دوشنبه 25 آبان 1383
دوشنبه 25 آبان 1383
کتاب مستطاب لطائف الطوائف از مهم ترین آثار طنز زبان فارسی است. این کتاب در قرن دهم توسط مولانا فخرالدین علی صفی نوشته یا به عبارتی گردآوری شده است. این کتاب مجموعه ای از لطایفی است که از قرنها قبل باقی مانده و به اشکال مختلف در میان ناقلان حکایات طنز روایت شده است. من این حکایات را به فارسی امروز در آوردم. برخی از حکایات را که بیشتر صورت نصیحت داشت حذف کردم و این مجموعه را شش سال قبل در ایران چاپ کردم. گزیده ای از این کتاب را در اینجا می توانید بخوانید.
هستة خرما
دربارة مزاحگويي حضرت محمّد(ص) با حضرت علي(ع) يكي از فضلا گفته در كتابي معتبر خوانده است كه روزي حضرت رسول(ص) با حضرت علي(ع) نشسته بودند و خرما ميخوردند. هر خرمايي را كه حضرت رسول ميخورد، هستهاش را - طوري كه حضرت علي(ع) نبيند - كنار او ميگذاشت. وقتي خرما تمام شد، تمام هستههاي خرما كنارِ حضرت علي(ع) بود، در حالي كه كنار حضرت محمّد(ص) هستهاي نبود. در اين هنگام رسول خدا به شوخي به حضرت گفت: من كثر نواه فهو اكول (هر كه هستههاي بيشتري داشته باشد به اين معناست كه پرخورتر است). حضرت علي(ع) در پاسخ گفت: من اكل نواه فهو اكل (هر كس كه هستهها را هم خورده باشد، پرخورتر است).
فرشتة دوم
روزي رسول خدا(ص) به بالاي منبر رفته بود و موعظه ميكرد. سخن به آنجا رسيد كه فرمود: هنگام وضع حملِ زنان، دو فرشته حضور دارند. يكي اول ميآيد و بند رحم و محل مخصوص زنان را باز ميكند تا طفل به راحتي به دنيا بيايد و بعد از او فرشتة ديگري ميآيد و آن بندها را ميبندد. در اين ميان يكي از اصحاب گفت: يا رسول خدا در خانة من وضع حملي شد و فرشتة دوم كه بندها را ميبندد، نيامد. حضرت لبخند زد.
چشم درد و خرما
صهيب رومي كه با وجود پرهيزگاري و پارسايي، زياد طنز و لطيفه ميگفت، تعريف ميكند كه نزد رسول خدا(ص) رفتم، حضرت در قبة خود نشسته بود و كنار او نيز خرماي خشك و خرماي تازه گذاشته بودند. يك چشم من خيلي درد ميكرد و من بدون آنكه پرهيز كنم، خرما ميخوردم. حضرت فرمود: اي صهيب! خرما ميخوري در حالي كه چشم تو درد ميكند. به او گفتم: يا رسول خدا با آن طرف چشمم ميخورم كه درد نميكند. حضرت چنان خنديد كه دندانهاي عقل او نمايان شد.
شكايت نامربوط
روزي دو نفر (بر سبيل امتحان) نزد حضرت امير(ع) آمدند، يكي از آنها از ديگري شكايت كرد و گفت: اين شخص ميگويد كه خواب ديده است كه با مادر من جماع كرده و محتلم شده است. و به اين ترتيب به من اهانت ميكند. حكم چيست؟ حضرت فرمود: او را در آفتاب نگهدار و بر ساية او حد بزن.
يا عدل يا عزل
منصور خليفة اموي به يكي از كارگزاران خود - كه از ظلم او شكايت كرده بودند - نوشت: يا عدل يا عزل.
تا كي توان گفت يا غلام؟
عبداللهبن طاهر ميگويد، نزد خليفه بودم و هيچيك از غلامان نبودند. خليفه غلامي را صدا كرد كه يا غلام، يا غلام. ناگهان غلامي ترك از گوشهاي پيدا شد و با درشتي گفت: غلامان هم ضرورتهايي دارند. غذاخوردن، قضاي حاجت كردن، وضو گرفتن، نماز خواندن، و خوابيدن. هرگاه براساس ضرورت غايب شديم فرياد زدي كه يا غلام، يا غلام، تا كي ميتوان گفت يا غلام؟ خليفه سرش را پايين انداخت. عبداللهبن طاهر ميگويد: با خودم شرط بستم كه اگر سرش را بردارد، سر غلام را بردارد. بعد از مدتي سرش را بلند كرد و گفت: اي عبدالله، وقتي اخلاق مرد خوب ميشود، اخلاق خادمان او بد ميشود، اكنون نميتوانيم اخلاق خود را بد كنيم تا اخلاق خادمان خوب شود.
سرقت مفيد
روزي كسري جشني گرفته بود. يكي از نزديكان خود را - كه به نيكنامي مشهور بود - ديد كه جامي طلايي را دزديد و به دور از چشم حاضران در جيب خود گذاشت. وقتي مجلس به پايان رسيد، ساقي گفت: هيچكس از سالن جشن خارج نشود كه جامي طلايي گم شده است و بايد جيب همه را بگرديم. كسري گفت: بگذار بروند، كسي كه برد باز نميگرداند و كسي كه ديد باز نميگويد. چند روز بعد كسري آن مرد را ديد كه تاج و دستار و لباس و كفش نو پوشيده و شمشيري به كمر بسته است. كسري با ايما و اشاره به او گفت: اين لباسهاي نو از آن من است. آن مرد دامنش را كنار زد و گفت: اين پيراهن و شلوار و كفش نيز از آن توست. كسري خنديد و گفت: از خزينهدار هزار مثقال زر سرخ بگير و به آن اضافه كن وقتي تمام شد باز گرد. آن مرد رفت و زر را گرفت و از مقربان كسري شد.
اموال بادآورده
روزي جعفربن يحييبن خالد برمكي در صحرايي در كنار هارونالرشيد شتر ميراند، ناگهان يك قطار شتر با بار طلا جلو آمد، هارونالرشيد پرسيد كه اين گنجينه از كجا ميآيد؟ گفتند: هديهاي است كه عليبن عيسي از ولايت خراسان فرستاده است - آن زمان هارون، عليبن عيسي را والي خراسان كرده و فضلبن يحيي برادر جعفر را عزل كرده بود - هارون رو به جعفر كرد و با سرزنش گفت: اين مال در زمان حكومت برادرت كجا بود؟ جعفر گفت: در كيسههاي صاحبان اين مال.
