جمعه 15 آبان 1383

لطایف زهرالربیع

کتاب زهرالربیع مهم ترین مجموعه لطایف و حکایاتی است که در مورد دین و دینداران نوشته شده است، نویسنده اش شیخ نعمت الله جزایری از مجتهدین دوران صفویه است. این کتاب سالها به زبان عربی و صرفا در محدوده حوزه های علمیه چاپ می شد، حدود صد سال قبل این کتاب ترجمه شد، اما همچنان فقط در شهر قم و در حوزه های علمیه شناخته شده بود. چهارسال قبل من گزیده ای از زهرالربیع را در تهران به زبان امروز بازنویسی و چاپ کردم. در اینجا گزیده ای از گزیده زهرالربیع را می خوانید.

هم‌ عمر، هم‌ عثمان‌
مردي‌ به‌ روستايي‌ به‌ نزديكي‌ قزوين‌ رفت‌ كه‌ دوستداران‌ علي‌ (ع‌) در آن‌ زندگي‌ مي‌كردند. از او نامش‌ را پرسيدند، گفت‌: عمر نام‌ دارم‌. او را زدند. گفت‌: من‌ عمرانم‌. گفتند بدتر، الف‌ و نون‌ عثمان‌ را نيز داري‌.

ضعف‌ سند
يك‌ محدث‌ (اصحاب‌ حديث‌) با يك‌ مسيحي‌ همسفر شد. پس‌ از چندي‌ مسيحي‌ به‌ او جام‌ شراب‌ تعارف‌ كرد، محدث‌ بي‌تأمل‌ آن‌ را سر كشيد. مسيحي‌ گفت‌: آنچه‌ خوردي‌ شراب‌ بود، مرد گفت‌: از كجا مي‌داني‌؟ مسيحي‌ گفت‌: غلامم‌ آن‌ را از فروشنده‌اي‌ يهودي‌ خريده‌ است‌. مرد گفت‌: ما اصحاب‌ حديث‌ دربارة‌ افرادي‌ مثل‌ سفيان‌ و يزيدبن‌ هارون‌ شك‌ داريم‌ و حرف‌ آنها را نمي‌پذيريم‌ چه‌ رسد به‌ اين‌ كه‌ يك‌ مسيحي‌ از قول‌ يك‌ يهودي‌ چيزي‌ را روايت‌ كند. و من‌ هم‌ اگر از اين‌ شراب‌ نوشيدم‌ فقط‌ به‌ دليل‌ ضعف‌ سند روايت‌ آن‌ بود.

باد پربركت‌
مردي‌ در مجلس‌ حجاج‌ نشسته‌ بود و ناگهان‌ بادي‌ از او خارج‌ شد و بسيار شرمگين‌ شد. حجاج‌ براي‌ آنكه‌ خجالت‌ او را از ميان‌ ببرد گفت‌: تو ديگر ماليات‌ نده‌ و بعد به‌ او گفت‌: اگر چيز ديگري‌ مي‌خواهي‌، بگو تا برآورده‌ كنم‌. در همين‌ وقت‌ غلام‌ عربي‌ را نزد حجاج‌ آورده‌ بودند و او قصد كشتن‌ او را داشت‌، مرد از حجاج‌ خواست‌ غلام‌ را به‌ او ببخشد و حجاج‌ هم‌ پذيرفت‌. غلام‌ كه‌ از مرگ‌ نجات‌ يافته‌ بود به‌ دنبال‌ مرد مي‌رفت‌ و پشت‌ او را مي‌بوسيد و مي‌گفت‌: قربان‌ فلان‌ جايت‌ بروم‌ كه‌ آزادي‌ مردم‌ در گرو باد توست‌.

دخالت‌ در كار پزشك‌ ممنوع‌!
پيرزني‌ سخت‌ مريض‌ شد. پسرش‌ او را نزد پزشك‌ برد. پزشك‌ بيماري‌ زن‌ را تشخيص‌ داد و به‌ پسر گفت‌: برو براي‌ مادرت‌ همسري‌ جوان‌ پيدا كن‌. پسر گفت‌: آخر پيرزنان‌ را چه‌ به‌ شوهر؟ پيرزن‌ گفت‌: دستور پزشك‌ را اطاعت‌ كن‌ و در كار او دخالت‌ نكن‌.

احمق‌ بغدادي‌
مردي‌ از اهالي‌ بغداد به‌ قزوين‌ رفت‌. پس‌ از مدتي‌ براي‌ اهل‌ خانه‌اش‌ نامه‌اي‌ نوشت‌ و شرح‌ سفر خود را داد. كسي‌ - را كه‌ - قرار بود نامه‌اش‌ را به‌ بغداد ببرد، نيافت‌ پس‌ خودش‌ عازم‌ بغداد شد. وقتي‌ به‌ خانه‌ رسيد اهل‌ خانه‌ از آمدن‌ او شاد شدند و او را به‌ درون‌ دعوت‌ كردند. گفت‌ به‌ قصد توقف‌ نيامده‌ام‌. آمده‌ام‌ اين‌ نامه‌ و شرح‌ سفر را به‌ شما برسانم‌ و برگردم‌.

گوز عربي‌
مردي‌ از سوريه‌ با دوستش‌ به‌ اصفهان‌ رفت‌. روزي‌ به‌ حمام‌ رفتند و در حمام‌ گوزيد. دوستش‌ گفت‌: آبروي‌ ما را بردي‌. مرد گفت‌: نگران‌ نباش‌ ما عرب‌زبانيم‌ و اينان‌ فارس‌زبان‌، گوز ما را كه‌ به‌ عربي‌ است‌ نمي‌فهمند.

