دوشنبه 18 آبان 1383
دوشنبه 18 آبان 1383
اتاق شماره سیزده می خواست یک رمان بشود، رمانی شامل هجده نامه، اما حوصله نکردم نامه ها را بنویسم، دو تا را نوشتم و همین. بعدا داستان اول که قرار بود بخشی از رمان باشد بازنویسی شد و شد یک داستان کوتاه، این داستان را اولین بار در سال 1375 نوشتم، آنرا گذاشتم در مجموعه داستان تهرانجلس، اما وزارت ارشاد گفت که این داستان را از آن مجموعه در بیاورم، مجبور شدم همین کار را بکنم، بعدا این داستان را با نوزده داستان دیگر در مجموعه داستانی به نام اتاق شماره سیزده گذاشتم و قرار شد انتشارات روزنه آنرا چاپ کند، فرصت دست نداد که در تهران باشم و پیگیری چاپ این مجموعه داستان کوتاه را بکنم. این مجموعه را در اینجا خواهید خواند. اتاق شماره سیزده یک تخیل است درباره یک وسوسه، روزی که قرار است به دیگران بگوییم که چه دروغهایی به آنها گفته ایم. می دانم شما هیچ وقت دروغ نگفته اید...
افسانه عزیز!
تعجب نکن، ده سالی است که به جای افسانه به تو گفته ام خانم محمودی و ده یازده سالی است که کلمه عزیز را از زبان من نشنیده ای. جز همان یک بار که تلفنی بهت گفتم «عزیزم» و بعد فهمیدم که از دهانم در رفته ، پشیمان شدم و بقیه کلماتم را قورت دادم و سعی کردم کمی خشن تر از همیشه حرف بزنم که فکر نکنی قضیه« عزیزم» جدی است. اما الآن خیلی راحت می توانم بنویسم «افسانه عزیزم» و عین خیالم هم نباشد. به همین راحتی. نمی دانی الآن کجا هستم و از کدام قبرستانی برایت نامه می نویسم. قطعا اگر برایت بگویم دو تا شاخ خوشگل ظریف بالای سرت در می آوری. حدس بزن! حتما با خودت فکر می کنی که رفته ام بالای ولنجک و دارم چراغهای تهران را دید می زنم و مثل خل مشنگ ها کاغذ برداشته ام و برایت نامه می نویسم؟ و لابد توی دلت گفته ای دیوانه احمق! نه عزیزم، آنجا نیستم. یعنی یک سالی می شود که به ولنجک نرفته ام. حدس بزن، جان امیر حدس بزن. لابد فکر می کنی رفته ام امامزاده داوود و با خودت می گویی که این مرتیکه رفته آنجا خاطرات عشقی اش را مرور کند . لابد ناراحت می شوی. مثل همانروزی که حالم گرفته بود و تو فهمیدی من یاد فائزه افتاده ام و عصبانی شدی و گفتی که دیگر با من به امامزاده داوود نمی آیی. من هم سروته کردم و عصبی شدم و با سرعت در خیابانها رانندگی کردم که لجت را دربیاورم. و تو هم برای این که بدتر لج مرا در بیاوری هیچی نگفتی. نه، اشتباه می کنی، عزیزم! آنجا هم نیستم. البته می خواستم بروم امامزاده داوود، ولی درست که فکر کردم دیدم برای کاری که می خواهم انجام بدهم اصلا جای خوبی نیست. تازه! دلم نمی خواست در آن فضای درب و داغان به شکلی غیرمحترمانه بمیرم.