مرده زنده ميكرد
شخصي نزد معتصم آمد و ادعاي پيغمبري كرد. معتصم گفت: چه معجزهاي داري؟ گفت مرده زنده ميكنم. معتصم گفت: اگر چنين معجزهاي كني، به تو ايمان ميآورم، گفت: شمشير تيز بياوريد، معتصم فرمان داد تا شمشير مخصوص او را آوردند و به دست مدعي دادند. گفت: اي خليفه، در برابر تو گردن وزيرت را ميزنم و در همان حال زنده ميكنم، معتصم پذيرفت و به وزير خود رو كرد و گفت: چه ميگويي؟ وزير گفت: اي خليفه تن به كشتن، دادن كاري سخت است و من از او هيچ معجزهاي نميخواهم، تو گواه باش كه من به او ايمان آوردم. معتصم خنديد و به او خلعت داد و فردي را كه ادعاي پيغمبري ميكرد به شفاخانه فرستاد.
تغييرات اساسي
اسماعيلبن محمّد از فاضلان و زبانآوران زمان خود بود و در ميان برخي از خلفا، ارج و قربي داشت. يكبار به نيشابور آمد، از آب و هواي نيشابور لذت برد و قناتهاي زياد آن را پسنديد. - ميگويند در آن زمان، 12 هزار قنات در نيشابور جاري بود - اما از مردم آن شهر، به خاطر كوتاهي در خدمت، آزرده خاطر شد و در همان موقع خليفه به او نوشت كه از آب و هوا و مردم آن شهر به ما خبري بده، او در جواب نوشت كه نيشابور جاي خيلي خوبي است البته به شرط آن كه آبي كه زير زمين است روي زمين باشد و مردمي كه روي زمين هستند، زير زمين باشند.
ابله كيست؟
پادشاهي به نديم خود گفت كه نام ابلهان اين شهر را بنويس، نديم گفت: به اين شرط كه نام هر كس را كه بنويسم مرا به خاطر آن سرزنش و تنبيه نكني، پادشاه قول داد كه چنين نكند. اول نام پادشاه را نوشت. پادشاه گفت: اگر ابلهيِ من را ثابت نكني، تو را مجازات ميكنم. نديم گفت: تو چكي ] براتي [ را به مبلغ صدهزار دينار به فلان نوكر خود دادي كه به فلان شهر دوردست برود و آن را نقد كرده و بياورد. پادشاه گفت: بله درست است. نديم گفت: او در اين شهر نه زميني دارد، نه زني و نه فرزندي، اگر آن مبلغ را بگيرد، به شهر ديگري رود كه پادشاهي ديگر داشته باشد و از قلمرو و اختيار تو دور باشد، چه ميگويي؟ پادشاه گفت: اگر او از ما روي نگرداند و پول را بياورد تو چه ميگويي؟ نديم گفت: در آن صورت نام پادشاه را بر ميدارم و نام او را مينويسم.
بحران ريش
خردمندي نديم پادشاهي غيور بود. وسواس داشت و طبق عادت گاهگاهي مويي از ريش خود را ميكند. پادشاه از وسواس او آگاه شد و اين كار او را نپسنديد و گفت: اگر بار ديگر موي ريش خود را بكني، دستور ميدهم تا دست تو را قطع كنند. نديم ترسيد و در حضور پادشاه مراقب خود بود و از بس احتياط ميكرد، عيش به او حرام و اوقاتش مكدر شد چون ترس از آن داشت كه مبادا بر حسب عادت خطا كرده و پادشاه او را مجازات كند. بعد از چند روز كه عرصه به او تنگ شده بود، پادشاه را خوشحال و سرحال در مجلس جشن و سرور يافت، لطيفههاي شيرين و دلانگيزي تعريف كرد و پادشاه را به شدت خندان و مسرور كرد. پادشاه به او گفت: امروز روزي است كه بايد قطعه زميني خوب به تو بدهم تا از محصول آن استفاده كني و به آرامش، روزگار را بگذراني، حال هر مزرعهاي را كه دوست داري از ما بخواه. نديم گفت: اي پادشاه، قطعهاي از ريش مرا به من بده تا هر كاري كه ميخواهم با ريش خود بكنم زيرا تا وقتي كه دستم از ريشم كوتاه است، هيچ لذتي نميبرم. پادشاه خنديد و به او اجازه داد تا موي از ريش خود بكند و ده آبادي هم به او
بخشيد.
نرسيد و نخواهد رسيد
پادشاهي از حاضران مجلس خود معمايي پرسيد كه آن چيست كه پارسال نرسيد، امسال نميرسد و سال آينده هم نخواهد رسيد، سربازي كه در آن مجلس حاضر بود گفت: مواجب من است. پادشاه خنديد و دستور داد تا مواجب دوسالة او را نقداً دادند و حقوق آيندهاش را نيز دوبرابر كرد.
مقابلهبهمثل
سربازي بود كه وقتي به حمام ميرفت، به هنگام بازگشت ميگفت: فلان رخت من گم شده و يا فلان چيز غيبش زده است، يا آن را پيدا كن يا تاوانش را بده و... بالاخره دعوايي راه ميانداخت در آخر مزد حمامي يا مبلغ اصلاح سر را نميداد و بيرون ميرفت. همة حمامداران او را ميشناختند و به هيچ حمامي راهش نميدادند. سرباز بيچاره به حمام رفت و به حمامي قول داد كه ديگر به مردم تهمت نزند و اجرت حمام و سرتراش را بدهد و در اين بين چند نفر هم شاهد بودند. وقتي لُنگ بست و به حمام رفت، حمامي لنگدار را صدا كرد تا همة لباسهاي سرباز را پنهان كند و فقط كَمَر خنجر و كمر شمشير او را باقي گذاشت. وقتي از حمام بيرون آمد، ديد كه هيچ كدام از لباسهايش نيست. به خاطر قولي كه داده بود امكان سخن گفتن هم نداشت. چرا كه شاهدان حاضر بودند، لنگدار، لنگ را از بدن او برداشت و او برهنه مادرزاد شد. به ناچار كمر شمشير را بر كمر بست و به حمامي گفت من هيچ چيز نميگويم ولي خودت انصاف بده، من به اين شكل به حمام آمده بودم؟ حمامي و حاضران خنديدند و لباسها را به او پس دادند و حمامي به او گفت: ميتواند هفتهاي يك بار به حمام بيايد و مزد ندهد.