منارمي‌سازم‌ واجب‌ قربة‌ الي‌ الله
يكي‌ از علماي‌ نجف‌ اشرف‌ با خود مي‌گفت‌ كه‌ به‌ مسجد كوفه‌ نظر به‌ شرافت‌ مكان‌ و عدم‌ تردد مردم‌ مي‌روم‌ و دو ركعت‌ نماز مي‌خوانم‌ با حضور قلب‌. آن‌ مرد گفت‌ چون‌ داخل‌ مسجد شدم‌ و تكبيرة‌الاحرام‌ نماز گفتم‌ خيال‌ كردم‌ كه‌ در مساجد منار مي‌سازند و اين‌ مسجد با وصف‌ اين‌ همه‌ فضيلت‌ و فيض‌ و صفا منار ندارد و بايد در اينجا مناري‌ بنا كرد. با خود گفتم‌ كه‌ گچ‌ و آهك‌ را بايد از فلانجا آورد و سنگ‌ را از فلان‌ موضع‌ و بنّا را از اصفهان‌ و در خيال‌ شروع‌ كردم‌ به‌ ساختن‌ مسجد و تمام‌ كردن‌ منار و با تمام‌ شدن‌ خيالم‌ از نماز فارغ‌ شدم‌. پس‌ عمامه‌ را بر زمين‌ زدم‌ و گفتم‌: انگار من‌ براي‌ ساختن‌ منار به‌ اينجا آمده‌ بودم‌؟

سر بريدة‌ گرگ‌
شير و گرگ‌ و روباه‌ به‌ شكار رفتند، الاغ‌ و آهو و خرگوش‌ را صيد كردند. شير گرگ‌ را مأمور تقسيم‌ شكار كرد. گرگ‌ گفت‌: الاغ‌ براي‌ شير، آهو براي‌ من‌ و خرگوش‌ از آن‌ روباه‌ باشد. شير خشمگين‌ شد و سر گرگ‌ را كند. و روباه‌ را مسؤل‌ تقسيم‌ كرد. روباه‌ گفت‌: الاغ‌ صبحانة‌ شما، آهو ناهارتان‌ و خرگوش‌ براي‌ شامتان‌. شير خوشحال‌ شد و گفت‌ اين‌ تقسيم‌بندي‌ را از كجا آموختي‌؟ گفت‌ از سر بريدة‌ گرگ‌.

پيامبر نه‌ آهنگر
مردي‌ ادعاي‌ پيامبري‌ كرد.خليفه‌ گفت‌: «معجزه‌ات‌ چيست‌؟» گفت‌: «هر چه‌ بخواهي‌ مي‌كنم‌.» خليفه‌ قفل‌ بسته‌اي‌ داد و گفت‌ آن‌ را باز كن‌. پيامبر دروغين‌ گفت‌: «من‌ پيامبرم‌، نه‌ آهنگر.»

دعاي‌ آسياب‌ كردن‌
يكي‌ از دراويش‌ مقداري‌ گندم‌ براي‌ آرد كردن‌ به‌ آسياب‌ برد. آسيابان‌ گفت‌: «وقت‌ ندارم‌.» درويش‌ گفت‌: «اگر گندم‌ مرا آرد نكني‌ نفرين‌ مي‌كنم‌ تو و الاغت‌ را.» آسيابان‌ گفت‌: «اگر دعاي‌ تو مستجاب‌ است‌، از خدا بخواه‌ گندم‌ تو را آرد كند.»

زن‌ يا الاغ‌؟
مردي‌ از زن‌ دلاّل‌ شكايت‌ كرد كه‌ زني‌ كه‌ براي‌ من‌ پيدا كرده‌ شل‌
است‌. زن‌ به‌ قاضي‌ گفت‌: «اي‌ قاضي‌ من‌ فكر كردم‌ او زني‌ مي‌خواهد، نمي‌دانستم‌ كه‌ الاغي‌ براي‌ سوار شدن‌ مي‌خواهد.»
مؤمن‌ خوش‌ تيپ‌
سگي‌ داخل‌ مسجد شد و آنجا را كثيف‌ كرد.
مردي‌ بدقيافه‌ در مسجد خوابيده‌ بود، سگ‌ را زد كه‌ چرا مسجد خدا را كثيف‌ مي‌كني‌؟
سگ‌ گفت‌: «خدا خيلي‌ تو را خوشگل‌ آفريده‌ كه‌ از او طرفداري‌ هم‌ مي‌كني‌؟»

دويدن‌ من‌، دويدن‌ تو
سگي‌ به‌ دنبال‌ آهويي‌ مي‌دويد. آهو گفت‌: «اي‌ سگ‌ به‌ دنبال‌ من‌ نيا كه‌ به‌ من‌ نمي‌رسي‌، من‌ براي‌ نجات‌ جان‌ خود مي‌دوم‌، اما تو براي‌ آن‌ كه‌ به‌ وظيفه‌ات‌ عمل‌ كني‌.»

به‌ سهم‌ خودم‌
اعرابي‌ در وسط‌ راه‌ ادرار مي‌كرد.
به‌ او گفتند: «چرا راه‌ مسلمانان‌ را كثيف‌ مي‌كني‌؟»
اعرابي‌ گفت‌: «من‌ خودم‌ هم‌ مسلمانم‌، داشتم‌ به‌ سهميه‌ خودم‌ ادرار مي‌كردم‌.»

لطفاً با كشتي‌ به‌ خانه‌ ما بياييد
از مردي‌ پرسيدند: نام‌ تو چيست‌؟
گفت‌: دريا.
گفتند: نام‌ پدرت‌ چيست‌؟
گفت‌: فرات‌.
گفتند: نام‌ مادرت‌ چيست‌؟
گفت‌: موج‌.
گفتند: نام‌ دخترت‌ چيست‌؟
گفت‌: مرواريد.
گفتند: لابد اگر كسي‌ بخواهد به‌ خانة‌ شما بيايد بايد كشتي‌ داشته‌ باشد؟

نماز مسافر
مردي‌ عرب‌ به‌ سفر رفت‌ و وقتي‌ بازگشت‌ گفت‌: «در اين‌ سفر هيچ‌ سود نكردم‌ جز آنكه‌ نمازم‌ را كوتاه‌ خواندم‌.»

