جمعه 15 آبان 1383

دیشب احمد خوانساری به خانه ما آمد

دیشب احمد خوانساری به خانه ما آمد. این یک داستان کوتاه است. از روزهایی که هنوز نگذشته است. حکایتی است که بارها تکرار شده است. از همه اینها گذشته یک داستان است. همین!

دیشب احمد خوانساری به خانه ما آمد

ساعت نه شب بود که احمد خوانساری سراغم آمد. از روز قبل زنگ زده بود و قرار گذاشته بود. او با من همکلاس بود و همانطور که می دانید سه سال در دوران دانشجویی در یک اتاق زندگی می کردیم. لاغر شده بود. پای چشمهایش گودرفته بود و دستش می لرزید. اول که آمد با خانمم حال و احوال کرد. خانم من احمد را می شناسد. خانمم کتابهای احمد خوانساری را خوانده بود، و به مقالاتی که در مطبوعات می نوشت علاقه داشت، نه اینکه مثل او فکر کنید، اصلا. فقط به قلم او علاقه داشت. قبل از اینکه او از زنش جدا بشود، آنها با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند. خیلی نگران و مضطرب بود. وقتی نشست روی مبل های اتاق پذیرایی احساس کردم از چیزی ناراحت است. پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه. گفتم ناراحتی؟ گفت نه. بعد باطری موبایلش را درآورد. به من گفت موبایل داری؟ گفتم بله. گفت اگر ممکن است باطری موبایلت را در بیاور. گفتم چرا؟ گفت کنترل می کنند. گفتم موبایل را نمی شود کنترل کرد. اما چون خیلی عصبی بود حرفش را گوش کردم. به من گفت برویم داخل کتابخانه. رفتیم داخل کتابخانه. گفت از اتاق بزرگ می ترسد. وقتی در اتاق کتابخانه نشست کمی راحت تر شد. گفت من خیلی می ترسم. گفتم از چه چیزی می ترسی؟ گفت من می ترسم دوباره مرا بگیرند. گفتم اگر می خواستند دوباره تو را بگیرند تو را ول نمی کردند. گفت یا مرا می گیرند یا مرا می کشند. خیلی مضطرب و نگران بود. دلم نمی خواست حرفی بزنم که به من اعتماد نکند. گفتم چرا پیش من آمدی؟ گفت تو تنها کسی هستی که می توانم به تو اعتماد کنم. گفتم من چکار می توانم بکنم؟ گفت از تو چیزی نمی خواهم. فقط هر چه گفتم بخاطر بسپار و بعدا همه این حرفها را به دخترم بگو. گفتم دخترت الآن کجاست؟ گفت الآن در پاریس است. گفتم حتما به او خواهم گفت. بعد شروع کرد به شرح دادن ماجرای دستگیری اش. او گفت که توسط سه نفر ناشناس در خیابان دستگیر شده و او را به یک خانه امن برده اند. در آنجا اول او را به مدت دو ماه در زندان انفرادی نگه داشته اند. محل زندانش را نمی دانست. گفت در تمام آن مدت نه کسی را دیده بود و نه با کسی حرف زده بود. بعدا به او گفته بودند که باید هرچه از روابطش با دیگران می داند، بگوید. او گفت که مدتی مقاومت کرده بود. گفت که او را در شرایط بدی نگه داشته بودند. بعدا برگه شکایت زنش را به او نشان داده بودند. زنش نوشته بود که او با دو زن رابطه نامشروع داشته است. او گفت که ترسیده بود شیرین را بگیرند. گفته بود با یکی از آنها رابطه داشته. او گفت حاضر بودم پای هرچیزی بایستم جز همین یکی. گفت که یک شب در سلول انفرادی رگش را زده بود. آنها نجاتش داده بودند. گفت از آن شب می ترسید. یک شب صدای گلوله شنیده بود. فکر کرده بود کودتا شده. از زندانبان پرسیده بود. زندانبان گفته بود سووال نکن. فردا از بازجویش پرسیده بود که چه خبر شده. بازجویش گفته بود بعدا می فهمی. گفت ترسیدم. گفت فکر کردم کودتا شده. وقتی سه نفر دیگر را هم آوردند صدای آنها را می