دنيا و آخرت
اسب سربازي را دزديدند، دوستانش براي دلجويي به او گفتند: عيبي ندارد، اگر اسبت در دنيا گم شد در آخرت از ترازوي تو سر در ميآورد. او در پاسخ گفت: اگر دنيا از آخور من سر درميآورد، بيشتر خوشحال ميشدم.
بيچاره دزد
اسب سربازي را دزد برده بود. شخصي به او گفت: تقصير خودت بود كه اسب را خوب نبستي. ديگري گفت: تقصير غلام تو بود كه درِ طويله را بازگذاشته بود. سرباز گفت: همه تقصير از ماست و دزد هيچ گناهي
ندارد.
قاطر هر جا كه بخواهد ميرود
سربازي بر قاطر سركشي سوار بود. ناگهان از چيزي رم كرد و به سمتي حركت كرد كه مسير سرباز نبود. دوستي به او رسيد و از او پرسيد كه كجا ميروي؟ گفت: آنجا كه قاطر دلش بخواهد.
لعنتاللّه يا رحمتاللّه؟
سربازي در حال فرار از ميدان جنگ بود. از او پرسيدند كجا ميروي اي نامرد؟ گفت: بهتر است بگويند فلان كس فرار كرد لعنتاللّه تا بگويند فلان كس شهيد شد رحمةاللّه.
حوري دست به نقد
سربازي زني زيبا داشت به نام حور. روزي به جنگ رفته بود. بعد از قيام مردم پا به فرار گذاشت. گفتند: اي نامرد، برگرد كه اگر كافري را بكشي جنگجو هستي و اگر كافري تو را بكشد، شهيد هستي و در روز قيامت به «حورعين» دست مييابي. گفت من خود اكنون «حور» دارم و براي «عين» خودم را به كشتن نميدهم.
عاقبت به شرّ
از سرباز تركي پرسيدند كدام را بيشتر دوست داري، غارت امروز يا بهشت فردا؟ گفت ميخواهم امروز دست به غارت و تاراج بزنم و فردا با فرعون و نمرود به دوزخ روم.
ترس از خدا و ترس از نعلين
عربي بدوي به مسجد حضرت محمّد(ص) آمد، حضرت علي(ع) در مسجد بود. عرب نمازش را چنان با سرعت و عجله خواند كه نه اركان نماز را به درستي انجام داد و نه قرائت درستي داشت. وقتي كه خواست از مسجد بيرون برود حضرت علي(ع) سرش داد كشيد و نعلين خود را به سويش نشانه رفت كه برخيز و نماز بخوان كه اين نمازي كه خواندي به حساب نميآيد. عرب از ترس نعلين حضرت برخاست و نماز را با تأني و با رعايت تعديل و ترتيل به جاي آورد و در خضوع و خشوع هم افراط كرد. بعد از تمام شدن نماز، حضرت علي(ع) فرمود: اي بدوي، اين نماز كه خواندي بهتر نبود؟ عرب گفت: نه به خدا امير مؤمنان. زيرا نماز اول را از ترس خدا خواندم و نماز دوم را از ترس نعلين شما.
بلاي آسماني و بلاي زميني
منصور خليفه از عربي اهل شام پرسيد، چرا شكر پروردگار را به جاي نميآوري كه از وقتي من حاكم شما شدهام، طاعون از ميان شما رفته است. عرب گفت: خداوند عادلتر از آن است كه دو بلا بر سرِ ما نازل كند. منصور از سخن او خيلي خجالت كشيد و كينة آن عرب را بر دل گرفت. سرانجام او را به بهانهاي كشت.
لقمة شبهه
خليفة بغداد با عربي بياباننشين كه هرگز شهر را نديده بود و در جمعي هم حاضر نشده بود، از يك ظرف غذا ميخورد. ناگهان چشم خليفه به لقمة او افتاد و مويي را در آن ديد. گفت: اي عرب آن موي را از لقمهات درآور، عرب لقمه را زمين گذاشت و از خوردن دست كشيد و گفت: از سفرة كسي كه آنچنان به لقمة مهمانش نگاه كند كه مو را در آن ببيند، نميتوان غذا خورد.
دليل قطعي براي فضولي
فضلبن ربيع ميگويد در مجلس خليفه، شخصي نوشتهاي به من داد و گفت: فقط خودت بخوان. كنار من عربي شهري نشسته بود. من ميخواندم و عرب با گوشة چشم به آن نگاه ميكرد. گفتم: به چه نگاه ميكني؟ نميداني كه اين كار درست نيست؟ گفت: شنيدهام كه هر كس بدون اجازه به نوشتة برادر مؤمن خود نگاه كند بر آتش دوزخ مطلع ميشود پدران من مردهاند ميخواستم بفهمم كه آنان در كدام طبقه از طبقات دوزخ هستند. من از جواب او خندهام گرفت وقتي خليفه ماجرا را فهميد، خيلي خنديد.
دروغگو، دروغگو
عربي در برابر قاضي شهادت داد، قاضي گفت: به نظر ميآيد كه دروغ ميگويي، عرب گفت: به خدا كه دروغگويي خودش را در لباس قاضي مخفي كرده است، قاضي متأثر شد و گفت اين سزاي كسي است كه بدون جهت بندگان خدا را دروغگو ميخواند.
مژدگاني
عربي شتري گم كرده بود، فرياد ميزد كه هر كس شتر مرا به من برگرداند، به او دو شتر مژدگاني ميدهم. به او گفتند: اين چه كاري است، دو شتر ميدهي كه يك شتر به دست بياوري؟ در پاسخ گفت: شما لذت پيدا كردن و بخشيدن را نفهميدهايد.