بياييد با هم‌ گدايي‌ كنيم‌
فقيري‌ به‌ خانة‌ مرد ثروتمندي‌ رفت‌ و خوردني‌ طلبيد. گفتند: «هنوز نان‌ نپخته‌ايم‌.»
گفت‌: «كمي‌ آرد به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «آن‌ اندازه‌ نيست‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ آب‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «هنوز سقا نيامده‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ روغن‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «از كجا بياوريم‌؟» فقير گفت‌: «حالا كه‌ احوالتان‌ چنين‌ است‌ بياييد با هم‌ برويم‌ گدايي‌.»

دعاي‌ غيرمستقيم‌
مطيع‌بن‌ اياس‌ مي‌گويد:
روزي‌ از پل‌ بغداد مي‌گذشتم‌، مردي‌ كور به‌ من‌ رسيد. خيال‌ كرد من‌ از لشكريانم‌، دست‌ به‌ دعا برداشته‌ و گفت‌: «خدايا! خليفه‌ را ثروت‌ بده‌ كه‌ حقوق‌ لشكريان‌ را بدهد و آنان‌ از تجار كالا بخرند و به‌ تجار نفع‌ فراواني‌ برسد و زكوة‌ بدهند و به‌ ما هم‌ چيزي‌ برسد.»
گفتم‌: «اي‌ مرد فقير! تو كه‌ دعا مي‌كني‌ بخواه‌ كه‌ مستقيماً به‌ تو بدهد، چرا اين‌ همه‌ واسطه‌ قرار مي‌دهي‌؟»

پيغام‌ به‌ عزرائيل‌
گدايي‌ به‌ در خانه‌ يك‌ اصفهاني‌ رفت‌ و چيزي‌ خواست‌. صاحبخانه‌ به‌ غلامش‌ گفت‌: «مبارك‌ به‌ قنبر بگو كه‌ به‌ ياقوت‌ بگويد كه‌ به‌ بلال‌ بگويد كه‌ به‌ گدا بگويد كه‌ چيزي‌ نداريم‌.»
گدا شنيد و گفت‌: «خدايا به‌ جبرئيل‌ بگو به‌ ميكائيل‌ بگويد كه‌ به‌ اسرافيل‌ بگويد كه‌ به‌ عزرائيل‌ بگويد كه‌ انشاءالله جان‌ صاحبخانه‌ را بگيرد.»

خوردن‌ فالوده‌ تا سر حد مرگ‌
عربي‌ بر سفرة‌ خليفه‌اي‌ نشسته‌ بود و فالوده‌ مي‌خورد. به‌ او گفتند: «هر كس‌ فالوده‌ بخورد تا سير شود، مي‌ميرد.» دست‌ كشيد، پس‌ از مدتي‌ رو به‌ جمع‌ كرد و گفت‌: «وصيت‌ خانواده‌ام‌ را به‌ شما مي‌كنم‌، اگر مُردم‌ به‌ آنان‌ رسيدگي‌ كنيد.» و مشغول‌ خوردن‌ بقيه‌ فالوده‌ شد.

مهلت‌ تا هر چه‌ قدر كه‌ بخواهي‌
عربي‌ نزد كسي‌ رفت‌ و گفت‌: «بيست‌ درهم‌ به‌ قرض‌ بده‌ و يك‌ ماه‌ هم‌ مهلت‌ مي‌خواهم‌.» مرد گفت‌: «درهم‌ ندارم‌، اما يك‌ سال‌ به‌ تو مهلت‌ مي‌دهم‌.»

ژئوپلتيك‌ گرسنگي‌
مردي‌ فقير از فقر و فاقه‌ شكايت‌ مي‌كرد.
ابوالعينا به‌ او گفت‌: «خدا را شكر كه‌ خداي‌ تعالي‌ اسلام‌ را به‌ تو داده‌ و بدن‌ سالمي‌ داري‌.»
فقير گفت‌: «راست‌ مي‌گويي‌، ولي‌ در فاصلة‌ اسلام‌ و سلامتي‌ بدن‌ گرسنگي‌ است‌ كه‌ جگر آدم‌ را پاره‌ پاره‌ مي‌كند.»


دل‌ درد
شخصي‌ نزد طبيب‌ رفت‌ و از دل‌ درد شكايت‌ كرد. طبيب‌ پرسيد: «چه‌ خوردي‌؟» گفت‌: «قدري‌ گوش‌ گاو، ماهي‌، مرغ‌ و ماست‌.» طبيب‌ گفت‌: «تا شب‌ خواهي‌ مُرد و اگر نمردي‌ خود را از كوه‌ پايين‌ بينداز.»

رقابت‌ عشقي‌
كسي‌ از ناصبيان‌ از مردي‌ شيعه‌ پرسيد: «آيا عايشه‌ را دوست‌ داري‌؟» مرد گفت‌: «نه‌.» ناصبي‌ گفت‌: «چرا؟» مرد پاسخ‌ داد: «آيا پيامبر نخواهد گفت‌ زن‌ ديگري‌ نبود كه‌ تو دوست‌ داشته‌ باشي‌ به‌ غير از زن‌ من‌؟ آيا تو راضي‌ مي‌شوي‌ كسي‌ زن‌ تو را دوست‌ بدارد؟»

ترك‌ آخرت‌
دو برادر در اصفهان‌ بودند. يكي‌ از آنان‌ را به‌ منصب‌ قضاوت‌ تكليف‌ مي‌كردند و قبول‌ نمي‌كرد و برادر ديگر در پي‌ اين‌ منصب‌ بود. روزي‌ وزير سلطان‌ به‌ او گفت‌: «فلان‌ كس‌ را به‌ منصب‌ قضا تكليف‌ كرديم‌ و باوجود اهميت‌ اين‌ منصب‌ قبول‌ نكرد، چرا كه‌ مردي‌ است‌ بلندهمّت‌.»
پادشاه‌ گفت‌: «امّا برادر او بلندهمّت‌تر است‌، چرا كه‌ او ترك‌ دنيا را كرده‌ و برادري‌ كه‌ قاضي‌ شد ترك‌ آخرت‌ كرده‌ و اين‌ عمل‌ گذشت‌ بيشتري‌ مي‌خواهد.»