خب! زیاد خودت را خسته نکن، نمی توانی حدس بزنی. من در اتاق شماره سیزده هنل سفیدکنار هستم. اتاق شماره سیزده را که یادت هست؟ همانجا که بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت آمدیم و تو همیشه می گفتی که زیباترین روزهای زندگی مان همان دو روزی بود که در اتاق شماره سیزده هتل سفیدکنار گذشت و کلی راجع به آن فکر می کردیم. همانجایی که سال هفتم ازدواجمان موقعی که تصمیم گرفتیم از همدیگر جدا بشویم آمدیم و قرار گذاشتیم گذشته را مرور کنیم و ببینیم چه بلایی سرمان آمده. و قرار شد ببینیم آیا می شود توافق کرد و زندگی را ادامه داد یا نه؟ یادت هست که بعد از پنج سال وقتی وارد اتاق شدی بغض گلوت را گرفت و افتادی روی تخت و گریه کردی و من رفتم جلوی پنجره و به دریا نگاه کردم و مسخره ات کردم. و به تو گفتم که تو یک احمق احساساتی هستی و تو به من گفتی که تمام وجودم به لجن کشیده شده است و همه چیزها را فراموش کرده ام. رفته بودم جلوی پنجره و به همان دو روزی که در آن هتل با هم گذراندیم فکر می کردم و بدجوری دلم گرفته بود. یادت هست تصمیم گرفتیم همه چیز را از نو بسازیم؟ و تو همیشه فکر می کردی اگر من اراده کنم می شود؟ و یادت هست که بعد از یک ماه به من گفتی که من موجود کثیف و بیرحمی هستم و گفتی حاضر نیستی با من به زندگی ادامه دهی؟ یادت هست؟ الآن همانجا نشسته ام. روی همان تختی که روش می خوابیدیم، البته نه با آن ملافه ها، لابد بعد از ما دهها نفر آمدند و رفته اند و روی ملافه ها هزار تا خاطره جا گذاشته اند. الآن سه ساعتی است که وارد هتل شده ام. شام را خورده ام. مطابق معمول سه بسته سیگار روی میز است و یک پارچ آب. مطابق معمول. یک بسته کاغذ سفید روی میز توالت کوچولوی اتاق شماره سیزده گذاشته ام و ده تا خودکار مشکی. با همین کاغذها و خودکار ها می شود چند تا داستان نوشت و بیست تا قانون اساسی نوشت و چند تا حکومت را عوض کرد. حال می کنی در مورد کاغذ و قلم چطور فکر می کنم؟
نه، رمان نمی خواهم بنویسم. مقاله هم نمی خواهم بنویسم. می خواهم همان نقشه ای را که یک بار برایت گفتم اجرا کنم. داستان خودکشی را که یادت هست؟ یادت هست که گفتم خیلی دلم می خواهد روزی کاغذ و قلم بردارم و واقعی ترین و حقیقی ترین احساسهایم را برای همه آنهایی که یک عمر بهشان دروغ گفته ام بنویسم؟ حالا همان روز است. اسم آن هجده نفر را نوشته ام که باید برایشان نامه بنویسم. و تو اولین نفر آنها هستی. لابد دلت می خواهد نام آن هفده نفر دیگر را بدانی. نمی گویم. هیچ وقت نمی فهمی. فضول خانم! دلم می خواهد یک بار، فقط برای یک بار هم که شده بزنم زیر همه چیز و راست و حسینی همه حرفهایم را بزنم. صاف و پوست کنده. از دروغ گفتن و پنهان کردن خسته شده ام. می خواهم بدون ترس و واهمه از هیچ چیز و هیچ کس همه دروغ هایی را که تا به حال گفته ام افشا کنم، چقدر از این کلمه افشا کردن بدم می آید، سیاسی بودن هم عجب نکبتی است، گندش همه زندگی آدم را می گیرد. دلم می خواهد همه واقعیات زندگی را به کسانی که بهشان دروغ گفتم بگویم، بدون ترس از شکستن قلب کسی و یا ناراحت شدن کسی دیگر و بدهکار شدن به این و آن و بدون اینکه قصد داشته باشم مخاطبانم را بعدا ببینم، ازشان چیزی بخواهم یا بهشان چیزی بدهم.
من خیلی دروغگو هستم، وحشتناک! یک دروغگویی که اصلا نمی توانی تصورش را بکنی. هروقت که تنها می شدم و مجبور می شدم راجع به خودم فکر کنم از همین چیز خنده ام می گرفت. از این دروغگویی بی حد و اندازه. و واکنشم همیشه دو چیز بود، یکی خندیدن و یکی غمگین شدن.