شنیدم. فکر کرده بود خیلی ها را دستگیر کردند. گفت آنها فهمیده بودند که وقتی من به ترکیه رفتم با پسرعمویم ملاقات کرده ام. پسرعمویش منافق بود. من می شناختمش. ظاهرا موضوع ملاقات را یکی از دوستانش گزارش کرده بود. دستخط اش را به او نشان داده بودند. گفت من دستخط را که دیدم فهمیدم خبری شده است. گفت تصمیم گرفتم از آنجا بیایم بیرون. ظاهرا به مدت بیست روز بازجویی نداشت. بعد از آن خودش درخواست کرد که بازجویی بشود. بازجو آمده بود. گفته بود همه چیز را می گویم. گفته بود خودم می نویسم. بعدا هرچه بازجو خواسته بود می نوشت و او جواب می داد. گفت از آنها روزنامه خواستم ندادند. گفت گوشم را به دیوار می چسباندم تا صدای رادیو را بشنوم، اما هیچ وقت صدای رادیو را پخش نمی کردند. گفت من خیلی می ترسیدم. وقتی این حرفها را می زد گریه می کرد. خیلی ناراحت بود. می گفت اگر دوستانم بفهمند که من در مورد آنها چه چیزهایی گفته ام هیچ چیز برای من نمی ماند. پرسیدم مگر چه چیزی گفته ای؟ گفت هر چه می دانستم. ترسیده بود. می گفت حتی دروغ هم گفتم. آنها به من گفته بودند که دوستانت تو را لو داده اند. من هم عصبانی بودم. فکر کردم در آن شرایط من فقط مسوول جان خودم هستم. ظاهرا هرچه می دانست نوشته بود. خودش اینطور می گفت. گفت بعد از اینکه بازجویی ها را پس دادم به من گفتند باید همه آنها را در نوار ویدئویی اعتراف کنی. جلوی دوربین تلویزیون. گفته بود نمی کنم. ترسیده بود آنها را از تلویزیون پخش کنند. گفت آنها نوار یکی از بچه ها را آوردند. گفتند همه اعتراف کرده اند. تو هم باید اعتراف کنی. گفتم اینها را چکار می کنید. گفتند نترس. گفتم از این نوارها چیزی هم پخش شده؟ گفتند نه. باید هرچه می دانی بگویی. اینطور می گفت. دوباره او را به انفرادی انداختند. گفت که یک مرد درشت هیکل را با او در سلول انفرادی انداختند. مرد بیمار بود. گفت دائما جیغ می کشید. گفت شب عصبانی شد و خواست مرا بزند. در زدم. زندانبان آمد. گفتم مرا ببرید انفرادی، می خواهم در انفرادی تنها باشم. زندانبان حتی در را هم باز نکرد. شب نتوانستم بخوابم. می ترسیدم. حال آن مرد خراب بود. صبح خوابم برده بود که دیدم آن مرد از پشت محکم مرا بغل کرده. جیغ کشیدم. دستش را روی دهانم گذاشت. با لگد به شکمش زدم. زندانبان آمد. در را باز کرد. آن مرد را بردند. نیم ساعت بعد مرا برای بازجویی بردند. او اینطور می گفت. گفت مرا بردند. گفته بود من می خواهم تنها باشم. بازجو گفت مگر تنها نبودی؟ گفت نه، یک نفر دیگر هم در سلول بود. گفت اینطور که بهتر است، حوصله ات سر نمی رود. گفت به او گفتم دیوانه بود. بازجو گفت شاید او هم معتقد است که تو دیوانه ای. بعد گفت دوره انفرادی ات تمام شده. بازجو این را گفته بود. احمد خوانساری گفت من خیلی ترسیدم. گفته بود من می خواهم آزاد بشوم. بازجو گفته بود همکاری کن تا آزاد بشوی. می فرستمت انفرادی. وقتی مصاحبه ها را تمام کردی می روی بیرون. آزاد می شوی. بعدا با هم ارتباط خواهیم داشت. گفت قبول کردم. احمد خوانساری گفت. گفت بازجو هر روز دو ساعت می آمد. ضبط تلویزیونی می کردند. دوربین را روشن می کردند و خودشان بیرون می رفتند. من لیست داشتم. در مورد همه آدم ها. در مورد همه آنها همه چیز می گفتم. حتی در مورد شیرین. شیرین زنی بود که احمد دوستش داشت. ظاهرا به بازجو گفته بود که