پاسخ‌ مقتضي‌
پادشاهي‌ شبي‌ با لباس‌ مبدّل‌ به‌ شهر رفت‌ تا وضع‌ مردم‌ را بررسي‌ كند. به‌ يك‌ بقال‌ گفت‌: «نيم‌ فلوس‌ دارم‌ و به‌ تو مي‌دهم‌ تا شمعي‌ به‌ من‌ بدهي‌ كه‌ از اوّل‌ شب‌ تا صبح‌ بسوزد، چون‌ مي‌خواهم‌ شب‌ بيدار باشم‌.»
بقال‌ گفت‌: «چنين‌ شمعي‌ را نيم‌ فلوس‌ نمي‌دهند، منتهي‌ با نيم‌ فلوس‌ مي‌توانم‌ به‌ تو مقداري‌ سير بدهم‌ تا آن‌ را بكوبي‌ و بر فلان‌ جايت‌ بگذاري‌ كه‌ بسوزد و تا صبح‌ خوابت‌ نبرد.»
چون‌ صبح‌ شد پادشاه‌ بقال‌ را طلبيد و به‌ او جايزه‌ داد.

ترس‌ از خدا
حضرت‌ علي‌ مردي‌ را ديد كه‌ با عجله‌ نماز مي‌خواند. شلاقي‌ بر او زد. مرد نماز بعدي‌ را آرام‌ خواند. حضرت‌ گفت‌: «كدام‌ نماز بهتر بود؟» مرد گفت‌: «نماز اولي‌ بهتر بود، چون‌ در آنجا ترس‌ از خدا داشتم‌ و در دومي‌ از تازيانة‌ تو مي‌ترسيدم‌.»

شيوة‌ مصرف‌ بادنجان‌
براي‌ اعرابي‌ انگور آوردند. خوشه‌ را برداشت‌ و تماماً به‌ دهان‌ گذاشت‌ و گفتند: «انگور را دودانه‌ دودانه‌ بايد خورد.» عرب‌ گفت‌: «آن‌ انگور نيست‌، بادنجان‌ است‌.»

پيشنهاد بي‌شرمانه‌
ابوالشمتمق‌ به‌ فردي‌ كه‌ قصد ازدواج‌ داشت‌ گفت‌: «با زني‌ بدكاره‌ ازدواج‌ كن‌، به‌ چند دليل‌: جذاب‌تر است‌، مي‌داند كه‌ مرد چه‌ مي‌خواهد، هميشه‌ خودش‌ را تميز و زيبا نگه‌ مي‌دارد، از گند و كثافت‌ بچه‌دار شدن‌ درامان‌ است‌، چون‌ خودش‌ را مي‌شناسد براي‌ تو پررويي‌ نخواهد كرد و اگر به‌ او بگويي‌ زنيكه‌ فلان‌كاره‌ گناه‌ نكرده‌اي‌.»

برباد رفته‌
صفي‌الدين‌ حلّي‌ جايي‌ مهمان‌ بود. در ميان‌ جمع‌ به‌ صداي‌ بلند بادي‌ از او صادر شد. خجالت‌ كشيد و از آن‌ جمع‌ و از آن‌ خانه‌ و از آن‌ شهر بيرون‌ رفت‌ و سال‌ها در شهرهاي‌ ديگر زندگي‌ مي‌كرد، تا اين‌ كه‌ پس‌ از سال‌ها دوباره‌ به‌ آن‌ شهر آمد و ديد كسي‌ از پسري‌ مي‌پرسد: چند سال‌ داري‌؟ آن‌ پسر گفت‌: نمي‌دانم‌ چند سال‌، ولي‌ مي‌دانم‌ در همان‌ سالي‌ به‌ دنيا آمده‌ام‌ كه‌ صفي‌الدين‌ گوزيد.

بحمدالله همگي‌ صحيح‌ و سالم‌اند
يكي‌ از اعراب‌ از طرف‌ حجاج‌ در بعضي‌ نواحي‌ والي‌ بود، روزي‌ طعام‌ مي‌خورد كه‌ شخصي‌ از خانه‌ و قبيلة‌ او آمد. والي‌ از خانه‌ و اولاد و شتر و گوسفند و سگ‌ خود پرسيد. او گفت‌: به‌ حمد الله همگي‌ صحيح‌ و سالم‌اند.
والي‌ به‌ خوردن‌ غذا ادامه‌ داد و به‌ او تعارف‌ نكرد، چون‌ مدتي‌ گذشت‌، والي‌ پرسيد: سگ‌ ما چطور بود؟
گفت‌: سگ‌ مُرد.
والي‌ گفت‌: به‌ چه‌ دليل‌ مُرد؟
آن‌ شخص‌ گفت‌: از بس‌ كه‌ استخوان‌ شتر خورد، استخواني‌ در گلوي‌ او پريد و او را كشت‌.
والي‌ گفت‌: شتر از كجا آمد؟
گفت‌: شترتان‌ هم‌ مُرد.
والي‌ گفت‌: چگونه‌؟
گفت‌: در مراسم‌ عزاداري‌ زن‌ تو با آن‌ شتر آب‌ زيادي‌ بردند، مُرد.
والي‌ گفت‌: مگر زن‌ من‌ مُرد؟
آن‌ شخص‌ گفت‌: بله‌، از بس‌ بر فوت‌ پسر تو گريه‌ كرد، مُرد.
والي‌ گفت‌: مگر پسر من‌ هم‌ فوت‌ شد؟
گفت‌: بله‌.
والي‌ گفت‌: او چرا مُرد؟
گفت‌: خانه‌ بر سر او خراب‌ شد.
والي‌ گفت‌: مگر خانة‌ ما هم‌ خراب‌ شده‌؟
آن‌ شخص‌ گفت‌: بله‌.
والي‌ برخاست‌ و چوب‌ برداشت‌ تا آن‌ شخص‌ را كتك‌ بزند، امّا آن‌ شخص‌ گريخت‌.