یادت هست داستان ازدواجمان را؟ می خواهم یکبار دیگر آن روزها را مرور کنیم. کمی حوصله کن. ببین! داستان اینطور بود که در آن روزها من به دنبال آرامشی می گشتم، مگرنه؟ به دنبال مخاطبی می گشتم که با او از آن تنهایی رنج آور خلاص شوم. یکی که دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم. خیلی ها را دیده بودم و با آنها آشنا شده بودم. با دخترهایی که خیلی قشنگ تر از تو بودند، با آدمهایی که خوش سر و زبان تر از تو بودند و لهجه غلیظ تو را هم نداشتند. با کسانی آشنا شده بودم که خیلی هم مرا دوست داشتند. و بعد من الاغ! در سن بیست سالگی، در یکی از همان روزهای دل انگیز بهاری که آدم دلش می گیرد، در کلاس چشمم به دو تا چشم سیاه خورد که از آن گوشه خیره شده بود به من و بعد گیر آن چشم ها افتادم و بعد صاحب آن چشم ها را دعوت کردم به اینکه در جلسات بحث و گفتگوی سیاسی دانشکده حاضر شود. و بعد او پیدایش شد در جلسات و بعد یک دفعه به خودم آمدم و دیدم که عاشقت شده ام. و بعد یک روز با تو قرار گذاشتم و بعد یواشکی رابطه مان برقرار شد و سه ماه رابطه پنهان داشتیم و بعد ازدواج کردیم و بقیه اش را هم که خودت خوب بلدی.
ولی حالا دیگر دلم می خواهد بدانی که اصل قضیه چه بود. افسانه عزیز! من بدبختانه هیچ وقت عاشق تو نبودم. نه آن روزهایی که توی کلاس به من نگاه می کردی و من زیرچشمی نگاهت می کردم، نه آن روزهایی که به جلسات بحث و گفتگوی سیاسی دانشکده دعوتت می کردم و در آنجا روبروی هم می نشستیم، نه حتی آن روز که توی پارک قدم می زدیم تا از تو خواستگاری کنم. نه آن موقعی که به من گفته بودی باید بیشتر فکر کنی و من برایت نیم ساعت گریه کردم و به تو گفتم که اگر با من ازدواج نکنی خواهم مرد و تو مهربان ترین نگاه زندگی مان را به من کردی و به من گفتی که دوستم داری. نه، افسانه عزیز! بدبختانه در هیچکدام از آن روزها من عاشقت نبودم. حتی آن روزی که هشتصد و پنجاه کیلومتر راه را با اتوبوس تا آبادان آمدم و تو را از حاجی خواستگاری کردم. حتی آن روزی که روی پشت بام نشسته بودم و تو آمدی و دستت را برای اولین بار گرفتم و انگشتهایت را بوسیدم، آن روز هم عاشقت نبودم. دلم می خواست عاشقت باشم، ولی نمی دانم چرا عاشقت نمی شدم. خیلی تلاش کردم عاشقانه رفتار کنم. برای این که می دانستم عشق خوب است. می دانستم عشق دل آدم را گرم می کند. آدم را می سوزاند و به او انرژی می دهد و از آدمی مثل من یک چیز دیگر در می آورد. مثل ابلوموفی که اولگا در کنارش است می شوم که می تواند درختی را از جا بکند برای اینکه معشوقش بتواند راحت آسمان و افق را تماشا کند. نه، من عاشقت نبودم. حتی زمانی که آن نامه صد و بیست و هفت صفحه ای را برایت نوشتم هم عاشقت نبودم. دلم می خواست آن نامه واقعیت می داشت، ولی متاسفانه نداشت.
من نه عاشقت بودم و نه می خواستم با تو ازدواج کنم. خودت هم بعدا فهمیدی که دلم می خواست با مریم ازدواج کنم، به این خاطر که مریم کفش کتانی می پوشید و شلوار لی پاش می کرد و پیراهن چینی می پوشید و موهاش را دم اسبی می بست و همیشه وقتی می خواست از سلف سرویس دانشکده به طرف ایستگاه اتوبوس بیاید، به سرعت می دوید.
