.
در بارگاه عزيز مصر
يكي از علماي بزرگ مصر حكايت كرده است: مرا عزيز مصر نزد هركل بزرگ روم فرستاد. وقتي به بارگاه او رسيدم، پيش تخت او ديوانهاي را ديدم كه يك سرِ زنجير طلايي را به پاي او و يك سر زنجير را به پاية تخت بسته بودند. حركات زيبا و رفتار مناسبي انجام ميداد، وقتي هركل مشغول كاري بود، زبانم را برايش در آوردم و حركت دادم. او با صداي بلند گفت: خدايا چه كسي را بستهاند و چه كسي را باز گذاشتهاند.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/20
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:لطائف الطوائف(قسمت دوم):
» free online poker from free online poker
The dream is the small hidden door in the deepest and most intimate sanctum of the soul, which opens into that primeval cosmic night that was soul long before there was a conscious ego and will be sou [Read More]
Tracked on February 21, 2005 10:16 AM
» family incest from family incest
family incest [Read More]
Tracked on January 1, 2007 06:05 PM
» bouquet cookie from bouquet cookie
bouquet cookie [Read More]
Tracked on January 26, 2007 07:37 PM
» bouquet cookie from bouquet cookie
bouquet cookie [Read More]
Tracked on January 28, 2007 02:20 PM