عرض‌ طناب‌
شخصي‌ پسرش‌ را فرستاد تا طناب‌ براي‌ چاه‌ بخرد. و به‌ پسر گفت‌:
- بايد طول‌ آن‌ بيست‌ ذرع‌ باشد.
پسر رفت‌ و مدتي‌ بعد از راه‌ برگشت‌ و به‌ پدر گفت‌:
طول‌ بند را گفتي‌ و عرض‌ آن‌ را نگفتي‌.
پدر گفت‌: عرض‌ آن‌ به‌ اندازه‌ مصيبتي‌ است‌ كه‌ از داشتن‌ تو مي‌كشم‌.

آتش‌ جهنم‌
مردي‌ بدقيافه‌ دايماً استغفار مي‌كرد.
دوست‌ او گفت‌: «حيف‌ نيست‌ اين‌ قيافه‌ را از آتش‌ جهنم‌ محروم‌ مي‌كني‌؟»

الاغ‌ آرماني‌
ابوموسي‌' مكفوف‌ به‌ دلال‌ گفت‌: الاغي‌ براي‌ من‌ بگير كه‌ نه‌ بسيار بزرگ‌ باشد و نه‌ كوچك‌، اگر راه‌ را خالي‌ ببيند به‌ دويدن‌ و جستن‌ برود و هر گاه‌ ازدحام‌ باشد هموار برود و در حال‌ راه‌ رفتن‌ تعب‌ به‌ من‌ ندهد و در حال‌ سواري‌ مرا به‌ مهلكه‌ نيندازد، اگر علوفه‌ بسيار بخورد شكر كند و اگر نخورد صبر نمايد، چون‌ من‌ بر او سوار شوم‌ بخواهد و تمكين‌ كند و اگر غير من‌ بر او سوار شود تمكين‌ نكند. اگر او را بخوانم‌، بشنود و بيايد و به‌ هر جا كه‌ وادارم‌ بايستد و حركت‌ نكند.
دلال‌ كه‌ اين‌ اوصاف‌ را بشنيد، گفت‌: الاغي‌ به‌ اين‌ صفت‌ كه‌ گفتي‌ پيدا نمي‌شود، ولي‌ صبر كن‌ تا خدا قاضي‌ شهر را مسخ‌ كند و به‌ الاغي‌ تبديل‌ شود و آن‌ را بخر.

باد بديع‌
روزي‌ بديع‌ همداني‌ به‌ ديدن‌ صاحب‌بن‌ عباد آمده‌ بود. صاحب‌ او را پهلوي‌ خودش‌ بر سر تخت‌ نشاند. در همين‌ موقع‌ بادي‌ از بديع‌ صادر شد. خجالت‌ كشيد و گفت‌: آواز تخت‌ بود.
صاحب‌بن‌ عباد گفت‌: آواز تخت‌ نبود، آواز تحت‌ بود.

خانه‌اي‌ در بهشت‌
فقيري‌ در مسجد خوابيده‌ بود. دچار قولنج‌ شد و شكمش‌ به‌ شدت‌ درد مي‌كرد. تا آنجا كه‌ از درد مي‌ناليد و به‌ زمين‌ مي‌غلطيد. فرياد مي‌كرد و هر كار مي‌كرد تا بادي‌ از او صادر شود تا كمي‌ راحت‌ بشود افاقه‌ نمي‌كرد. تا آخر كه‌ دست‌ به‌ دعا برداشته‌ بود و دايم‌ مي‌گفت‌: خدايا! بادي‌ برسان‌! خدايا! گوزي‌ برسان‌.
چون‌ نزديك‌ صبح‌ شد حالش‌ بهتر نشد و تقريباً در حال‌ مرگ‌ بود. دوستانش‌ هم‌ ايستاده‌ بودند و شاهد مرگ‌ او بودند. فقير دايماً دعا مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدايا مرا از جهنم‌ نجات‌ بده‌، خدايا بهشت‌ را نصيب‌ من‌ كن‌، خدايا به‌ من‌ خانه‌اي‌ در بهشت‌ بده‌.
رفيقي‌ كه‌ همانجا شاهد بود، گفت‌: مرد حسابي‌! تو از خدا گوز خواستي‌ به‌ تو نداد، چطور به‌ تو بهشت‌ مي‌دهد؟

خفه‌ شو
شخصي‌ در برابر حجاج‌ ايستاده‌ بود و مي‌خواست‌ درخواست‌ خود را بگويد، امّا مضطرب‌ شد و از فرط‌ دستپاچگي‌ گوزيد: نگاهي‌ به‌ پشتش‌ كرد و دستي‌ بر آن‌ زد و گفت‌: يا تو ساكت‌ شو من‌ مطلب‌ را خدمت‌ ايشان‌ بگويم‌، يا من‌ خفه‌ مي‌شوم‌ تو زر بزن‌.

ماديان‌
يكي‌ از قضات‌ اسبي‌ ديد و چون‌ به‌ نظرش‌ جالب‌ آمد خواست‌ كه‌ صاحبش‌ شود، امّا نمي‌دانست‌ كه‌ ماديان‌ است‌ يا نر است‌. شخصي‌ را گفت‌: برو و بر سر آن‌ ماديان‌ دعوا كن‌ و صاحب‌ آن‌ را براي‌ قضاوت‌ پيش‌ من‌ بياور تا به‌ كار آن‌ ماديان‌ رسيدگي‌ كنم‌.
آن‌ شخص‌ ساعتي‌ بعد با اسب‌ و صاحبش‌ به‌ محلّ قاضي‌ آمد، قاضي‌ به‌ صاحب‌ ماديان‌ گفت‌: آيا شاهدي‌ داري‌ كه‌ اين‌ ماديان‌ از تو است‌؟
گفت‌: بله‌، سه‌ شاهد عادل‌ دارم‌.
قاضي‌ گفت‌: بياور
صاحب‌ ماديان‌ جُل‌ را از روي‌ اسب‌ كنار زد و اسباب‌ و تخم‌هاي‌ اسب‌ را نشان‌ قاضي‌ داد و گفت‌: به‌ اين‌ سه‌ دليل‌ اين‌ اسب‌ ماديان‌ نيست‌ و مال‌ خودم‌ است‌. قاضي‌ ساكت‌ شد.