به تو نگفته بودم که من حتی تا دو هفته قبل از اینکه از تو خواستگاری کنم، قصد ازدواج با مریم را داشتم. مریم هم مرا دوست داشت. منتهی دختره خر این را تا چند سال از من پنهان می کرد و من احمق فکر می کردم مرا مثل برادرش دوست دارد. بعدا گفت که از همان موقع هم مرا دوست داشت. همانروزی که رفتم دنبال مریم و آوردمش خانه خودمان. همان موقع که با رضا به هم زده بود و رضا قاطی کرده بود و می خواست سر مریم زن بگیرد. همان روز مریم به من گفت در تمام آن سالها دوستم داشته. و فقط یک هفته در ابتدای آشنایی مان مرا مثل برادرش دوست داشته. البته می دانی که مریم برادر نداشت و احتمالا به همین خاطر ممکن است در تشخیص احساساتش اشتباه کرده باشد. آن روز وقتی که من و مریم آمدیم خانه و تو دیدی که گریه کرده است، گریه اش بخاطر رضا نبود، به خاطر من بود. البته تو این را نفهمیدی، نفهمیدی که در تمام آن سالها، یعنی تا دوماه قبل از ازدواج با تو دلم می خواست با مریم ازدواج کنم. می دانی! وقتی به مریم می رسیدم دست راستش را تا می توانست می برد بالا و محکم می کوبید کف دست راست من، جوری که صدای دست دادنمان توی دانشکده می پیچید. ولی تو هر وقت با من دست می دادی، انگار که دست من گهی است، همیشه از دست دادن با من خجالت می کشیدی. تازه، من خبر مرگم شوهرت بودم. راستی! چرا از دست دادن با من خجالت می کشیدی؟ البته مریم هم الآن عوض شده و زیر چشمی هم به آدم نگاه نمی کند. ولی تو، اگر آن موقع جای او بودی یک جوری دست می دادی که انگار مجبوری، انگار نجس می شوی، انگار دستت عرق کرده باشد از خجالت.
برات نگفتم. رفتم خواستگاری مریم. دو ماه قبل از اینکه از تو خواستگاری کنم. از همان خواستگاری های خیابانی دانشگاه. با همدیگر قدم زدیم. برای این که به مریم بگویم که می خواهم باهاش قدم بزنم یا حرف بزنم مقدمه لازم نبود. این قدر با هم حرف زده بودیم و این قدر همدیگر را می شناختیم که مشکلی نداشتم. تو خیابان که راه افتادیم اینقدر شلوغ کرد و پشت سر این و آن حرف زد و هی وسط خیابان آب هویج و بستنی چوبی و آدامس خرید و خورد که یادم رفت می خواستم باهاش جدی حرف بزنم. بعد، بهش گفتم که می خواهم حرفهای دلم را با او بزنم. او هم گفت که می خواهد حرفهای دلش را با من بزند. و بعد کاری را کردیم که جزو رازهای من و مریم است. از آن رازهایی که هیچوقت به تو نگفتم. ما آن کار را برای آخرین بار با هم انجام دادیم. اسمش مراسم خوردن آب نبات چوبی است. ما هر وقت می خواستیم با هم حرف خصوصی بزنیم یک آب نبات چوبی می خریدیم و در حال لیس زدن آن با هم حرف می زدیم، یک بار من لیس می زدم و یک بار او. این را وقتی کشف کردیم که فهمیدیم هر دومان آدمهای گند کثافتی هستیم و می توانیم حتی آدامسی را که آن یکی دارد می جود از دهانش در بیاوریم و بجویم. وقتی من حرف می زدم او آب نبات چوبی را لیس می زد و وقتی او حرف می زد من آن را می لیسیدم. می دانم، اگر تو آنجا بودی حتما می گفتی: کثافت ها! مریض می شین! آخ! تو نمی دانی چقدر مزه می داد. آن روز مریم آخرین آب نبات را خرید و داد به من که لیس بزنم. شاید اگر اول او آب نبات را لیس زده