چوبهاي سقف خانه
به عربي گفتند: ستاره را ميشناسي، گفت چه كسي هست كه چوبهاي سقف خانة خود را نشناسد؟
شورباي گرم
به عربي گفتند كه شورباي گرم به عربي چه ميشود؟ گفت: سخون، گفتند به شورباي سرد چه ميگويند؟ گفت ما هيچوقت نميگذاريم سرد شود تا نامي به آن بدهيم.
چهار ماه و ده روز
به عربي گفتند: وقتي كه برادر تو وفات كرد، براي زنش چه چيزي را به ارث گذاشت؟ گفت: چهار ماه و ده روز عده.
... فقط عرق كرده است
مولانا سعيد مولتاني از شاگردان مولانا قطبالدين خيلي سياهچهره بود. شبي شيشة دوات بدون آنكه متوجه شود روي قباي سفيدش ريخت و چند جاي آن سياه شد و مولانا غافل از اين اتفاق، صبح قبايش را پوشيد و به كلاس درس آمد، دوستانش پرسيدند: مولانا چه كار كردهاي؟ مولانا قطبالدين به جاي او در پاسخ گفت: هيچ كاري نكرده، فقط عرق كرده است.
بدترين حالت
مولانا قطبالدين در مسيري ميرفت، ناگهان شخصي از بام خانهاي پرت شد و روي گردن مولانا افتاد به طوري كه گردن او شكست و چند روزي بستري شد. برخي از بزرگان به عيادت او رفتند و گفتند: حالت چطور است؟ گفت: بدتر از اين حال چه هست كه شخص ديگري از بام بيفتد و گردن من بشكند؟
گردن شكسته
مولانا به عيادت همسايهاش كه مردي مسيحي بود، رفت. از او پرسيد: حالت چطور است؟ گفت: تب ميكنم و گردنم درد ميكند، اما امروز تبم شكست. مولانا گفت: اميدوارم كه گردنت هم بشكند.
پنجاه سال نامسلماني
روزي مولانا قطبالدين به محلة يهوديان رفت و دانشمندان يهود و بزرگان آنان را جمع كرد و گفت: ميدانيد كه من دانشمند مسلمانانم و دين اسلام به واسطة من قدرتمند است. گفتند: بله ميدانيم كه تو بيهمتاي زمان و نادرة دوراني. مولانا گفت: دلم از مسلماني خودم گرفته است. اگر چهل روز به من خدمت كنيد و خوراكيها و شيرينيهايي را كه ميخواهم برايم آماده كنيد، به دين شما در ميآيم و آيين شما را تقويت ميكنم. آنان پيش خود گفتند: اگر مولانا قطبالدين به دين ما درآيد، دين ما قوي ميشود. پس مهماني و خدمت به مولانا را قبول كردند و هر خواستهاي كه داشت پاسخ دادند. وقتي چهل روز گذشت، آمدند كه بايد به وعده وفا كني. مولانا گفت: به حكم: «واتممناها بعشر» (سورة اعراف - آية 138)، ده روز ديگر به اين ضيافت اضافه كنيد تا بعد از آن به دين شما بيايم. وقتي پنجاه روز گذشت و وقت آن رسيد كه مولانا به مذهب يهود ايمان آورد، تمام بزرگان يهود جمع شدند و دور او ايستادند و گفتند: در كار خير تأخير جايز نيست، وقت آن است كه به وعدة خود وفا كني. گفت اي جهودان شما عجب ابلهاني بوديد، من با آنكه پنجاه سال است كه غذاي مسلمانان را ميخورم و مينوشم و لباس آنان را ميپوشم، هنوز مسلمان نشدهام. با پنجاه روزي كه غذاي شما را خوردم چگونه يهودي شوم؟
غذاي حرمسرا
خبر نكتهسنجي و زيركي مولانا به پادشاه وقت رسيد، تصميم گرفت كه با او صحبت كند و زيركياي بكند. دستور داد تا غذاهاي گوناگون تهيه كردند و بزرگان شهر را به ميهماني دعوت كردند و سپس مولانا را احضار كرد. وقتي سفره انداختند و ظرفهاي غذا را چيدند، ظرفي سرپوشيده براي مولانا آوردند كه هيچكس نميدانست در آن چيست. پادشاه دستور داده بود دنبلان گوسفندان را جدا پخته و در آن ظرف قرار دهند. وقتي درِ ظرف غذا را برداشتند و چشم بزرگان به داخل آن افتاد، فهميدند كه پادشاه خواسته با مولانا ظرافتي بكند، به يكديگر نگاه كردند و در اين فكر بودند كه مولانا چه خواهد گفت. وقتي مولانا داخل ظرف را ديد بدون درنگ بر سر خادم داد زد: چرا اشتباه كردي و ظرفي را كه براي حرمسرا آماده كرده بودند به اينجا آوردي؟ حاضران با شنيدن اين پاسخ، پنهاني خنديدند و پادشاه خجالت كشيد و از كار خود پشيمان شد.
قاضي هيز
مردي نزد قاضي آمد و از زني زيبا شكايت كرد و گفت: اي قاضي دليل روشني دارم به روشني چراغ. قاضي كه محو زيبايي زن شده بود، گفت: چراغ را خاموش كن كه صبح طلوع كرده است.
گُه نخور
شخصي نزد قاضي محمّد آمد و شكايت كرد كه فلان شخص به من گفت: گُه نخور. قاضي گفت: غلط گفته است، تو برو كار خودت را بكن.
رو به قبله
از ابومنصور سجستاني از فقهاي زمان خود پرسيدند: وقتي در صحرا به چشمهاي برسيم و بخواهيم غسل كنيم، به كدام جهت رو كنيم. گفت: به سمتي كه لباسهايتان هست تا دزد نبرد.
ارسطو: بلاهت و زيبايي
ارسطو در راهي ميرفت، جواني زيبا ديد، حكيم از او سؤاليكرد، جوان جوابي ابلهانه داد، حكيم گفت: خانة خوبي است البته اگر كسي در آن سكونت ميكرد.
دهان بدبو
جاهلي به اعتراض از حكيمي پرسيد: چرا دهان تو بوي بد ميدهد؟ حكيم گفت از بس كه عيبهاي تو را در سينه نگهداشتهام، به نفسم سرايت كرده است.