چرا مسلمان‌ نمي‌شوي‌؟
به‌ زرتشتي‌ گفتند: چرا مسلمان‌ نمي‌شوي‌؟
گفت‌: اگر خدا بخواهد مي‌شوم‌.
گفتند: خدا مي‌خواهد ولي‌ شيطان‌ نمي‌گذارد.
گفت‌: من‌ تابع‌ قوي‌ترين‌ آنها هستم‌.

سگ‌ها عربي‌ نمي‌دانند
مردي‌ به‌ مزيد گفت‌: اگر سگي‌ به‌ تو حمله‌ كرد فلان‌ آية‌ قرآن‌ را بخوان‌.
مزيد گفت‌: البته‌ بهتر است‌ آدم‌ چوبي‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ همة‌ سگ‌ها عربي‌ بلد نيستند.

طاعون‌
منصور بيگي‌ از اهل‌ مغرب‌ به‌ مردم‌ مي‌گفت‌: آيا خدا را شكر نمي‌كنيد از وقتي‌ كه‌ مرا بر شما والي‌ كرد طاعون‌ برطرف‌ شد؟
يك‌ مغربي‌ گفت‌: خدا عادل‌تر از آن‌ است‌ كه‌ دو مصيبت‌ را يك‌ جا بفرستد.
عسل‌ و...
پسري‌ به‌ معلم‌ خود گفت‌: به‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ به‌ گُه‌ آلوده‌ام‌ و روي‌ تو عسل‌ نشسته‌ است‌.
معلم‌ گفت‌: اين‌ اعمال‌ بد تو و اعمال‌ خوب‌ من‌ است‌.
پسر گفت‌: بقيه‌ خواب‌ را بشنو، ديدم‌ كه‌ تو با زبانت‌ مرا مي‌ليسي‌ و من‌ تو را مي‌ليسم‌.
معلم‌ گفت‌: خواب‌ بدي‌ ديدي‌.

تسبيح‌ و نماز نافله‌
به‌ مردي‌ گفتند: همانا كه‌ خرما در شكم‌ تسبيح‌ مي‌كند.
گفت‌: لابد حلوا هم‌ نماز نافله‌ مي‌خواند.

امين‌ حكومت‌
شخصي‌ نزد معاويه‌ نشسته‌ بود. ناگهان‌ بادي‌ از او صادر شد. به‌ معاويه‌ التماس‌ مي‌كرد كه‌ آن‌ را از مردم‌ پنهان‌ كند. وقتي‌ مردم‌ جمع‌ شدند، معاويه‌ به‌ آنها گفت‌: بدانيد كه‌ اين‌ مرد گوزيد.
آن‌ مرد گفت‌: ببينيد! كسي‌ كه‌ محرم‌ گوز مردم‌ نباشد، چگونه‌ امين‌ حكومت‌ است‌؟

عيب‌ الاغ‌
شخصي‌ ماده‌ الاغي‌ مي‌خواست‌ بخرد. به‌ بازار رفت‌ و ديد شخصي‌ ماده‌ الاغي‌ مي‌فروشد. از صاحب‌ الاغ‌ پرسيد: آيا عيبي‌ در الاغ‌ تو هست‌؟
گفت‌: نه‌، فقط‌ در گردن‌ او ورمي‌ به‌ اندازة‌ يك‌ گندم‌ است‌ و در پهلوي‌ او زخمي‌ به‌ اندازة‌ يك‌ سيب‌ است‌ و در شكم‌ او به‌ اندازة‌ يك‌ خيار غده‌اي‌ است‌ و در سراسر پوستش‌ دانه‌هايي‌ به‌ اندازة‌ دانة‌ انگور.
مرد گفت‌: پس‌ اين‌ الاغ‌ نيست‌، مزرعة‌ ميوه‌ است‌.

نتيجه‌گيري‌ اخلاقي‌: مردم‌ در گذشته‌ صداقت‌ داشتند ولي‌ الاغشان‌ مريض‌ بود.

نماز بدون‌ ركوع‌
شخصي‌ نماز مي‌خواند، امّا ركوع‌ به‌ جا نمي‌آورد، به‌ او گفتند:
- مگر نمي‌داني‌ نماز بدون‌ ركوع‌ باطل‌ است‌؟
آن‌ شخص‌ گفت‌: چرا مي‌دانم‌، ولي‌ شكم‌ من‌ بسيار بزرگ‌ است‌ و نفخ‌ دارد، اگر به‌ ركوع‌ بروم‌ بي‌اختيار باد از من‌ صادر مي‌شود و نماز بي‌ركوع‌ بهتر است‌ از نماز با گوز.

ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر
اعرابي‌ در روز عيد شتري‌ قرباني‌ كرده‌ بود و در هر مجلسي‌ كه‌ مي‌رسيد مي‌گفت‌ كه‌ من‌ شتري‌ در راه‌ خدا قرباني‌ كرده‌ام‌. به‌ او گفتند: «چه‌ معني‌ دارد كه‌ هر جا مي‌رسي‌ ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر مي‌كني‌؟ قرباني‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ اين‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!»
اعرابي‌ گفت‌: سبحان‌ الله! خداي‌ تعالي‌ خودش‌ يك‌ گوسفند فداي‌ اسماعيل‌ كرد، در چند جاي‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتري‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ قرباني‌ كردم‌ هيچ‌ جا نگويم‌؟

گورباباي‌ بقيه‌
شخصي‌ به‌ نام‌ تمثيل‌ بسيار بدشكل‌ بود. به‌ او گفتند: چقدر زشتي‌؟!
گفت‌: به‌ درك‌! خودم‌ كه‌ خودم‌ را نمي‌بينم‌، گورباباي‌ بقيه‌.