بود، سرنوشت من بکلی عوض شده بود و احتمالا روی تاریخ هم اثر می گذاشت. شاید جنگ ایران و عراق یکسالی زودتر تمام می شد و شاید مسعود به خاطر دعوا با من به جبهه نمی رفت و در آنجا شهید نمی شد. در هر حال مطمئنم که من نباید می گذاشتم اول او حرف بزند، ولی او شروع کرد. من آب نبات لیس می زدم و او به من گفت که قصد دارد با رضا ازدواج کند. مریم گفت که تا بحال رضا را مثل برادرش دوست داشته ولی رضا یک هفته قبل از او خواستگاری کرده و او هم پاسخش مثبت است. خب! من با آن آب نباتی که توی دهنم بود بکلی ضایع شده بودم. اما چاره ای نبود. من احمق بی شعور گوساله به او تبریک گفتم و کلی در مورد رضا حرفهای خوب خوب زدم و بعد حرف دل خودم را قورت دادم و داستان تمام شد. باورت می شود که حتی یک کلمه هم در مورد اینکه دوستش دارم و از او می خواهم که با من ازدواج کند حرفی نزدم؟ چند سال بعد وقتی ماجرا را به مریم گفتم با مشت زد توی شکمم و گفت: احمق! کاش گفته بودی. بعد از این ماجرا بود که من قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم. فقط دلم می خواست با کسی ازدواج کنم. فرقی نمی کرد با کی. نمی دانم چرا گیر داده بودم به ازدواج. رفتم پیش میرعلایی که هم دانشکده ای تو بود و از او پرسیدم با کی ازدواج کنم؟ به همین راحتی. آن احمق هم نپرسید که برای چی می خواهی ازدواج کنی. انگار که یک لیست دستش بود که کی باید با کی ازدواج کند. اسم تو را آورد. آن روزها تقریبا دو هفته قبل از زمانی بود که از تو خواستگاری کردم. تو را به اسم نمی شناختم. گفتم: کیه؟ مشخصات تو را گفت تا فهمیدم که تو چه کسی هستی. بهش گفتم: بابا! اون که قیافه اش مثل خنگا می مونه. افسانه! الاغ! بهت برنخوردها! این دقیقا همان چیزی است که به میرعلایی گفته بودم. میرعلایی گفت: این از نجابت و سادگی اش هست که تو فکر می کنی شبیه خنگ هاست. تازه من بعد از آن حرفها بود که متوجه نگاههای تو سر کلاس شدم و از آن به بعد بود که به چشمهایت نگاه می کردم. به تو نگاه می کردم که چادر سیاهت را می کشیدی تو صورتت و چشمهات قاب می شد. دلم می خواست ببینم آن زیر چه خبر است، زیر چادر سیاهت. مرض است دیگر. یادت هست همیشه می گفتی من چه چشمهای پاکی دارم؟
قضیه خواستگاری من از تو هم اصلا آنطوری که اتفاق افتاد و بهت گفتم نبود. من دقیقا کلماتی را که می خواستم به تو بگویم حفظ کرده بودم. وقتی که تو قبل از هر توضیحی از من پرسیدی چرا می خواهید با من ازدواج کنید؟ من می خواستم بگویم چون تو آدم نجیبی هستی و چون آدم معقول و پاکی هستی و از این دختربچه ها که دنبال عشق و عاشقی هستند نیستی، به این دلایل می خواهم با تو ازدواج کنم. ولی نمی دانم چطور شد که بهت گفتم بخاطر این که مدتی است که دوستت دارم. نمی دانم چرا این حرف را زدم. شاید به خاطر چشمهای تو بود که جور عجیبی به من نگاه می کردی و من احساس می کردم اگر این جمله را نگویم ناراحت می شوی. بعدش که حالت تو تغییر کرد و ساکت شدی، من فهمیدم که این جمله تو را زیر و رو کرده. فکر نمی کنم باور کرده بودی. باور کردی؟ جان امیر! باور کردی؟ تازه بعد از این که ساکت شدی متوجه شدم که چه غلطی کردم.