دربارة ازدواج
به حكيمي گفتند دربارة ازدواج چه نظري داري؟ گفت: كدخدايي يك ماه خوشحالي دارد و يك عمر اندوه.
گنگ و كر
حكيمي گفته است: تا ما مجرد بوديم، متأهّلان گنگ بودند و ما را نصيحت نميكردند اكنون كه متأهّل شدهايم مجرّدان كر شدهاند و نصيحتما را نميشنوند.
زمان غذا خوردن
از حكيمي پرسيدند: زمان غذا خوردن چه موقعي است؟ گفت: براي ثروتمند زماني است كه گرسنه شود و براي فقير زماني است كه غذايي
بيابد.
علاج شكم درد
شخصي نزد پزشك رفت و گفت كه شكم من به شدت درد ميكند و طاقت درد ندارم، معالجهام كن. گفت: امروز چه خوردهاي؟ گفت نان سوخته زياد خوردهام پزشك به غلام خود گفت: ظرف داروي چشم را بياور تا به چشم او دارو بزنم. بيمار گفت: من شكمم درد ميكند، داروي چشم را چه كار كنم؟ گفت: اگر چشم تو بينا بود، نان سوخته نميخوردي.
بيمار بياشتها
مردي نزد پزشك رفت و گفت: بيمارم، معدهام ضعيف است، اشتهايم كم شده است، نبضم را بگير و نسخهاي چهار شربتي برايم بنويس كه مواد زايد را از بدنم خارج كند و اشتهاي من برگردد. پزشك پرسيد: امروز چه خوردهاي؟ گفت: آن قدر نيست كه به گفتنش بيارزد، گفت: بگو. گفت: صبح هنگام ناشتا، 50 من خربزه و گرمك خوردم. بعد از آن پنج من نان و پنج من هريسه و بعد از آن پانزده من انار و آخر هم هوس شربت كردم، هشت من حلواي گردو خوردم. ديگر چيزي نخوردهام. اكنون نسخة چهار شربتي ميخواهم. پزشك قلم به دست گرفت و نوشت: دهمن شيرخشت، بيست من ترنجبين، سي من تمبرهندي، چهل من آلوي بخارا و پنجاه من گلاب و به دست او داد و گفت: براي معدهاي به اين ضعيفي دارويي كمتر از اين نميتوان داد.
بيمار بياشتهاي ديگر
مردي نزد پزشك رفت كه سه روز است بيمار هستم و ضعف دارم. طبيب نبض او را گرفت و گفت: امروز چه خوردهاي؟ گفت: سوءهاضمه داشتم سه روز هيچ چيز نخوردهام. گفت: بگو چه خوردهاي؟ گفت: آن قدر نيست كه به گفتنش بيارزد. موقعي كه براي معالجه نزد تو ميآمدم، به در دكان كلهپزي رسيدم. او سر ديگ را برداشت. از بوي كله خوشم آمد، از او شش كله خريدم و خوردم، تو سه تا كله بگير. چهار من نان لواش با كله خوردم، تو دو من بگير، بعد از آن هوس شيريني كردم، ده من حلواي بادام روي آنها خوردم، تو پنج من بگير، وقتي از آنجا گذشتم يه سبد انگور ديدم هوس كردم، بيست من انگور گرفتم و خوردم، تو ده من بگير، بعد از آن به مغازة خربزهفروشي رسيدم و دلم از شيريني آن لك زده بود، شصت من خربزه خريدم و خوردم، تو سي من بگير، پزشك كه اين سخنان را شنيد گفت: تو نيز حساب را نگه دار تا من بگويم: شش سال ديوانه ميشوي، تو سه سال بگير، بعد چهار سال دق ميكني، تو دو سال بگير، بعد هر دو چشمت كور ميشود تو يك چشم بگير، بعد هر دو پايت شل ميشود، تو يك پا بگير، بعد از شكم درد خواهي مرد. وقتي تو را در قبر بگذارند، صد خروار خاك روي سرت ميريزند، تو پنجاه خروار بگير.
رابطة منطقي
روزي پزشكي مجرّب را نزد پادشاهي آوردند كه چشمش درد ميكرد، طبيب گفت: پاي پادشاه را حنا بگيريد، خواجهاي آنجا بود و اعتراض كرد و گفت: چه ربطي دارد؟ پزشك گفت: همان ربطي كه خاية تو با چانهات دارد. وقتي خايهات را در آورند، از چانهات مو بيرون نميآيد.
نان و يخ
شخصي نزد پزشك رفت و گفت: دردي دارم آن را علاج كن. پرسيد: چه دردي؟ گفت: چند روز است موي من درد ميكند. پزشك متعجب شد و گفت امروز چه خوردهاي؟ گفت نان و يخ. پزشك بيشتر حيرت كرد و گفت: نه دردت شبيه درد مردم است و نه غذايت به غذاي مردم شبيه است.
دفع غلط
مردي كه از دهان او بوي بد ميآمد نزد پزشكي رفت و گفت چشم من ميزند، احتياط كن و ببين كه رگي بلند شده يا چيزي در آن افتاده است؟ روي خود را به سمت پزشك آورد، پزشك بوي دهان او را حس كرد و دماغش از آن بو آشفته شد. گفت اي مرد چشم تو مشكلي ندارد، برو معدهات را علاج كن كه آنچه بايد از پايينترين سوراخ دفع شود، معدة تو از راه دهان دفع ميكند.
پزشك و دامپزشك
مردي نزد پزشكي رفت و از درد شكم فرياد زد. پزشك گفت: چه خوردهاي، گفت: سه من بريان كردة سوخته، پزشك گفت: نزد دامپزشك برو. زيرا او حيوانات را معالجه ميكند و من آدميان را.
عذاب وجدان
پزشكي را ديدند كه هر وقت به گورستان ميرسيد، ردا بر سرش ميكشيد. علتش را پرسيدند. گفت: از مردگان اين گورستان شرم ميكنم. زيرا از هر كدام كه ميگذرم، شربت مرا خورده است و به هر كه نگاه ميكنم از شربت من مرده است.
طالع نحس
منجمي را بر دار كردند، شخصي در آنجا از او پرسيد كه اين تقدير را هم در طالع خودت ديده بودي؟ گفت: بلندياي ميديدم اما نميدانستم كه اين جا است.