الاعراب‌
اعرابي‌ در حال‌ نماز بود، شنيد كه‌ امام‌ اين‌ آيه‌ را در نماز مي‌خواند كه‌:
- الاعراب‌ اشد كفراً و نفاقاً، يعني‌ اعراب‌ بدترين‌ مردم‌اند از حيث‌ كفر و نفاق‌.
اعرابي‌ نماز را قطع‌ كرد و با چوب‌ به‌ سر امام‌ زد و از مسجد بيرون‌ رفت‌. روز ديگر در حال‌ نماز بود كه‌ شنيد امام‌ اين‌ آيه‌ را مي‌خواند!
- و من‌ الاعراب‌ من‌ يؤمن‌ بالله و اليوم‌ الاخر، يعني‌ از جمله‌ اعراب‌ است‌ كسي‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ است‌ به‌ خدا و به‌ روز قيامت‌.
اعرابي‌ گفت‌: اي‌ امام‌! مثل‌ اينكه‌ كتكي‌ كه‌ خوردي‌ مفيد بوده‌.

در آينه‌ نگاه‌ كن‌
مردي‌ بدشكل‌ مريض‌ بود.
طبيب‌ به‌ او گفت‌: اگر قي‌ كني‌ حالت‌ خوب‌ مي‌شود.
مرد گفت‌: من‌ هيچ‌ وقت‌ نمي‌توانم‌ قي‌ كنم‌.
يكي‌ از حضار گفت‌: كاري‌ ندارد، در آينه‌ به‌ صورت‌ خودت‌ نگاه‌ كن‌ خود به‌ خود حالت‌ به‌ هم‌ مي‌خورد و قي‌ مي‌كني‌.

شاه‌ چگونه‌ وضو نگه‌ دارد
احمد جوهري‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌:
چون‌ شاه‌ عباس‌ به‌ جنگ‌ روم‌ رفت‌ و لشكريان‌ طرفين‌ صف‌ كشيدند، شاه‌ عباس‌ هراسان‌ و مضطرب‌ شد و ترسيد. به‌ شيخ‌ بهايي‌ گفت‌: چه‌ كنم‌؟ شيخ‌ گفت‌: راه‌ تدبير بسته‌ شده‌، پناهي‌ جز خدا نيست‌. بايد وضو بگيري‌ و دو ركعت‌ نماز بخواني‌ و دعا كني‌ تا پيروز شوي‌.
كل‌ عنايت‌ در همانجا حاضر بود، گفت‌: يا شيخ‌! شاه‌ از ترس‌ گوز به‌ كونش‌ بند نمي‌شود، چطور مي‌تواند وضو نگاه‌ بدارد كه‌ نماز بخواند.

انداختند به‌ جهنم‌
شخصي‌ وفات‌ كرده‌ بود. او را به‌ خواب‌ ديدند. از او پرسيدند: خداي‌ تعالي‌ با تو چه‌ كرد؟
گفت‌: آنچه‌ در مورد فشار قبر و سؤال‌ نكيرين‌ كه‌ از علما شنيده‌ بودم‌ همه‌ دروغ‌ بود، چون‌ ملايكه‌ بعد از مرگ‌ مرا گرفتند و بدون‌ حساب‌ انداختند به‌ جهنم‌.

رقابت‌ با عايشه‌
عيسي‌بن‌ صالح‌ از احمقان‌ بود. شبي‌ يكي‌ از خواص‌ خود را طلبيد و وقتي‌ آمد به‌ او گفت‌: امشب‌ خوابم‌ نمي‌آيد و فكري‌ در سرم‌ است‌.
آن‌ شخص‌ گفت‌: چه‌ فكري‌؟
عيسي‌' گفت‌: دلم‌ مي‌خواهد خداي‌ تعالي‌ مرا تبديل‌ به‌ حوريه‌اي‌ كند و يوسف‌ شوهر من‌ باشد و همين‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ خوابم‌ نبرد.
آن‌ شخص‌ گفت‌: حالا كه‌ خيال‌ كردي‌، چرا خيال‌ نكردي‌ كه‌ محمّد (ص‌) كه‌ بزرگ‌ پيغمبران‌ است‌ شوهر تو بشود؟
عيسي‌ گفت‌: اتفاقاً به‌ همين‌ هم‌ فكر كردم‌، منتهي‌' نمي‌خواستم‌ عايشه‌ را ناراحت‌ كنم‌.

از اين‌ ولايت‌ نيستم‌
از شخصي‌ پرسيدند: چند روز از ماه‌ گذشته‌ است‌؟
گفت‌: نمي‌دانم‌، من‌ اهل‌ اين‌ ولايت‌ نيستم‌.

گودال‌ مناسب‌
گروهي‌ شبانه‌ راهي‌ در پيش‌ گرفتند. اتفاقاً يكي‌ از آنان‌ در تاريكي‌ شب‌ در گودالي‌ افتاد. او را بيرون‌ آوردند. وقتي‌ صبح‌ شد او را سرزنش‌ مي‌كردند كه‌ نمي‌تواني‌ راه‌ بروي‌؟ و مي‌گفتند: چرا ديگري‌ در گودال‌ نيفتاد؟ گفت‌: گودال‌ فقط‌ براي‌ يك‌ نفر جا داشت‌.

دنيا در دست‌ خرها
روزي‌ پادشاه‌ هند از ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ پرسيد: آيا درست‌ است‌ كه‌ مردم‌ مي‌گويند دنياي‌ قبل‌ در دست‌ اسب‌ها بود؟
گفت‌: نه‌، دنيا هميشه‌ دست‌ خرها بود.