خوشحال شده بودی؟ نه؟ بعد از اینکه حرفهایمان را با هم زدیم و من به خوابگاه دانشکده برگشتم،
مثل سگ پشیمان شدم. مثل سگ. به خودم گفتم مرتیکه این یارو اصلا بهت نمی آد. این چه کاری بود کردی؟ در تمام یک هفته ای که منتظر جواب تو بودم، امیدوار بودم که بگویی نه و همه چیز تمام بشود. داشتم دیوانه می شدم. صدبار خودم را لعنت کردم. یک شب هم داستان را با علی عباسی گفتم. از همان شبهایی بود که می رفتیم پشت بام خوابگاه و تا صبح ستاره ها را نگاه می کردیم و حرف مفت می زدیم. به او گفتم که برای خودم دردسر درست کرده ام. می دانی چه گفت؟ گفت فرقی نمی کند که با چه زنی ازدواج کنی. زنها همه شان برای ازدواج مناسبند، فقط کافی است کور و کچل نباشند و اخلاق شان سگ نباشد. و بعد گفت: نکند بخواهی عاشقش بشوی؟ دقیقا همینطوری گفت. نکند بخواهی عاشقش بشوی؟ من هم بهش گفتم که دلم می خواهد عاشقت بشوم. گفت: خره! آدم که نمی تواند همینطوری عاشق کسی بشود. آدم باید گیر بیفتد تا عاشق بشود. من سعی کردم عاشقت بشوم. در تمام آن چند ماهی که رفته بودی آبادان شبها مثنوی می خواندم و کتاب الانسان الکامل عزیزالدین نسفی و سیذارتا و زرین دهن و اشعار شاملو. نصف آن مزخرفاتی که در نامه های عاشقانه ام برایت می نوشتم از روی همین کتابها بود، منتهی تو هیچ وقت حال و حوصله خواندن این جور کتابها را نداشتی و متوجه نمی شدی که از روی آنها نوشته ام. می گفتی: رابطه ما روی نثر تو خیلی اثر گذاشته. زکی! نثرم کجا بود؟ همه اش از روی کتابهای دیگران بود. افسانه! بهت برنخورد، بالاخره باید این حرفها را بهت می گفتم. من که می خواهم بمیرم، لااقل بگذار بگویم چقدر بهت دروغ گفتم. تا یک روز دیگر مثل تاپاله وامی روم روی تختخواب اتاق شماره سیزده تا سرایدار رشتی هتل سفیدکنار یکی دو روز بعد با بوی گند جسد من وارد اتاق بشود و خبر مرگم را به خاندان جلیل امیر ندایی بدهد.
من هیچ وقت نتوانستم عاشقت بشوم. شاید بخاطر لحن صدای تو بود که اصلا آدم نمی توانست با آن کلمات لطیف را بشنود. شاید بخاطر حرکات اغراق شده و خشن تو بود. می دانی! شاید اگر تو چادر سرت نمی کردی و من می دیدم تو چطور راه می روی و چطور دستهایت را اینور و آنور حرکت می دهی، هیچ وقت با تو ازدواج نمی کردم. و یا اگر زیادتر با هم حرف می زدیم و من لحن و لهجه تو را بهتر می فهمیدم شاید این ازدواج سر نمی گرفت. البته تقصیر تو نیست. می دانی! اگر میرعلایی به جای تو هرکس دیگری را هم به من معرفی می کرد من با آن آدم ازدواج می کردم. لابد داری می گویی مگر خودت چه گهی بودی که این حرفها را می زنی؟ این هم یک حرفی است. اگر خواستی روزی برایم نامه ای بنویسی حتما این نکته را بنویس.
اما بعد از این که ازدواج کردیم من خیلی سعی کردم عاشقت بشوم. حدود سه ماه تلاش مداوم. خیلی هم کار خسته کننده ای بود. مخصوصا این که دائما مجبور بودم برایت سوژه پیدا کنم. اما واقعا برای اینکه عاشقت بشوم باید خیلی کارها می کردم. واقعا کار رنج آوری بود. باور کن در زمینه مسائل عشقی تو استعداد زیادی نداشتی، تو که می دانی من به خیلی کارهای تو احترام می گذارم، ولی در این زمینه استعداد نداشتی. قبول کن. آخر، بانوی محترم! آدمی که برای سالگرد ازدواج برای شوهرش حوله حمام بخرد، چطور انتظار دارد که شوهرش عاشقش بشود؟ یادت هست روزی که قرار بود برویم خانه محمود و فائزه و من دعوا راه انداختم و گفتم نمی آیم و سه روز با هم حرف نمی زدیم؟ همه اش بخاطر همان حوله بود. حوله صورتی بدرنگ برای سالگرد ازدواج. خاک بر سرت با این هدیه انتخاب کردنت!