دليل تنگدستي
وقتي اميرتيمور فارس را تصرف كرد و به شيراز آمد و شاهمنصور را كشت، خواستار ديدن حافظ شد. حافظ هميشه منزوي بود و به فقر و تنگدستي زندگي ميكرد. سيد زينالعابدين گنابادي كه نزد امير ارزش و قربي داشت و مريد حافظ هم بود، حافظ را نزد اميرتيمور برد. امير ديد كه بر اثر فقر، رياضت از ظاهر او پيداست. گفت: اي حافظ من به ضرب شمشير زمين را خراب كردم تا سمرقند و بخارا را آباد كنم و تو آن را به يك خال هندو ميبخشي و ميگويي:
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشيم سمرقند و بخارا را
حافظ گفت: با اين بخشندگيهاست كه به فقر و تنگدستي افتادهام.
مرثيه خواجة خسيس
شاعري در ستايش خواجهاي خسيس قصيدهاي گفت و برايش خواند، اما خواجه هيچ صلهاي به او نداد، يك هفته صبر كرد، قطعهاي تقاضايي سرود و براي خواجه خواند، خواجه توجهي نكرد. بعد از چند روزي هجو خواجه را گفت، خواجه به روي خودش نياورد. اين بار آمد درِ خانة خواجه نشست. خواجه بيرون آمد ديد به آسودگي نشسته است، گفت: اي بيحيا سپاس گفتي، هيچ چيز به تو ندادم، تقاضا خواندي توجه نكردم، هجو كردي، به روي خودم نياوردم، ديگر به چه اميدي در اينجا نشستهاي؟ گفت: به اميد آنكه بميري و برايت مرثيه بگويم.
مردي كه انوري را دزديد
روزي حكيم انوري در بازار بلخ راه ميرفت، جمعي را ديد، جلو رفت و سرش را داخل برد تا ببيند چه خبر است. ديد مردي ايستاده و قصيدههاي انوري را به نام خود ميخواند و مردم تحسينش ميكنند. انوري جلو رفت و گفت: اي مرد اشعار چه كسي را ميخواني؟ گفت: اشعار انوري را. گفت: تو انوري را ميشناسي؟ گفت: چه ميگويي؟ انوري من هستم. انوري خنديد و گفت: شعر دزد شنيده بودم اما شاعردزد نديده بودم.
خوك مهاجر
قاضي غور، مردي سياه چهره، زشت، چاق و پرمو بود و مدتي بود كه در هرات مانده بود. روزي به او گفتند: مدتهاست كه در هرات ماندهاي، چرا به شهر خود باز نميگردي؟ گفت: در ولايت ما خوك زياد شده است. آنان گفتند: البته اين زمان كمتر شده است!
پيشنهاد بيشرمانه
مردي خسيس كه ادعاي نكتهسنجي و لطيفهگويي داشت، نشسته بود و ميگفت: سه سكة زر دارم، ميخواهم با آن چيزي بخرم و از آن چنان بخورم كه سير شوم، باقي مانده را بفروشم و همان سه سكه زر را به دست آورم. به او گفتند: به كشتارگاه برو و شكنبهاي به قيمت سه سكه زر بخر و آنچه را در آن است بخور و شكنبه را به سه سكه زر بفروش.
تف بر ريش
شاعري بيهودهگو، گفت: ديشب خضر عليهالسلام را خواب ديدم كه آب دهان مباركش را در دهان من انداخت. ايشان گفتند: اشتباه ديدهاي، خضر ميخواسته كه روي تو و ريش تو تف بياندازد، تو دهانت را باز كردهاي و در دهانت افتاده است.
شاعر بر دروازة شهر
شاعري پيش ايشان رفت و غزلي خواند و گفت: ميخواهم اين غزل را به دروازة شهر آويزان كنم تا مشهورم كند، ايشان گفتند: مردم از كجا بدانند كه آن شعر تو است، مگر آنكه تو را هم كنار شعرت آويزان كنند.
شاعر بيهودهگو
شاعري بيهودهگو، گفت: وقتي به خانة كعبه رسيدم، ديوان شعر خود را براي تيمن و تبرك به حجرالاسود ماليدم، ايشان گفتند: اگر در آب زمزم ميماليدي بهتر بود.
پندارم تويي
يكي از شيخزادههاي شهر، كه از عقل كم بهره بود و ادعاي شعر و شاعري داشت اين غزل ايشان را خواند:
بس كه در جان فگار و چشم بيدارم تويي هر كه پيدا ميشود از دور پندارم تويي
و بعد اعتراض كرد كه شما در اين شعرتان گفتهايد: هر كه پيدا ميشود از دور پندارم تويي، شايد خري يا گاوي پيدا شود، ايشان گفتند: پندارم تويي.
سر تا پا عدالت
تعدادي از دهقانان براي دادخواهي نزد مأمون رفتند و از كارگزار ظالم او شكايت كردند، مأمون گفت: در ميان كارگزاران من به درستي و عدالت او كسي وجود ندارد. از نوك پا تا فرق سر او، هر عضو بدنش پر است از عدل و انصاف. يكي از دهقانان گفت: اي خليفه حال كه اينطور است، هر عضوي از اعضاي او را به شهري بفرست تا همه حكومت تو را عدل فراگيرد و مردم در رفاه زندگي كنند.
چه كسي شوم است؟
پادشاهي صبح زود براي شكار بيرون رفت. مردي زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و دستور داد تا او را حسابي بزنند. اتفاقاً شكار خوبي داشت و حيوانات زيادي شكار كرد و خوشحال بازگشت. يادش آمد كه آن مرد فقير را بدون دليل اذيت كرده است به همين خاطر تصميم گرفت او را صدا كند و از او عذرخواهي كند. دستور داد او را حاضر كنند، وقتي آمد، پادشاه از او عذر خواست و خلعتي همراه با هزار درهم به او داد. مرد گفت: اي پادشاه من خلعت و انعام نميخواهم اما اجازه بده يك سخن بگويم، گفت: بگو. گفت صبح اولين كسي را كه تو ديدي من بودم و اولين كسي را كه من ديدم تو بودي، امروزِ تو همه به شادي و طرب گذشت و روزِ من به رنج و سختي، خودت انصاف بده، بين ما دو تا كدام شومتر هستيم؟
پسگردني
روزي سلطان محمود غازي از طلحك رنجيد و خواست او را چوب بزند. به غلامانش گفت: برويد به باغ و از درخت ارغوان چند شاخه بياوريد. غلامان به دنبال چوب رفتند. جمعي پشت سر طلحك ايستاده بودند، طلحك كه دو زانو زده بود به آنان گفت: بيكار نباشيد، تا وقتي چوب بياورند، شما پسگردني بزنيد.