با هم عقد کردند، ولی به من گفت که دروغ گفته است. بعدا گفته بود که کم کم فکر کردم باید جوری رفتار کنم که فکر کنند من توبه کرده ام. گفت هر روز قرآن می خواندم. گفت بازجو رابطه اش با من خوب شد. گفت همین موضوع باعث شد راحت تر بشوم. دیگر اصرار نمی کردند که مسائل جنسی را بگویم. من هم راحت تر شدم. پانزده روز همین حرفها را جلوی دوربین گفته بود. در مورد همه. در مورد همه دوستانش، زنش، شیرین. گفت فقط یک چیز را پنهان کردم و آن گذرنامه ام بود. گذرنامه را گذاشته بود پیش برادرش. خودش این را گفت. گفت به آنها گفتم گم شده. آنها هم همه جا را گشته بودند و آنرا پیدا نکردند. گفت هر چه گفتم تحت فشار و دروغ بود. گفت اینها اگر حرفهای من را پخش کنند من خودم را می کشم. گفت می ترسم بمانم، چون ممکن است بفهمند که من واقعا توبه نکرده ام و می ترسم بروم، چون ممکن است نوارها را پخش کنند. اگر نوارها را پخش کنند من خودم را می کشم. گفت من در یک نامه همه چیز را برای آزاده نوشته ام. آزاده اسم دخترش بود. او نوزده ساله است و در فرانسه درس می خواند. پیش مادرش که دوسال پیش جدا شده زندگی می کند. اسمش نیره اسفندیاری است. احمد خوانساری یک نامه را به من داد که اگر کشته شد یا دستگیرش کردند آنرا به دخترش برسانم. گفته بود می خواهد که اگر کشته شد یا دستگیرش کردند دخترش آن نامه را پخش کند تا همه بفهمند که او چقدر تحت فشار بوده است. به من گفت این نامه را تحت هیچ شرایطی به هیچ کس ندهم و حتی اگر خودش هم آنرا خواست به او برنگردانم. من قبول کردم. گفت می ترسد تحت فشار قرار بگیرد و نامه را از من بخواهد. من به او گفتم که نامه را سریعا برای برادرم که در لندن زندگی می کند می فرستم. وقتی این حرفها را زد حالش بهتر شد. به من گفت که مشکل مالی دارد. از من ده هزار تومان خواست. گفت که همه پولش را خرج کرده تا بتواند بطور غیرقانونی از مرز ترکیه خارج شود. پول را که گرفت از من تشکر کرد. گفت تو تنها کسی هستی که در این اوضاع می شود به او اعتماد کرد. ساعت دو و نیم شب بود که از خانه رفت.
فردا با من تماس گرفت. گفتم که نامه را از طریق یک مسافر برای برادرم در لندن فرستاده ام. خوشحال شد. گفت که به مدت یک هفته به خانه برادرش در شیراز می رود. برادرش در شیراز کتابفروشی دارد. قرار است احمد هفته آینده روز سه شنبه از طریق رابطی که برادرش پیدا کرده از کشور خارج شود.
من همانطور که تعهد کرده بودم همه چیز را برایتان نوشتم. امیدوارم با عنایت به این امر و موارد قبلی نظر لطف شما شامل حال من شود و با توجه به اینکه اینجانب همیشه تلاش می کنم تا در خدمت نظام و مردم باشم مرا از الطاف خود محروم نفرمایید. ضمنا نامه احمد خوانساری را که برای دخترش نوشته است برایتان می فرستم تا هر اقدامی مقتضی می دانید بفرمائید. من پاکت این نامه را بازنکردم و نمی دانم محتوای آن چیست. همچنین اگر در دوسه روز آینده هم با من تماس گرفت سریعا شما را مطلع خواهم کرد.

تابستان 1381

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/8

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:دیشب احمد خوانساری به خانه ما آمد:

» texas hold'em from texas hold'em
The heart has its reasons of which reason knows nothing. by texas hold'em [Read More]

Tracked on February 20, 2005 10:11 PM