ولی من خیلی تلاش کردم، یادت هست شب رفتیم خیابان، ساعت دوازده و نیم شب بود. تو همیشه از ساعت ده و نیم خوابت می آمد و خمیازه می کشیدی. بردمت خیابان و سعی کردم برایت شعر نو بخوانم. ولی تو اصلا گوش نمی کردی. برایت گل نرگس می خریدم. بعدا فهمیدم تو هم از گل نرگس خوشت می آید، چون ارزان ترین گل بود. بعد از همه تلاشهایی که برای ایجاد یک رابطه عاشقانه کردم بالاخره فهمیدم تلاشهایم به نتیجه نمی رسد. یک روز با خودم گفتم: امیر جان! زائیدی! روزگارت سیاه است، تا آخر عمر باید همین وضع را تحمل کنی. اگر شانس بیاوری ازت طلاق می گیرد و راحت می شوی. راستش را بخواهی سال دوم بود که چند بار آرزوی جدا شدن از تو را کردم و از سال ششم به بعد چند بار. افسانه! بهت برنخورد، خودمانیم تو هم دیگر این روزهای آخر از من خوشت نمی آمد. علت این که فکر می کردی از من خوشت می آید فقط به این خاطر بود که من را از دست داده بودی و فکر می کردی چه تحفه ای از دستت رفته است. مرگ خودم دروغ می گویم؟ جان بچه ها قسم می خورم راستش را بگو، اگر فکر نمی کردی از دستت رفته ام آن جور گیر می دادی؟ و بعد هم بچه ها، شاهکار بود. دیدم نمی توانم عاشق بشوم فکر کردم اگر بچه دار شوم لابد همه چیز درست می شود. و چقدر هم بچه ها را دوست داشتم و دارم. هزار بار بیشتر از تو و خودم.
زندگی مزخرفی داشتیم. نه؟ تو نمی فهمیدی که آدم وقتی عاشق همسرش و زندگی اش نیست باید دائم مهمانی برود و دکوراسیون خانه اش را عوض کند و مسافرت کند و فلسفه بخواند. اینقدر احمق بودی که نه با من مهمانی می آمدی و نه مسافرت می رفتیم. به نظر من مهم ترین علت عدم امکان زندگی مان همین بود. اگر ما دائم مسافرت و مهمانی می رفتیم و تو دکوراسیون خانه را عوض می کردی و من فلسفه می خواندم، شاید از هم جدا نمی شدیم. ولی بالاخره تمام شد، چقدر هم خوب شد که تمام شد. البته بعد از این که از تو جدا شدم هم خیلی به من خوش نگذشت. برخلاف آنچه که به نظر تو می آمد، من همیشه عذاب می کشیدم. همیشه و از همه چیز، همه چیز و همه کس.
راستی! بگذار چند نکته مهم را که بهت دروغ گفتم، فاش کنم:
اولا تقریبا همه چیزهایی را که از بازار می خریدم قیمتش را کمتر از واقعیت به تو می گفتم. از جمله آن عطر نیناریچی که برای روز تولدت خریدم، آنرا دوهزار تومان نخریدم، هفت هزار تومان خریدم. آخر خانم محترم! تو چطور دروغ به این بزرگی را نفهمیدی؟ مولینکس را هم چهارهزار و پانصد تومان نخریدم، ششهزار تومان خریدم و همینطور برو تا قیمت های دیگر. تقریبا همه ارقام را باید ضربدر 1.3 تا 1.5 بکنی تا قیمت واقعی دستت بیاید. اگر خواستی حرص بخوری این ضریب را حتما در نظر بگیر، بیش از حد حرص نخور.
دوما در مورد قضیه فوق لیسانس بهت دروغ گفتم. بهت گفته بودم که مشکل پیدا کردم و نتوانستم واحدهای دوره لیسانس را جمع و جور کنم و به همین دلیل در امتحان شرکت نکردم. همه اش دروغ بود. قبول شده بودم و مشکلی هم برای ثبت نام نداشتم، منتهی در آن سن و سال حوصله درس خواندن نداشتم. اگر بهت راست می گفتم میخ می شدی و مرا وادار می کردی که فوق لیسانس را بخوانم. آنوقت مجبور بودم هزار تا دروغ دیگر هم بهت بگویم.