دلو خالي‌
تيمور لنگ‌ به‌ سلطنت‌ رسيد. روزي‌ به‌ شكار رفته‌ بود. مردي‌ فقير را در صحرا ديد كه‌ كشاورزي‌ مي‌كرد. از او پرسيد: نامت‌ چيست‌؟
فقير گفت‌: تيمور.
گفت‌: عمر تو چقدر است‌؟
گفت‌: فلان‌ قدر.
پادشاه‌ ديد كه‌ نام‌ و عمر آنها مثل‌ هم‌ است‌ و پرسيد و فهميد كه‌ هر دو در يك‌ شب‌ به‌ دنيا آمده‌اند. وقتي‌ دقت‌ كرد، ديد پاي‌ او هم‌ لنگ‌ است‌. پادشاه‌ گفت‌: با اين‌ همه‌ شباهت‌ طالع‌ هر دو ما دلو است‌، چرا تو اين‌ قدر فقيري‌ و من‌ اين‌ همه‌ قدرت‌ و ثروت‌ دارم‌؟
فقير گفت‌: صحيح‌ است‌. طالع‌ هر دو ما دلو است‌، منتهي‌ مال‌ تو دلو پر است‌ و مال‌ من‌ دلو خالي‌ است‌.
پادشاه‌ از اين‌ حرف‌ خوشش‌ آمد و او را نديم‌ خود كرد.

حي‌ علي‌ الزكوة‌
مؤذني‌ اذان‌ مي‌گفت‌. وقتي‌ به‌ «حي‌ علي‌ الصلوة‌» رسيد مردم‌ جمع‌ شدند و نماز خواندند.
شخصي‌ گفت‌: به‌ خدا قسم‌ اگر مي‌گفتند «حي‌ علي‌ الزكوة‌» حتي‌ يك‌ نفر هم‌ نمي‌آمد.

اگر فرار كني‌
به‌ شخصي‌ گفتند: اگر فرار كني‌ شاه‌ ناراحت‌ مي‌شود.
گفت‌: بهتر است‌ ناراحت‌ باشد و من‌ زنده‌ باشم‌، تا خوشحال‌ باشد و من‌ مرده‌ باشم‌.

در را ببند و برو
دزدي‌ به‌ خانه‌ فقيري‌ رفت‌ و هر چه‌ جستجو كرد چيزي‌ نيافت‌. چون‌ خواست‌ بيرون‌ برود صاحب‌ خانه‌ كه‌ گوشه‌اي‌ خوابيده‌ بود به‌ او گفت‌: در را ببند و برو.
دزد گفت‌: خيلي‌ مال‌ از خانه‌ات‌ برده‌ام‌، دستور هم‌ مي‌دهي‌؟!

الاغ‌ ميانه‌رو
مردي‌ روز سه‌شنبه‌ سوار بر الاغ‌ از كوچه‌ مي‌گذشت‌.
از او پرسيدند: كجا مي‌روي‌؟
گفت‌: نماز جمعه‌.
گفتند: ولي‌ امروز سه‌شنبه‌ است‌.
گفت‌: اگر اين‌ الاغ‌ تنبل‌ تا جمعه‌ هم‌ مرا به‌ نماز برساند شانس‌ آورده‌ام‌.

گيرم‌ پدر تو بود الاغ‌
به‌ استر گفتند: پدرت‌ كيست‌؟
گفت‌: اسب‌ دايي‌ من‌ است‌.

دست‌ خالي‌
گدايي‌ چيزي‌ طلبيد. صاحب‌ خانه‌ به‌ او فحش‌ داد.
گدا گفت‌: تو كه‌ پول‌ نمي‌دهي‌، چرا فحش‌ مي‌دهي‌؟
صاحب‌ خانه‌ گفت‌: نخواستم‌ دست‌ خالي‌ بروي‌.

اقرار به‌ كفر با اعمال‌ شاقه‌
شخصي‌ را متهم‌ مي‌كردند كه‌ ملحد و بي‌دين‌ است‌.
هارون‌الرشيد او را طلبيد و گفت‌: مردم‌ مي‌گويند تو ملحدي‌؟
گفت‌: از كجا دانستيد در حالي‌ كه‌ من‌ نماز مي‌خوانم‌ و روزه‌ مي‌گيرم‌ و به‌ احكام‌ شرع‌ عمل‌ مي‌كنم‌.
هارون‌الرشيد گفت‌: دستور مي‌دهم‌ آنقدر تو را بزنند تا به‌ كفر اقرار كني‌.
مرد گفت‌: پسرعموي‌ تو مردم‌ را مي‌زد تا به‌ اسلام‌ اقرار كنند و تو مرا مي‌زني‌ كه‌ به‌ كفر اقرار كنم‌.
رشيد خجالت‌ كشيد و او را رها كرد.

نتيجه‌گيري‌ اخلاقي‌: بعضي‌ها به‌ كاري‌ افتخار مي‌كنند كه‌ هارون‌الرشيد از آن‌ خجالت‌ كشيد.
نتيجه‌گيري‌ تاريخي‌: هر چه‌ مي‌گذرد همه‌ چيز احمقانه‌تر مي‌شود.

مادرِ طرف‌
شخصي‌ به‌ جرير گفت‌: لعنت‌ به‌ تو كه‌ به‌ زن‌هاي‌ پاكدامن‌ دشنام‌ مي‌دهي‌.
جرير گفت‌: پس‌ به‌ مادر تو چيزي‌ نگفتم‌.

اصلاح‌ با پياز
مردي‌ نزد بقال‌ آمد و گفت‌: قدري‌ پياز به‌ من‌ بده‌ تا بخورم‌ و بوي‌ دهانم‌ خوب‌ بشود.
بقال‌ گفت‌: مگر گُه‌ خورده‌ باشي‌ كه‌ پياز بوي‌ دهانت‌ را اصلاح‌ كند.

جوکستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/7

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:لطایف زهرالربیع:

» texas holdem from texas holdem
If one man offers you democracy and another offers you a bag of grain, at what stage of starvation will you prefer the grain to the vote? by [Read More]

Tracked on February 20, 2005 09:11 PM