طلحك و جلاد
روزي طلحك جرم بزرگي مرتكب شد، سلطان حكم كشتن او را داد و گفت: پيش من گردن او را بزنيد. جلاد تيغ برهنه را براي زدن سر او حركت ميداد و طلحك خيلي مضطرب بود زيرا ميدانست كه سلطان نامتعادل است، يكي از نديمههاي مجلس گفت: اي نامرد مرد باش، مردان روزي ميآيند و روزي ميروند. طلحك گفت: اگر تو مردي و جگرش را داري بيا و جاي من بنشين تا من بلند شوم. سلطان خنديد و او را بخشيد.
مگسها و آدمها
روزي از روزهاي تابستان سلطان نشسته بود و مگسهاي زيادي اطراف او پرواز ميكردند و او را آزار ميدادند. گفت: جايي هست كه در آن مگس نباشد؟ طلحك گفت: هر جا آدم باشد مگس هم هست و هر جا آدم نباشد مگس هم نيست. سلطان گفت: ميشود جايي باشد كه آدم نباشد و مگس باشد، طلحك گفت: محال است. سلطان گفت: اگر چنين جايي پيدا شود چه ميگويي؟ طلحك گفت: خونم را حلال سلطان كنم. اما اگر شرط را ببرم سلطان چه ميفرمايد؟ سلطان گفت: دههزار دينار ميدهم. سلطان با جمعي از نزديكان خود از شهر بيرون آمد و روي به صحرا گذاشت، بيراهة زيادي رفتند تا به صحرايي رسيدند كه هيچ كس در آن نبود، ايستادند، ناگاه مگسها هجوم آوردند. سلطان به طلحك گفت: اين هم مگس، اين هم جايي كه هرگز آدمي در آن نبوده است. طلحك گفت: اگر شما آدم نيستيد، من آدميزادهام.
فرزند طلحك
خداوند به طلحك فرزندي داد، سلطان پرسيد: فرزند پسر است يا دختر؟ گفت: از فقيران جز پسر يا دختر چه چيز ديگري به دنيا ميآيد؟ سلطان گفت: از بزرگان چه ميآيد؟ گفت: بدكاري، ناسازگاري، ظالمي، خانه براندازي.
فلان خر
روزي سلطان خيلي عصباني بود. امرا به طلحك گفتند اگر بتواني خشم او را فروكش كني، پنجهزار دينار به تو ميدهيم. طلحك قبول كرد، پيش
سلطان رفت. ديد سلطان داخل باغ كنار زميني نشسته و كارگران زمين
را صاف ميكنند، گفت: در اين زمين چه ميخواهند بكارند؟ سلطان در
عين عصبانيت گفت: فلان خر، طلحك گفت: پناه بر خدا، اين زمين
نزديك حرمسرا است، كنيزان نميگذارند كه سر از زمين بيرون آورد. سلطان خنديد.
ستايش بزرگان
ابوالعينا نكتهگوي بغداد و ابن مكرم نكتهگوي مصر در مجلس يكي از حاكمان كنار هم نشسته بودند و به آرامي با هم حرف ميزدند. حاكم گفت: ديگر چه دروغهايي ميگوييد؟ گفتند: شما را ستايش ميكنيم.
ديوار مسجد
خواجه محمود شهاب وزير امير تيمور بود. بعد از وفات او تصميم گرفت مسجد محلة خود را كه خراب شده بود، بسازد. كارگراني را آورد تا ديوارهاي كهنه را بشكنند و خراب كنند. نكتهسنجي از آنجا عبور ميكرد، گرد و غبار زيادي ديد، علت را پرسيد. گفتند: خواجه محمود ديوار مسجد را خراب ميكند. گفت: تا امير زنده بود خانة مسلمانان را خراب ميكرد و حالا كه مرده است خانة خدا را ويران ميكند.
نصف روزه
زيركي از عالمي شنيد كه هر كس روز عرفه روزه بگيرد، كفارة گناه يكسالهاش به حساب ميآيد. او روزه گرفت، فصل تابستان بود و هوا خيلي گرم بود. وقتي ظهر شد، گرسنگي و تشنگي بر او غلبه كرد، روزهاش را باز كرد و غذا و نوشيدني خورد. به او اعتراض كردند كه چرا روزهات را كامل نگرفتي؟ گفت: تمام اين روزه، كفارة گناه يكسالة من است، من نصف روز را روزه گرفتم، كفارة شش ماه هم براي من كافي است.
مال غايب
يكي از قاضيان خواست با زيركي شوخي كند، گفت: از تو مسألهاي را سؤال ميكنم. بايد درست جواب دهي. سگي از بامي به بامي ميپرد و بادي از آن رها ميشود، به صاحب كدام خانه تعلق دارد؟ گفت: هر بام كه نزديكتر باشد. گفت: هر دو بام برابر است، گفت: نصفي به صاحب اين خانه و نصفي به صاحب خانة ديگر تعلّق دارد. گفت: اگر صاحب هر دو خانه نباشند چه؟ گفت: بيتالمال است و مال غايب به قاضي تعلق دارد.
علاقه مفرط به قاضي
شخصي نزد قاضي آمد و از كسي شكايت كرد. قاضي از او گواه خواست، مدعي، ياوهگويي را براي گواهي آورد. قاضي از او پرسيد: هيچ مسألهاي ميداني؟ گفت: آن قدر كه نتوان شرح داد. پرسيد: قرآن ميداني؟ گفت: به ده قرائت. پرسيد: تا حالا مردهشويي كردهاي؟ گفت: هنر آباء و اجداد من است. پرسيد: وقتي مرده را ميشويي و كفن ميكني و در تابوت ميگذاري چه ميگويي؟ گفت: ميگويم خوش به حال تو كه مُردي و جان به سلامت بردي تا براي گواهي دادن نزد قاضي نيايي.