سوما در مورد مهمانی خانه دایی ات که آنشب دیر آمدم و نرفتیم، گفته بودم که چون ماشینم خراب بود دیر آمدم. بهت دروغ گفتم. نمی توانم دلیل واقعی دیر آمدن را بهت بگویم. خیلی افتضاح می شود. این یکی را تحمل کن که با خودم به گور ببرم. البته برایت بگویم تقریبا جز سه بار از دویست باری که علت دیر آمدنم را خراب شدن ماشینم گفته بودم، همیشه دروغ می گفتم.
چهارما در مورد یادداشتهایی که از توی کیفم پیدا کرده بودی و فکر می کردی آنها را برای مریم نوشته بودم، اشتباه می کردی، تمام آن یادداشتها را برای فائزه نوشته بودم. اساسا رابطه من با مریم بعد از اینکه ازدواج کرد بکلی منتفی شد. بکلی که نه، بفهمی نفهمی! کمابیش با هم تلفنی حرف می زدیم، ولی همه اش همین بود. شوهر دیوانه اش خیلی اذیتش می کرد و او جز من کسی را برای درددل کردن نداشت. در مورد فائزه هم به تو گفته بودم که تا قبل از جدایی مان با او رابطه نداشتم. این هم دروغ بود. من وقتی از تو جدا شدم حداقل سه سال بود که فائزه را می شناختم، ولی رابطه مان جدی نبود. وقتی رفتی آبادان و سه ماه آنجا ماندی رابطه من و فائزه جدی شد، البته دو ماه بیشتر طول نکشید. او هم برای خودش دیوانه ای بود. وقتی من و تو جدا شدیم چهارماه و نیم بود که من و فائزه دیگر با هم ارتباط نداشتیم. البته فائزه را بعدا هم می دیدم. لزومی هم ندارد که به تو بگویم رابطه ام با او چگونه بود.
ضمنا در مورد آن دفعه که قرص خورده بودم، به تو گفتم هفتاد تا والیوم ده خوردم. در حالی که دروغ گفتم، اولا قرص ها والیوم پنج بود، ثانیا پنجاه تا بود، می خواستم ترحم دیگران را جلب کنم و به همه و تو نشان بدهم که جدا قصد خودکشی داشتم.
حالا که دارم این چیزها را می نویسم می فهمم چقدر دروغ گفته ام و چقدر توضیح دادن در مورد دروغ سخت است. فکر کنم بهتر است مرا ببخشی، اگر هم نبخشیدی بدرک. به بچه هایم بگو که پدرشان آدم بزرگ، اما مزخرفی بود. به آنها بگو که من آدم با استعدادی بودم، اما یک عمر گه زدم به استعداد و توانایی ام و دنبال یک عمر مزخرف دویدم. آخرش هیچی به هیچی.
افسانه! من که می خواهم بمیرم، مرگ من بعد از اینکه مردم تعریف خوبی ها و بزرگواری های مرا پیش مردم و دخترهایم بکن، شاید بچه ها فکر کنند پدرشان عجب آدم باحالی بوده.
هر چیزی که دارم و دست توست، همه اش مال خودت، هر غلطی خواستی با آنها بکن. یک بسته اسناد و مدارک و دست نوشته و یادداشت دارم که در یک پاکت قهوه ای پیش مونا گذاشته ام، کسی با یک یادداشت از طرف من می آید و آن را از تو می گیرد. پاکت را به او بده. ضایع بازی درنیاوری، بهش ندهی. هیچ چیزی که به درد تو بخورد آن تو نیست.
من باید تا فردا هفده نامه دیگر بنویسم. احتمالا تا فردا ظهر گرفتارم. نامه ها را که پست کردم خودم را می کشم. امیدوارم در زندگی موفق باشی.
قربانت، امیر ندایی
22 آبان 1381
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/5
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:اتاق شماره سیزده:
» texas hold'em from texas hold'em
Look at what Christ said about sin. The sins of the flesh. He said that a man who had looked after a woman lustfully had sinned as much as the man who had seduced her. How absurd! If a man in good hea [Read More]
Tracked on February 20, 2005 07:11 PM