سن تكليف
يك مسيحي مسلمان شد. محتسب به او گفت: الا´ن به كسي ميماني كه از مادر متولد شدهاي. بعد از 6 ماه اهل محل او را نزد محتسب آوردند كه اين نو مسلمان نماز نميخواند. محتسب گفت: چرا در نماز خواندن تنبلي ميكني؟ گفت: مگر تو وقتي كه مسلمان شدم نگفتي در اين زمان از مادر متولد شدهاي؟ از آن زمان شش ماه بيشتر نگذشته و هيچ وقت بر آدم ششماهه تكليف نشده كه نماز بخواند.
آلت مربوطه
ابوالفرس كه نامش فرزدق است، داروغه را هنگامي ديد كه ميخواست مردي را - به اين دليل كه در دست او آلت شراب است - تازيانه بزند. به او گفت: چه كارش داري؟ بگذار برود. گفت: نميگذارم. ابوالفرس دامن خود را بلند كرد و آلت خود را به او نشان داد و گفت: بيا مرا تازيانه بزن كه آلت زنا دارم.
خانة بيصاحب
خواجة ثروتمندي براي خودش مقبرهاي ساخت، يكسال طول كشيد تا مقبره ساخته شود. خواجه از استاد بنا كه مرد نكتهسنجي بود پرسيد: اين مقبره ديگر چه چيزي نياز دارد؟ گفت: وجود شريف شما.
التين و الزيتون
ظريفي در خانة بخيلي آمد و از لاي درز در ديد كه خواجه ظرفي انجير جلويش هست و با ميل تمام ميخورد. حلقه به در زد، خواجه ظرف انجير را زير دستار خود پنهان كرد و ظريف ديد. خواجه بلند شد، در را باز كرد، او وارد خانه شد و نشست. خواجه گفت: چه كسي هستي و چه كاري بلدي؟ گفت: حافظ و قاري قرآنم و قرآن را به ده قرائت ميخوانم، صدايي هم دارم و آوازي هم ميخوانم. خواجه گفت: چند آيه از قرآن را براي من بخوان. ظريف خواند: والزيتون و طور سينين و هذاالبلد الامين خواجه گفت: التين كجا رفت؟ گفت: زير دستار.
عمر طولاني
ظريفي بر سفرة خسيسي مرغ سرخكرده ديد. گفت: عمر اين مرغ بعد از كشته شدن درازتر از سالهاي حيات او ميشود.
بگذار خوشحال بميرم
بيماري در حال مرگ بود، گرانجاني كه دهان بزرگي داشت و بوي بدي ميداد بالاي سر او نشسته بود و هربار كه سرش را جلو ميآورد و چيزي ميگفت، بيمار از بوي بد دهان او حالش بد ميشد و رويش را بر ميگرداند. آخر به تنگ آمد و گفت: ميگذاري خوشحال و پاكيزه بميرم يا ميخواهي مرگ مرا با بدترين و آلودهترين چيزها آلوده كني؟
رنج بيمار
ابوالعينا بر سر بالين گرانجاني آمد و گفت: اي تب با اين بيمار چه ميكني؟! نميدانم رنجي كه تو از بودن با او ميكشي بيشتر است يا رنجي كه او از بودن با تو ميكشد؟
مردي از باران
ظريفي با عربي همراه شد، در اين حين از او پرسيد كه اسمت چيست؟ گفت: باران. گفت كنيهات؟ گفت: پدر باران. گفت نام پدرت؟ گفت: فرات. گفت: كنية او؟ گفت: پدر آب روان، گفت: نام مادرت؟ گفت: ابر، گفت كنية او؟ گفت: مادر دريا. گفت تو را به خدا لحظهاي صبر كن تا قايقي پيدا كنم وگرنه در همراهي با تو غرق ميشوم.
يخ كني
ظريفي با عربي همراه شد. از او پرسيد: نامت؟ گفت: خنك، گفت: كنيهات؟ گفت: پدر يخ، گفت نام پدرت؟ گفت: پدر برف. گفت: نام مادرت؟ گفت: سرماي سخت. گفته كنيهاش؟ گفت: مادر زمستان. گفت: شغلت؟ گفت يخفروشي. گفت: به كجا ميروي؟ گفت: دنبال برف. گفت: تو را به خدا چند لحظه صبر كن تا پوستيني بخرم كه از سرما ناراحت ميشوم و از همراهي با تو ممكن است بميرم.
طلا در مس
ظريفي در بياباني راهش را گم كرده بود، تعدادي از اعراب كه راهزن بودند او را گرفتند و به قبيلة خود بردند و لباسهاي او را در آوردند و گفتند: اين شخص به نظر ميآيد كه طرار باشد و ممكن است طلايي را خورده باشد. دوغ ترش آوردند و آنقدر به خوردِ او دادند تا اسهال شد، يكي از آنان چوبي به دست گرفت و داخل مدفوع او دنبال طلا گشت. ظريف خنديد. گفتند: چرا ميخندي؟ گفت: در شهر خودم قند و نبات ميخوردم از من مدفوع ميآمد، اكنون كه در اين بيابان دوغ ترش ميخورم، چگونه طلا بيرون بيايد؟
يك مرد، يك خرس
مردي شكمو سرش را داخل باغ انگوري كرد. ديد خرسي انگور ميخورد، او هم مشغول شد. ناگهان صاحب باغ آمد، هر دوي آنان را ديد. چوبي برداشت و به سراغ مرد آمد و او را زد. مرد فرياد كشيد: اگر اين كار را به خاطر انگور خوردن ميكني، خرس هم انگور ميخورد و بيشتر از من خرابي به بار ميآورد. چرا به او اعتراض نميكني؟ صاحب باغ مردي نكتهسنج بود. گفت: به اين خاطر كه خرس سير ميخورد و ميرود، تو با آنكه سير ميخوري با خودت هم ميبري.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/19
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:لطائف الطوائف:
» texas holdem from texas holdem
Yet it moves. by texas holdem [Read More]
Tracked on February 21, 2005 09:15 AM